روزگار خوش مي گذره. نه اينكه خوش بگذره ها. منظورم اين است كه به خوشي مي گذره. خوشي يا خوشبختي شايد اين باشه كه مسائل قابل حل داشته باشي توي زندگيت. فعلا ها اينجوري مي گذره. چيزي كه عميقا آدم رو ناراحت كنه نيست. شايد واسه همين است كه اين مدت يك سري حس هاي فروخفته سال ها رو هي هم مي زنم. هي باهاشون ور ميرم. بالا و پايينشون مي كنم. سعي مي كنم از بيرون نگاشون كنم اما يك جورايي بازم توشون غرق مي شم. شب ها خواب لحظه هاي دوست داشتني اون روزهاي جووني و پاكي رو مي بينم. توي حسش غرق مي شم. روزها هم حتي حسش باهام است.
به آهنگ يوناني گوش مي دم. توي مغزم شادي اش معلق مي زنه. به خانم هاي خوشگل و خوش لباس فكر مي كنم توي red carpet اسكار. به قيافه ساندرا بلاك. به اينكه اگه به بالاترين جا توي كار خودت برسي چه حسي داره.
به آينده فكر مي كنم. به سال آينده. فكر مي كنم غير از سال كنكور كه اينقدر از آينده كوتاه مدت خودم بي خبر بودم، ديگه هيچ وقت اين حس رو نداشتم. اون موقع 17 سالم بود. فانتزي هام قوي بودن، ريسك پذيري ام هم خيلي قوي بود. الان ديگه خيلي وقت از اون موقع ها گذشته. نمي دونم كه تحملش رو دارم يا نه. راهش فقط اين است كه كارهاي روزمره رو بكنم و به دورتر از جلوي دماغم فكر نكنم.
با داستان هاي عشقي بقيه آدم ها زندگي مي كنم. گاهي از خودم خجالت مي كشم. با زندگي آدم ها مثل رمان برخورد مي كنم. مثل داستان هايي كه نفس آدم رو بند مي آرن. مثل داستان هايي كه آدم رو دنبال خودشون مي كشن . از اين واقعا خجالت مي كشم. يك جورايي والدم انگار دعوام مي كنه.
روزهاي خوب و آرامي هستن اين روزها. روزهاي آرومي كه شايد پيش زمينه روزهاي آروم تر و افسرده كننده اي باشن، شايد هم پيش زمينه روزهاي ريسك و هيجان آميز. نمي دونم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر