۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه

داستان دو شهر

هیچ وقت در این سی و شش سال زندگی، اینقدر از دنیا و آدم ها جدا نبودم که در این سه ماه در این شهر. که در این سه ماه، که در این شهر. بعد هنوز این شهر رو دوست دارم. 
دیروز وقتی سری درخت های جوونه زده رو دیدم، حسرت خوردم که نمی مونم و بهار و سبز شدنشون رو ببینم. سبز شدن شهر رو ببینم. عجیب ترین قسمتش همینه. اینکه این شهر رو دوست دارم با اینکه تنهاترین روزهای زندگی ام رو توش گذروندم. هفته هایی که غیر از حرف زدن سر کلاس و سفارش قهوه و چایی دادن به خانم کافه چی حضوری با هیچ آدم دیگه ای حرف نزده ام. 
سه روز دیگه این سفر تموم می شه. قراره وسایلم رو جمع کنم و برگردم به شهر خودم. پیش روزبه. تو خونه خودم و تو تخت خودم بخوابم. بدون شمردن روزها. ولی این اتاق تاریک و تخت فنر در رفته هم خونه می مونه. خونه من تنهای ساکت. منی که نمی شناختمش. منی که اصلا نمی دونستم در درون من وجود داره. 

۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

داستان دو شهر، روزهای Brock

1- یک درسی ارایه دادم این ترم، به عنوان استاد موقت، که اسمش "معرفی مدیریت عملیات" است. رسما یک خلاصه از کل درس های مهندسی صنایع در یک ترمه. هر جلسه و هر مبحثش من رو می بره به یک عالمی. به روزهای کوییزهای مدیریت کیفیت کیانفر، به روزهای کوییز کنترل موجودی حجی کوچیکه که وقت تست به اندازه تموم شدن سیگارش بود، به روزهای کلاس های مدیریت پروژه که برای ما برخلاف همیشه قاسمی درس نداد و یک آقایی به اسم آرش یک چیزی بود که درسش داد. خاصیت این درس هم اینه که تمام خواب هام تو راهروهای دانشکده صنایع می گذره. 

2- بعد از یک ترم تو این دانشگاه بودن و حتی یک کلمه هم فارسی حرف نزدن، امروز تو راهرویی که معمولا برای فعالیت های فوق برنامه هست، یک میز هفت سین دیدم با یک عالمه دانشجوهای ایرانی. فارسی حرف زدن تو این ساختمون ها بعد از سه ماه، حال خوبی داشت. قشنگ حس مبارک بودن عید کردم.

3-چیزی که دیر و سخت یاد گرفتم، این است که مهم نیست اهل کجایی، چند سالته، مدرکت چیه. زیر آب زدن، دو رو بودن، سو استفاده کردن از ضعف بقیه آدم ها همچنان از لیست خصوصیات و اخلاق هایی است که باید  از اطرافیانت سراغ داشته باشی. دیروز و امروز از رویای کودکانه "باید به مردم اعتماد کرد"، و "هر کی دست کمک دراز می کنه، حتما مهربونه" دست برداشتم. تو سی و شش سالگی دوباره فهمیدم که رنگ پوست و زبان و سن و تحصیلات آدم ها مهم نیست. همچنان وقتی ضعیف ترین و کوچیک ترین آدم جمع هستی، یک عده نردبونت می کنن که برن رو شونه هات. با لبخند بهت دروغ می گن و تو حرفشون رو باور می کنی. نه تنها باور می کنی، بلکه فکر می کنی چقدر مهربونن که رویه های سازمان و دانشگاه رو برات توضیح می دن. بعد می فهمی همه محدودیت هایی که می گن وجود خارجی نداره. فقط حیف که دیر می فهمی. بعد از همه بارهایی که با لبخند رفتی و نشستی و باهاشون چایی خوردی و با خودت فکر کردی چقدر خوب که تو این شهر تنها نیستی و سرکارت دوست پیدا کردی. این حس خنجر خوردن از پشت و پذیرفتن دو رو و "شه ور کش" بودن آدم ها مثل همیشه سخت بود برام. فقط نمی فهمم چرا هر بار سورپریز می شم از دیدنش. چرا همیشه تا یکی بهم می خنده گاردهام رو می آرم پایین. 

غر زدن بسه. برم سرکار 


۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

داستان دو شهر-2

داستان های من و زندگی تو دو تا شهر مختلف وارد ماه سوم شده. باورم نمی شه هشت هفته، یعنی دو سوم ترم تموم شده باشه و امروز اولین روز هفته نهم باشه. چیزهای خیلی زیادی یادم داده. از جمله اینکه من آدم این نوع زندگی نیستم. و سه ساله دارم تلاش می کنم و زور می زنم که بشم آدم "بهره وری محور". از این آدم های عزیزی که توی تاکسی و قطار و اتوبوس کار می کنن. روزهای بهینه با خروجی های مشخص دارن. همزمان هم به کارشون هم به معاشرتشون هم به روابط خانوادگی شون می رسن. هشت تا کار وپروژه و تحقیق و کلاس رو با هم پیش می برن. تصویر کلیشه ای یک آدم موفق حداقل در زمینه آکادمیک. واقعیت ولی اینه که من این آدم نیستم. من هنوز اگه دنیای کار هم داشته باشم با پیشنهاد یک دوست برای بیرون رفتن، پیشنهاد دین یک فیلم خوب یا حتی توی تخت موندن و سریال دیدن برای کل روز، همه کارهای جدی و مهم زندگی رو رها می کنم و می رم دنبال عشق و حال. ولی از دسته آدم های خوشبختی هم نیستم که با اون چیزی که دارم تو زندگی خوشحال و راضی بشم. یک کار بگیرم و بشینم روی زمین مثل یک کارمند خوب ماست خودم رو بخورم. باید حتما فکر کنم که قدم بعدی چی می شه؟ چی باید باشه؟ چی می تونه باشه؟ اینه که توی من همیشه دو تا آدم دارن من رو به دو طرف مختلف می کشن. اون که می گه بسه و بشین و اونی که می گه یک قدم، فقط یک قدم دیگه برو.
حالا این زمستون درس دادن موقت تو شهر دور هم شد یک تجربه که ببینم تو سی و اندی سالگی تا کجا می تونم کش بیام. این بار تجربه ام رسید به ته مرز توان کش اومدن خود راحت گیرم برای همراهی با خود بلندپرواز. این سه ماه رفت و آمد و قطار و اتوبوس و زندگی تو دو تا شهر مختلف، یک چیزی رو به من شناسوند که تا حالا درمورد خودم نمی دونستم. مرزهایی که به خاطرش درونی نمی ارزه برام که به خودم فشار بیارم.
از این تجربه بیشتر باید بنویسم. مشکل فعلا اینه که خود کار اینقدر سنگین و خسته کننده است که تا توش هستم وقت برای نوشتن نیست. ولی هزار بار خوشحالم از تجربه اش.

۱۳۹۵ بهمن ۴, دوشنبه

دایی چاقه، چایی داغه

تلفنی که بی وقت زنگ بخوره، دو تا معنی داره. یا مامان بابا ساعت کانادا رو با نیوزیلند اشتباه گرفتن. یا خبر بدی در راه است. این گفتن خبرها رو خودم تو این سال ها با اصرار و خواهش ازشون موفق شدم به دست بیارم. که به جای اینکه خبرهای بد یا نیمه بد رو ازم قایم کنن، راستش رو بهم بگن و به موقع هم بگن. بگذارن من هم همراه اونها تو غصه هاشون شریک شم. ولی نگفته بودم که هیچ وقت برای گفتن خبر نبودن دایی عزیزم بهم زنگ بزنن. من منظورم خبرهای نیمه بد بود. خبر اینکه کسی رفت جایی اش رو عمل کرد و سه روز بعد سلامت برگشت خانه. کلا قرار من با کائنات از اول همین بود. که من می روم ولی عزیزانم ماکزیمم برای گچ گرفتن دستشون برن بیمارستان. بیشتر از این قرار من با کائنات نبود. 
تلفنی که تو رختخواب زنگ بخوره، وصلت می کنه به روزهای کودکی. به بودن دایی ای که اینقدر پررنگ برای همه مون بود که اصلا تصور نبودنش، جهان رو سست و ناپایدار می کنه. با غم به این بزرگی نمی دونم چه کار می شه کرد. با سوراخی که از نبودنش توی دل همه درست می شه نمی دونم چه جوری می شه کنار اومد. می دونم هزاران نفر این کار رو کردن. به این غم فائق اومدن، ولی دل دختردایی ها و پسردایی های من خیلی جوون بود برای این غم. مگه چند سالمون بود؟ مگه چند سالش بود؟ 
قرار بود پشت تلفن فقط خبر گچ گرفتن دست کسی یا نهایتا عمل بی خطر و ضرر معده و کلیه کسی باشه. قرار نبود تلفن زنگ بخوره و دایی چاق اخمالوی مهربون من نباشه دیگه. 
لعنت به دوری

۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

داستان های دو شهر

قراره از امروز تو دو شهر مختلف زندگی و کار کنم. برخلاف همه مبارزه ای که کردم که به اینجا نرسم، یکی بودن محل زندگی و کار دو نفر آدم از جمله محالات است. یا حداقل شانس خیلی خوب می خواد. وسایل اولیه زندگی و عروسم محبوبم، انسی،  و یک دونه از گلدون ها رو برداشتم و راه افتادم تو جاده. حالا من دو تا شهر دارم. هر شهر برای نصف هفته. این از استرس.

توی راه با گلمریم حرف های سخت می زنیم. داستان زندگی سخت آدم های قبل از خودم رو تعریف می کنم. بغضشون می چسبه ته گلوم. دلم برای دایی ام تنگ می شه که مریضه. به این فکر می کنم که چقدر از سختی ها اومدیم و چقدر با همه غرهایی که می زنیم نسل پدر و مادرمون حفاظت و هدایتمون کردن که با سختی زندگی نکنیم. بغض ولی همونجا ته گلومه. این از غصه

خبر مردن هاشمی رو توی جاده شنیدم. همه ابعاد سیاسی و اجتماعی اش به کنار، حس عجیب غیر قابل توضیحی داشتم. شبیه حس نوستالژی مردن یکی از کاراکتر کارتن های کودکی. یکی بشینه مصاحبه کنه مطمینم سهم هاشمی از تلویزیون کوچیک بچگی های ما از کاراکترهای کارتن های یک ساعته ای که نصفش هم صرف اذان و نشون دادن نقاشی می شد بیشتره. تو استارباکس محله ایرانی های تورنتو، از پشت هر میزی صدای فارسی حرف زدن چند نفر درمورد هاشمی می آد. فکر می کنم پنج جلد کتاب خاطراتش رو قبل مهاجرت چه کار کردیم؟ به کی دادیم؟ فروختیم؟ نگه داشتیم؟ به همین راحتی یک تیکه از کتابخونه مون تبدیل به تاریخ شد. اینم از ترس آینده و نوستالژی.


وسط کار کردن تو کافه، وب لاگ می نویسم. اشکای غصه و نوستالژی و استرس و ترس آینده رو  رو پاک می کنم و فکر می کنم به اون همه آدمی که از زندگی های سخت اومدن و ما که خوش شانس تر بودیم. فکر می کنم به اینکه بالاخره یک روزی کاری رو که دلم می خواد می کنم. بعد فکر می کنم اگه نشه چی؟ جوابش اینه که مهم نیست. مهم نیست کسی بخوادش یا نه، مهم اینه که من حاضرم کاری رو که دوست دارم بکنم. حتی اینکه می تونم این کار رو بکنم یا نه مهم نیست. واقعیت من مهمه. نتیجه چی می شه در اختیار من نیست. 

امروز روز سرنوشت سازی برای همه مونه. سرنوشت خوب یا بد؟ نمی دونم.

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

گزارش تز یا فقط غر ننویس، روزهای خوب هم هستن در زندگی

یک روزهایی هم هستن که معمولا در هیجان و شور ثبت شدنشون رو فراموش می کنم. مثل شبی که وسط خواب طبق عادت بد این روزها، ایمیلم رو نگاه می کنم و نامه دانشگاه با پیوست گزارش ممتحن های تز توی تاریکی اتاق زل می زنه توی چشمم. ده دقیقه بعد که نفسم برمی گرده سرجاش، می دمش به روزبه که بخونه. خودم جرات ندارم بخونم. جرات ندارم چهار صفحه ای رو بخونم که خلاصه زندگی و کار پنج سال گذشته ام رو قضاوت کرده. از همه اون صفحه ها، روزبه چند جمله رو بلند می خونه. جمله هایی که آرومم می کنن. اولین بار است که تو پنج سال باور می کنم که کاری که می کردم و اسمش رو می گذاشتم تحقیق به نظر یک نفر دیگه غیر از دوستان و استاد خودم ارزشمند بوده. جلسه دفاع سه تا پنج هفته دیگه است. نتیجه اون وقت معلوم می شه. ولی من الان دیگه آرومم.  الان دیگه همینقدر می دونم که قرار نیست کسی بهم بگه: "واقعا؟ یعنی حاصل پنج سال همین چهارتا خطه؟"
ظاهرا این درد مشترک است. درد مشترک خیلی از آدم ها. که چون طولانی روی یک مسایلی کار می کنی، عادت می کنی بهشون و همه نتایج به نظرت بدیهی می آن. اینه که نیاز به یک نفر غریبه بیرونی داریم که بگه آیا خروجی کار ارزشی رو که ادعا می کنیم داره یا نه. خوب همین باعث ایجاد سیستم داوری مقاله ها شده. هیچ کدوم اینها چیزهای جدیدی نیستن. ولی این جالبه که این سیستم ها در طول زمان به وجود آومدن چون ممکنه که خیلی وقت ها آدم ها نسبت به خودشون سخت گیر تر از همه آدم های قضاوت کننده بیرونی باشن. که والد ما با چوب گنده ای وایساده باشه بالای سرمون که محکم تر از هر آدم بیرونی ای بزنه تو کله مون. برای هر اشتباه هر خطا هر لحظه غفلت. کاش نکنیم با خودمون. 
البته این شاید محصول جانبی سیستم داوری مقاله ها و کارهای علمی باشه. شاید محصول اصلی این فرآیند چک کردن ادعای کسایی است که بیشتر از نتایجی که واقعا دیدن، ادعا و نتیجه گیری می کنن. ماشالله هم که کم نیستن. ولی خوب نتیجه جانبی این فرآیند هم نوش جان ما. نوش جان من. 


۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

چهارده سال

چند وقت پیش، که به نظر خودم کمتر از شش ماه پیش بود، نشستم آرشیو وب لاگم رو خوندم و رسیدم به اولین پستم به تاریخ 4 آذر 81، 24 نوامبر 2002. بالای وب لاگ نوشتم که بیشتر از یازده ساله وب لاگ می نویسم. امروز در کمال تعجبم تو تقویمم دیدم که شده چهارده سال و باورم نمی شد. هر چقدر بالا و پایین کردم، نفهمیدم که چرا این شش ماه پیش که من فکر می کردم، دو سال پیش بوده. تصورم از زمان معوج و غیر خطی شده. ولی چیزی که اهمیت داره اینه که امروز چهارده سال از روز اولی که تو سایت دانشکده صنایع نشستم و این وب لاگ رو ساختم می گذره. چهارده سالی که زندگی من رو بالا و پایین و چپ و راست کرده. شکست ها و موفقیت ها و خوشحالی ها و ناراحتی ها داشتم. دوستی ها و از دست دادن ها و دوباره به دست آوردن ها رو تجربه کردم. این وب لاگ با من عاشق شده، بالا رفته، پایین اومده، مهاجرتها و سفرها کرده و هنوز با همون حس و حال هیجان روزهای اول می آم می شینم پشت این صفحه سفید و می نویسم. 
این وب لاگ طولانی ترین کاری است که تو زندگی ام کردم و مداومت تو نوشتنش برای من کم حوصله خیلی دستاورد بزرگی است. برعکس همه روزها که پس کله خودم می زنم، این یک روز رو جشن می گیرم و در حال هورت کشیدن چایی تقریبا سرد شده ام، می زنم پشت خودم و با یک نیمچه لبخند رضایت یک دست مریزاد به خودم می گم.

۱۳۹۵ آبان ۵, چهارشنبه

دلم تنگه پرتقال من *

خالی خالی. خالی حسی است که بعد از هر تغییر بزرگ همه وجود من رو می گیره. وقتی همه چیزی رو که داری دو قسمت کردی. یک قسمتش تو چمدون بیست و سه کیلویی جا شده و آوردی. یک بخش بزرگش رو ولی پشت سر خودت جا گذاشتی. مدت های طولانی باید بعدش با اون خالی بزرگ، با اون حس حفره توی قلبت زندگی کنی. تا حل شه؟ تا حفره پر شه؟ نه، فقط تا وقتی که عادت کنی که چه جوری با حفره زندگی کنی. یاد می گیری که چه جوری هر روز و هر ساعت حفره رو حس نکنی و زندگی روزمره ات رو پیش ببری. بعد یک لحظه هایی یکهو حفره می آد بالا، حس خالی می آد بالا و تو همون چند لحظه یا دقیقه کوتاه همه دردی رو که طی این مدت ازش فرار کردی یکهو حس می کنی. 

خالی خالی که نه. خالی دردناک عمیق. 


نگاشته شده به وقت برگشتن از جلسه سنگین دم غروب، وقتی که باید طبق عادت برم روی مبل های توی بریج بشینم و تلفن بزنم بهت. که بهم بگی "دیدی دوباره شلوغش کرده بودی؟". که بگی حاضر باش ده دقیقه دیگه بیا همکف که بریم عشق و حال. که جایزه شجاع بودنم رو بدی. 


*: عنوان آهنگ مرجان فرساد
https://www.youtube.com/watch?v=V5-2mcqj5QE

۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

این قافله عمر عجب می گذرد

سی و شش سالگی هم تمام شده و بیشتر از یک ماه از سی و هفت سالگی گذشته. این رو امروز وقتی یادم اومد که دیدم بسته قرص های ویتامین دی تموم شده و باید برم داروخانه سر کوچه. اگه می خواستم حساب کنم که چند روز پیش این بسته رو خریدم می گفتم سه چهار روز، فوقش ده روز. ولی امروز فهمیدم که بسته شصت تایی قرص تموم شده. تموم شدم قرص ویتامین دی در پاییز و زمستون کانادا از تموم شدن ذخیره آب و غذای توی خونه موقع یخبندون هم بدتره. همچین با کمبودش روحیه ات رو از دست می دی و غمگین می شی که نمی فهمی چرا. می فهمی هوا ابریه و مودت پایینه. تا یکهو یادت بیاد که ویتامین دی نخوردی. بعد می بینی که بسته اش تموم شده و این یعنی  کلی وقت گذشته از وقتی که این بسته رو شروع کردی. بعد یادت می آد که این عمر چرا داره اینقدر زود می گذره. چرا تا دور خودت می چرخی و دو سه تا جلسه می ری و یکی دوو تا گزارش می نویسی و شش هفت تا غذا درست می کنی و می خوری همه هفته تموم شده. هیچ وقت تو این سی و هفته سال نشده بود که بگذارم زندگی اینجور از لای انگشتام لیز بخوره و بره. وقتی از پنجره به بیرون زل زده بودم و صدای تلویزیون سی ان ان می اومد که داشت راجع به اینکه یک مرد پولدار بی ادبی فکر می کنه می تونه همه زن ها رو بغل کنه و هیچ اتفاقی نیفته به ذهنم رسید. به اینکه زندگی ام داره می گذره. تند و تند  من اصلا نمی فهمم زمان چه جوری داره می گذره. نمی فهمم  زندگی ام داره کجا می ره. هر روز رو صرف این می کنم فقط بگذره. هیچ وقت اینقدر بی فکر کردن به تصویر بزرگ (big picture) زندگی نکرده بودم. هیچ وقت اینقدر توی خودم غرق نشده بودم. این روزها حتی نمی تونم خودم رو پیدا کنم.

۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

نازنین بولد

وقتی می فهمی همزمان غرب زده و معتاد به اینترنت شدی که دو ماه بعد از خریدن و راه انداختن لپ تاپ جدید می فهمی فونت نازنین روش نداری. یعنی هیچ فونت فارسی ای روش نداری. یعنی یک بار در دوماه هم محض رضای خدا توی word فارسی ننوشتی. 

۱۳۹۵ مهر ۶, سه‌شنبه

فیلسوف می شویم

1- یک زمانی اوایل دهه بیست و اندی سالگی، وقتی مغز آدم پر از ایده آل هاست یک رویا برای خودم داشتم که بعدها هر چقدر بیشتر به سمتش رفتم، دیدم چقدر چیزی که من دوست دارم نیست. اوایل سی سالگی ولش کردم و برگشتم مدرسه. آیا مدرسه رویای من بود؟ نخیر. نبود. فقط ساده انگارانه فکر کردم حالا ده سال اون کار رو کردیم، یک ده سال هم این کار رو می کنیم ببینیم چی می شه. شش سال از اون ده سال گذشته. از جایی که هستم راضی ام ولی آیا این کاری که کردم، این درس  و مشق و مدرسه بی پایان رویای من بود؟ نخیر نبود. ولی خوش گذشت. خوش می گذره. با خودم و جهان اطرافم در صلح تر بودم تو این ده ساله دوم. خودخواهانه هیچ انرژی ای برای دور و اطرافم، کشورم، خانواده ام نگذاشتم. نتونستم بگذارم. از چند هزار کیلومتر اونورتر و از پشت اسکایپ که نمی شه برای خانواده یا وطن یا کشور یا بچه های کار کاری کرد. خیلی هم صادق باشم هم فکر می کنم کسایی که از دور فکر می کنن می تونن کاری کنن، اکتیویست پای فیس بوک و کامپیوتر هستن به نظرم خودشون رو گول می زنن. یا حداقل اثر کارشون اینقدری که براش انرژی می گذارن نیست تو جامعه واقعی ایران. شاید اینجوری عذاب وجدانشون رو آروم می کنن. نمی دونم. از طرفی هم، همچنان هم برای همه اونهایی که برگشتن و شروع کردن از نزدیک یک کاری کردن، برای خانواده هاشون، برای دوستای تو ایرانشون، برای بچه های کار، کارآفرین ها، دانشجوها، مریض ها، نوجوون ها، فرهنگ، هنر و هر چیزی تو اون مملکت کلاهم رو برمی دارم. ولی خیلی صادقانه خودم، تو این برهه، حاضر نیستم اون کار رو بکنم. فکر می کنم وقتشه روی خودم تمرکز کنم.  فکر می کنم بیست سالگی ام رو به رویا و تلاش برای همه اون ایده آل ها گذروندم و نتیجه شون رو ندیدم. راستش بدشانس بودیم ما. ما کسایی که هشت سال احمدی نژاد رو موندیم و سعی کردیم بسازیم بدنشانس بودیم چون سرعت سقوط اینقدر زیاد بود که هر کاری هم که می کردی باز همه چیز تو کشور از دیروزش عقب تر بود. الان ها، کارکردن بهتره. چون اینقدر ته اون هشت سال اوضاع خراب بود که مملکت می تونه مصداق صا ایران باشه، هر روز بهتر از دیروز. شاید هم واقعا الان اینجور فکر می کنم چون همیشه "صدای دهل شنیدن از دور خوش است" یا چون الان اگه بودم، یک آدم سی و اندی ساله بودم با پونزده سال سابقه کار. دیگه اون جوجه از دانشگاه بیرون اومده بی تجربه نبودم. 

2- اصلا نیومده بودم اینها رو بگم. اومده بودم بگم که این ده سال مدرسه قرار بود بین رویای سوخته بیست سالگی هام باشه تا وقتی که رویای بزرگم رو پیدا کنم. اون کاری که اگه در حال انجامش باشم، بگم ای ول به رویام رسیدم. تو این شش سال از ده سال راستش رویا رو پیدا نکردم. ولی خوشحال بودن، چه بی رویا، چه با رویا رو یاد گرفتم. اینکه خوشحال باشم از داشتن سلامتی و خونه و خانواده و دوستام. اینکه صبح بیدار شم خوشحال باشم از گرمی هوا یا سردی هوا. از زیبایی برگای پاییزی یا سوپ داغ زیر برف و یخبندون. تا زیبایی نفس گیر بهار. یاد گرفتم خوشحال باشم و بدون حرص خوردن فرصت بدم که روزها بگذرون. قدم بردارم پیوسته به سمت چیزی که به عنوان قدم بعدی برای خودم تعریف کردم. ولی برای نرسیدن بهش خودم رو سرزنش نکنم. یاد گرفتم با خودم دوست باشم، خودم رو دوست داشته باشم و تو مسابقه ذهنی ای که تو مغزمون نهادینه شده با همه هم دوره ای هامون شرکت نکنم. مسابقه من با خودم باشه. مسابقه امروزم با دیروزم. که هر روز بهتر از دیروز باشم. یک روزهایی هم اگه نیستم هیچ اشکالی نداره، فردا هم هست که می تونم از دیروز توش بهتر باشم. 

3- نجنگیم با خودمون. اینقدر خودمون رو نزنیم برای کارهای نکرده و نتایج نگرفته. اینقدر خودمون رو با رویای بیست سالگی مون مقایسه نکنیم. اینقدر خودمون رو با بچه خاله و دایی و هم دوره ای دانشگاه مون مقایسه نکنیم. خودمون باشیم حتی اگه خودمون دلش بخواد امروز به این فکر کنه که کدوم سریال رو دوست داره ببینه یا کدوم غذا رو دوست داره بپزه. حتی اگه خودمون دوست داره بره تو کتابفروشی یا گلفروشی یا تو پاک روی تاب و سرسره بازی کنه. به قول استادمون خانم شین، شل کنیم. 

4- یک کار ساعتی دو سه ماهه تو دانشگاه شهر شروع کردم واسه این دوره بیکاری بین دانشگاه و شغل بعدی. تنها مزیتش اینه که دوباره میز و دفتر کار دارم که می تونم به دیوارش کاغذ بچسبونم و غروب ها توش بشینم وب لاگ بنویسم. 

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

نیمچه فرزندخواندگی

وقتی یک مدت طولانی هی بیای غر بزنی تو وب لاگت، بعدش احساس وظیفه می کنی که با یک چیز مثبت شروع کنی به دوباره نوشتن. بهانه ای که دیروز پیداش کردم. تو یک مهمونی یک زن و شوهر جوون کانادایی بودن که شونزده سالگی با هم دوست شده بودن و بیست سالگی ازدواج کرده بودن. تو سی و اندی سالگی دو تا بچه دو ساله و سه ماهه داشتن که وقتی یکی از مهمون ها  بهشون گفت که بچه ها چقدر شبیه پدر خانواده هستن گفتن که بچه ها، بچه های خودشون نیستن. Foster شدن. نمی دونم این مفهوم ترجمه و معادل فارسی و ایرانی داره یا نه. خانواده هایی هستن که بچه هایی رو نگهداری می کنن که یا خانواده ندارن و قراره که دنبال خانواده ای برای فرزندخواندگی براشون گشت. یا خانواده شون رو از دست دادن و خانواده دوری دارن که هنوز تصمیم نگرفتن سرپرستی شون رو قبول کنن. خلاصه هر وقت بچه ای روی دست سیستم بمونه انتخاب اول فرستادنش پیش خانواده هایی است که به صورت موقت ازشون نگهداری کنن. خانم مذکور می گفت من نمی خوام بچه داشته باشم ولی خیلی دوست دارم به بچه هایی با زندگی سخت چند ماه یا چند سال تو فضای امن و دوست داشتنی خونه خودم هدیه بدم. دیدنشون، دیدن محبت و علاقه ای که به بچه ها نشون می دادن، و حرف زدن باهاشون از محدود موقعیت هایی بود که آدم رو به بشریت امیدوار می کرد و مرهم حس بد همیشگی ناامید بودن از انسان ها بود وقتی که فقط عکس کودک زخمی و غمگین و بی جان سوری رو تو شبکه های اجتماعی برای هم می فرستن. 

۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

برای نینا، زنی سبز که باید می بود

چهار روز، فقط چهار روز. تا خوشی تموم شدن مشق ها، تا خوشی برگشتن به خونه ، دیدن محمد بعد از پنج سال، همه عزیزام و دوستام.
چهار روز، فقط چهار روز. تا غصه دوباره کندن از آکلند و دوستام. تا شروع دوباره دوره دلتنگی برای اقیانوس آرام عزیزم. تا شروع روزشماری برای دیدن ابرهای سفید شیدای این سرزمین.

چهار روز، فقط چهار روز دیگه اگه می موندی تا من می دیدمت. اگه پرواز نمی کردی. نمی خوابیدی، نمی رفتی. هیچ وقت نشد که بهت بگم که چقدر تصویر ایده آل و الگوی من بودی برای خودم وقتی به سن تو می رسم. صبور و مهربون و گشاده دست و مهربون. با خونه ای که همیشه درش بازه و پر از عشقه، و یک بغل بزرگ پر از کتاب. نشد بگم بهت که اون شب لعنتی خرداد هشتاد و هشت، وقتی اولین نتایج شمارش آرا رو اعلام می کردن و همه ما شدیدا ترسیده بودیم، من به صورتت نگاه کردم و دیدم که آرومی. پیش خودم فکر کردم این چهره زنی است که روزهای بدتری دیده. آرامشش یعنی زنده می مونیم. یعنی حل می شه. یعنی نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.

چهار روز دیگه اگه می موندی، شاید می دیدمت، شاید هم شرایطتت اجازه نمی داد که ببینمت. ولی حداقل وقتی تارا و آوا رو می دیدم، اینقدر شرمنده نبودم که دیر رسیدم، دیر.

هر کجا هستی یا نیستی، در آرامش و شادی باشی. روی زندگی اینقدر آدم توی دنیا تاثیر گذاشتی و اینقدر دنیا با تو جای بهتری برای زندگی بوده که حتما شاد و آرومی. سفرت به خیر نینا جان. صبر دل بازماندگانت زیاد.

۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه

دلگرمی

من برای لذت بردن از هر کاری، باید پایه داشته باشم. البته هر کاری غیر از کتاب خوندن. یعنی کتاب خوندن تنها کاری است که حتی اگه کسی دور و برم باشه یا باهام حرف بزنه باید تلاش کنم داد نزنم وقتی تمرکزم رو به هم می زنه. ولی برای همه بقیه کارهای عالم همیشه دوست دارم یک پایه و همراه داشته باشم.
این روزهای پر فشار آخر تز، که همه دوستانت هم آردهاشون رو بیختن و الک هاشون رو آویختن، بی پایه بودن سخت ترین قسمت کار بوده برام. کانادا راحت می تونستم این مشکل رو حل کنم. چه تو کافه کار کنی چه تو کتابخونه، همیشه یک عده دیگه هستن که همونجوری مثل تو، بدبخت وار، به لپ تاب شون ذل زدن و دارن سعی می کنن بنویسن. اینه که احساس تنهایی بدبخت بودن گریبانت رو نمی گیره. ولی این روزهای من اینقدر پیچیده و خسته است که بیشتر وقت رو تو خونه نشستم و اصلا بلند شدن و رفتن و رسیدن به دانشگاه خودش یک پروژه عظیمه. اینه که شدم "مرد تنها شب" که توی تخت در شب های زمستانی تز می نویسه.
این وسط حالا یک هشتگ (#) پیدا کردم تو توییتر* به اسم "خفه شیم و بنویسیم"**. یک گروه آدم آکادمیکن، بیشتر دانشجو، که هر کدوم به یک دلیلی باید یک مقاله ای تزی چیزی بنویسه. آدم های توش از سراسر جهان هستن. واسه همین هر ساعتی از شبانه روز یکی اونجا هست و داره کار می کنه. آخرین نفری که توی گروهه همیشه تایمر نگه می داره. بیست و پنج دقیقه کار می کنن و پنج دقیقه گپ می زنن. اون پنج دقیقه گپ های وسط کار، ساعت چهار نصفه شب زمستونی، تنها اتفاق هیجان انگیز تز نوشتن است. الان یک عده ای در جهان هستن که می دونن من اگه بخش آخر فصل دو رو امشب تموم نکنم نمی خوابم. شده تا خود صبح. یا من می دونم که "نها" باید تا شونزده روز دیگه پیش نویس اول تزش رو بده یا "پائولا" دیروز تزش رو سابمیت کرد و یک عکس هم ازش برای ما فرستاد. "لنیا" تا مرز غش کردن غذا نمی خوره موقع کار و "مونا" وسط کار و توی زمان های استراحت بازی می کنه. "پرستو" هم بدون استثنا توی همه استراحت های وسط کار، اگه روز باشه می ره که یک چایی جدید بریزه. شب که کار می کنه حوصله نداره تو سرما بره تو آشپزخونه چایی بیاره، رادیوی فارسی زبان گوش می کنه.
خلاصه پایه مجازی داشتن هم برای تز بد نیست. بر خلاف تصور عمومی که "رفیق بازی" باعث می شه از کارت عقب بیفتی، برای من فعلا باعث شده بتونم شب ها بیدار بمونم.



*: twitter.com
**: shutup and write

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

از روزهای تز

روزهای سخت آدم های دنیا رو برات دو دسته می کنن. اونهایی که دوستی شون رو بهت نشون می دن، تمام و کمال. و اونهایی که می فهمی برای معاشرت تو روزهای خوب و شاد خوبن و بس. کم کم یاد می گیرم که تو روزهای سخت یا حداقل انرژی گیر، وقتی واقعا حتی برای خودم هم در روز انرژی ندارم، باید از آدم هایی که با یک کلمه یا جمله می تونن ازت انرژی بگیرن یا یک بار روی دلت بگذارن دوری کرد. نمی دونم این از آثار بالاتر رفتن سن است یا فشار زیاد کاری این روزها، ولی دیگه مثل قدیم های خودم نیستم که شعارم و عملم مدارا بود و سعی کردن برای دیدن قضیه از دیدگاه طرف مقابلی که ممکن بود با حرفش یا بیان انتظارش ناراحتت کنه. یک جای زندگی ایستادم که بیشتر از همیشه نیازمند انرژی گرفتن از عزیزانم هستم و علاقمند به ساپورت کردن همه جوره اونها. ولی دیگه نه به قیمت آزار دادن خودم. انگار خودم کم کم دارم تو اولویت ها می آم بالا. 

در کنارش این رو هم فهمیدم که بالاترین دارایی آدم، حداقل من، دوستانت هستن. وقت و انرژی گذاشتن برای روابط اجتماعی یا اون چیزی که ما با بار منفی بهش می گیم "رفیق بازی" کاملا هم توجیه منطقی داره. دوستایی که تو روز سخت دستت رو می گیرن، خونه شون یا آغوششون رو به روت باز می کنن، همه جوره پشتت هستن، شده با یک تکست یا ایمیل اگه 15000 کیلومتر دورن نیروی جلورونده من هستن. 


۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

درسهای تزی

اینا رو می نویسم که یادم بمونه برای بعدهای خودم:
اول اینکه هر چقدر هم آگاه باشی یا تلاش کنی، ته ته اش مکانیزم های دفع الوقت از تو سریعتر و قوی ترن. بعد از چهار ماه شبانه روز جون کندن، کافیه فقط یک ساعت حواست به خودت نباشه که ایمیل بزنی به استادت و بگی که وقت بیشتر می خوای و نمی رسی تو زمانی که داری کار رو تموم کنی. باید یادم بمونه که چقدر آرویند من رو خوب شناخته و چقدر خوب پیش بینی می کنه عملم و عکس العملم رو. 

دوم اینکه سخت ترین چالش تز نوشتن برای من، غلبه به کمال طلبی و یاد گرفتن اینه که روی هر کاری فقط به اندازه ای که وقت دارم، کار کنم. نه به اندازه صد در صد شدن کیفیت. این چالش هر نیم ساعت منه و واقعا سخت ترین قسمت کاره. 

سوم اینکه بزرگترین سرمایه های آدم، حداقل من، دوستام هستن. بدون انرژی ای که بهم می دن، واقعا تموم کردن ممکن نبود. یعنی گاهی یک پیامک یا تکست به اندازه بقیه روز به آدم انرژی می ده. برای کسی که چهارماهه غیر از تز نه کاری کرده نه چیزی گفته و یک جورایی زندانی بوده تو محیط بسته، دیدن اینکه اون بیرون دنیا وجود داره و آدم های هستن که به فکرت هستن، فوق العاده است. 

چهارم و در ادامه پست قبل اینکه، یک راه مناسب برای غلبه به احساس فرار و ترس از موفق شدن پیدا کردم. پیشنهاد امیرحسین بود و خوب داره کار می کنه برام. گره ای که توی کارم خورده بود و انرژی ای که دیگه نداشتم رو ترمیم کرد. اون هم اینکه تعریف موفقیت رو به روز کنی. مثلا تو شرایط من الان اگه موفقیت تموم کردن به موقع تز باشه، اینقدر نزدیکشم که ترسناک می شه. اگه هدفم پیدا کردن کار باشه، که تز یکی از مراحلشه، اونوقت موفقیت اینقدر دور می شه که دوباره جذاب می شه به جای ترسناک. مشکل این روش اینه که اگه همیشه انجامش بدی و هیچ وقت احساس رسیدن نداشته باشی، مشکلات خودش رو داره. حالا نوشتم اینجا تا بعدتر بهش فکر کنم. 

پنجم، اینکه تقویت مثبت یا فکر کردن به تبعات خوب کار وقتی با فاصله زمانی دورتر می آد برای من کمتر انگیزاننده است. اینکه تز تموم می شه راحت می شم، اینکه یازده روز بعد رو اگه خوب کار کنم بعدش می رم ایران، برنامه تفریحی و استراحت چیدن با دوستات برای مرداد و شهریور، همه خیلی خوبن. ولی هیچ کدوم به من کمک نکردن برای تندتر کار کردن. وقتی تصمیم گرفتم اگه فصل دو و چهار رو دادم به استادم، یک سفر دو روزه برم، اینقدر جایزه نزدیکه که بهم انگیزه تکون خوردن داد دوباره.

آخر آخر هم اینکه سخت ترین بخش این روزهای خستگی عمیق بدنی و فکری چالش استراحت است. حتی اگه ده دقیقه به خودت وقت استراحت بدی، اینقدر خسته ای که نمی تونی دوباره برگردی به کار. یک روز استراحت، معادل دو روز دست و پا زدن برای برگشتن به حالت بهینه قبلی است. این روزها رو باید دقیقا لاک پشت وار، آهسته و پیوسته رفت جلو. راه میانبر نداریم. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۰, پنجشنبه

خواب نوشین بامداد رحیل

امروز فکر می کردم که بزرگترین مشکلم تو دوران مدرسه، غیر از پیدا کردن صبحگاهی مقنعه چروک زیر وسایلم و اتو کردنش چی بود. دیدم بیدار شدن صبحگاهی قبل از دنبال مقنعه گشتن. بزرگترین مشکلم در دوران آمادگی کنکور چی بود؟ پیدا کردن یک راه حلی که باعث بشه سر امتحان که صبح بود خوابم نگیره. آخرش هم دوش گرفتم بلافاصله قبل از رفتن و با موی خیس و آبچکان رفتم سر جلسه کنکور نشستم که از سرما خوابم نبره.داستان همینجوری ادامه داشته. سخت ترین بخش دانشگاه، پاس کردن درس هایی بود که کلاسهاشون یا هفت و نیم صبح شروع می شد یا ساعت نه صبح. (که تقریبا شامل همه درس های عمومی سال و اول و دوم بود). بعدها مشکل سرکار هم ادامه داشت. ولی اونجا دیگه بزرگ و بالغ بودی و می تونستی بگی جریمه تأخیر رو از جیبم می دم ولی نمی تونم صبح بلند شم. اصلا شاید یک دلیل بزرگی که بعد اون همه سال کار کردن دوباره برگشتم دانشگاه این بود که شاید تو شغل آکادمیک زمان یک کمی منعطف تر باشه. حالا باز بعد این همه سال و مشغول تز دکتر نوشت، هنوز مشکل هر روزه من این است که خوابم می آد. یعنی مشق رو که جلوم باز می کنم مثل یک بچه دو ساله که داره از خواب غش می کنه چشمام بسته می شه و دیگه از قهوه و دوش آب سرد و اینها هم کاری برنمی آد. خدا می دونه چقدر از این تز رو درحالی نوشتم که چشمام بسته بودن و خودم رو زور کردم که دستام تایپ کنن.  یعنی دلتون نخواد، نه ذره ای خودم تو این سال ها بزرگ شدم نه مشکلاتم کوچیک شده. همچنان دست به گریبان خواب یا به عبارتی نخوابیدنم. 
حالا چرا این بار اینقدر مهمه که بیام درموردش داستان سرایی کنم؟ آخه بعد از پنج سال یک بلیط دارم واسه سه هفته و نیم دیگه به ایران و در صورتی می تونم برم که تز رو تموم کنم و بفرستم بره. اینه که الان نخوابیدن مهمه برام. حتی مهمتر از پاس شدن شیمی عمومی. دقیقا مصداق شعر:
خواب نوشین بامداد رحیل                                   بازدارد پیاده را ز سبیل

خلاصه خدا به داد ممتحنی برسه که قراره تز من رو که نصفش رو تو خواب نوشتم بخونه.

۱۳۹۵ خرداد ۱۷, دوشنبه

don't be successful

نوشتن تز داشت خوب پیش می رفت تا یک روزی که تو ماشین موقع رفتن به دانشگاه تونستم چشم انداز خط پایان رو ببینم. یعنی بتونم بگم که اگه این کار و اون کار و اون یکی کار رو انجام بدم هر کدوم تو یک هفته، دیگه تمومه. اولین بار بود که تز شدن تز رو می دیدم. تموم شدنش رو می تونستم تصور کنم و خیلی ذوق زده شدم. امروز ده روز از  اون تاریخ می گذره و من رسما همون جایی هستم که ده روز پیش بودم. دلیل؟ واقعا نمی دونم. خسته ام کمی. ولی اینجوری نبوده که کار نکنم یا نشینم پای کار این ده روز. حتی خیلی روزها از پیشرفتم هم راضی بودم. ولی دقیقا اتفاقی که برام می افته اینه که لحظه ای که حس می کنم یک پیشرفت قابل توجه توی کار ایجاد شد، کار رو متوقف می کنم. قدیم ها تو کلاس های دکتر بابایی، فهمیده بودم که باور دارم که نباید موفق باشم. بهش می گن "don't be successful". دقیقا هم فکر می کنم این رو دارم. من همیشه کارها رو خیلی خوب شروع می کنم. تا جایی پیش می رم که چشم انداز پایان رو می بینم و بعد یکهو متوقف می شم. اینقدر هم آروم و بی سر و صدا متوقف می شم که حتی خودم هم نمی فهمم. یعنی می آم و سر اون کار می شینم ولی دریغ از پیشرفت. 
یادم نمی آد که اون موقع ها درمورد غلبه به این باور چه راه هایی خونده بودیم. نشستم پای گوگل و جستجو کردم. منتها باور عزیزم اینقدر کلیشه ای و مزخرفه که همه اش سر از مقاله های "ده راه برای موفق شدن در سه روز" درآوردم. ته اش دیدم ازش تز که در نمی آد، حالا شاید یک پست وب لاگ دراومد :)
شماها همچین مشکلی ندارید؟ اگه دارید چه جوری بهش غلبه می کنید؟

۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

غم یار

غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

از این روزها

 بنده خورشید شده ام. آکلند کم کم پاییز شده. صبح ها قبل از طلوع آفتاب حسابی سرده و شب ها پتو و بخاری و کیسه آب جوش می چسبه. همین امروز هم همه توییتر فارسی پر است از غر که تهران گرم شد و ای تابستون بی انصاف. صبح فکر کردم که چقدر الان وقتشه که تزم تموم شده باشه و آکلند رو به مقصد تهران ترک کنم و برم تابستون بعدی. از تصور دوباره حس کردن گرمای خورشید روی پوستم لذت بردم و یکهو دیدم از اون آدم تابستون گریزی که از وسط اردیبهشت تا آخر شهریور روزها رو می شمرد که دوباره هوا خنک شه هیچی در من نمونده. اثر سن و سال است یا زندگی کردن تو شهرهای سرد یا مرطوب نمی دونم. فقط می دونم اون مانتو کرپ های گشاد و بلند و سیاه و مقنعه هایی که همیشه درزش زیر چونه ام رومی سابید در تنفرم از تابستون های تهران بی تاثیر نبود. خوشحالم از زن های سرزمینم که قدم قدم و بی صدا پوشیدن مانتوهای روشن و نخی و باز و شال های خوشگل و رنگارنگ رو جا انداختن. بالاخره به زودی هم این تز طلسم شده من تموم می شه و به تابستون تهران می رسم. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تصمیم کبری

داستان رو برای ما اشتباه تعریف کردن. نکته داستان رو به ما غلط یاد دادن. تصمیم کبری مهم نبود.
کبری کتابش رو تو فکر خودش گذاشت زیر آسمون آفتابی. رفت و برگشت. آسمون باریده بود و کتابش رو خیس و خراب و خسته کرده بود. 
اینکه کبری راه بیفته به جنگ با آسمون یا جنگ با خودش که چرا اشتباه کرده و کتاب رو جا گذاشته زیر آسمون، که چرا به آسمون اعتماد کرده. همه اون استیصال در مقابل آسمون یا خشم از خود نکته داستان نبود. 

اصل قصه اونجا بود که کبری باید کتابش رو برمی داشت. بغلش می کرد. از دلش در می آورد. صاف و صوفش می کرد. نشون می داد که عزیزترین چیزشه. اگه کتابش از هر چیز دیگه ای براش مهم تر بود، باید بهش این رو نشون می داد. به جای این، راه افتاده بود به تلاش برای دعوا با آسمون و خودش. آسمون تا همین الان هم ازش زیاد گرفته بود. اصلا مهم نبود. کتاب مهم بود. 
نکته این نبود که به آسمون اعتماد نکنید. نکته این بود که کتاب عزیزتون رو از خودتون دور نکنید. ولی اگه مجبور می شید و می کنید، مهم ترمیم کردن کتابه. اول کتاب بعد دفاع، بعد تصمیم. کبری خیلی دیر فهمید. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

رابطه

هر طنابی دو تا سر داره. دو سر طناب، یکی باشه یکی نباشه، بیشتر به شوخی شبیهه. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

محتوای فارسی

امروز تو گوگل اسم یک دارو رو به فارسی جستجو کردم، عنوان صفحه اولی که آورد بود:
"اس ام اس فاز غمگین عاشق شکست خورده مهر 91"
گفتم شما هم بدونید اگه تازگی شکست عشقی خوردید از متن های قدیمی استفاده نکنید. ظاهرا تاریخ داره. حتما یک اردیبهشت 95 اش رو بجورید. 

ولی از شوخی گذشته احساس می کنم وظیفه مون است محتوای فارسی تولید کنیم. اگه فکر می کنیم می تونیم دو تا جمله به هم ببافیم که از نوک دماغمون جلوتر بره. از حجم مزخرفات تکراری و دزدی و کپی شده ای که تو وب فارسی هست من یکی که شرمم می گیره. 

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

کلیشه

جوون که هستی کلیشه و ضرب المثل به نظرت مثل شوخی و خرافات می مونه. معتقدی کلیشه هیچ وقت تو زندگی تو رخ نمی ده.  اصلا تو زندگی رخ نمی ده و همه اش مال فیلم ها و کتاب هاست. هیچ وقت یک معشوقی دسته گلی که عاشقش براش آورده رو وسط کوچه پرت نمی کنه روی زمین و بره، هیچ وقت هیچ کسی مثل فیلم ها از درد توی خیابون ها راه نمی ره و آواز بخونه. هیچ وقت هیچ کس عاشق کسی که نباید نمی شه. اینجوری هم نیست که پول خونه خریدن بالاخره جور شه، یا اگه دستت رو بگیری به زانوت و بلند شی و توکل کنی بالاخره کارت درست می شه. 
سنت که می ره بالا، تجربه زندگی ات که از چند ماه و سال به دهه می رسه، یکهو می بینی که انگار خیلی از کلیشه ها هم تو دنیای واقعی رخ می دن. اصلا کلیشه شدن چون زیاد رخ می دادن و گاهی به فاصله اینور و اونورت رو نگاه کردن سه چهار مورد ازشون رو می بینی. سی و اندی سالگی سن فهمیدن و درک کردن دیدگاه پدر و مادرهاست. اون وقتی که می گفتن بچه ما تجربه داریم و می دونیم. و ما می خندیدیم و می گفتیم که "من زندگی خودم رو خودم می خوام تجربه کنم." حالا وقتی دلت می خواد دو دستی یک عزیزتر از جانی رو بچسبی که کار اشتباه نکنه، کاری که طبق کلیشه مطمئنی می کنه، وقتی فقط اگه اسم توکل رو بگذاری اعتقاد به درست بودن کار یا آرزوت و دستت رو بگیری به زانوت و هدفت رو ول نکنی و هر روز شده یک ذره به سمتش حرکت کنی بلاخره بهش می رسی. وقتی می بینی همه اون "حالا تو صبر کن ببینی" های مامان و باباها رو به عینه به چشمت می بینی. همون موقع هاست که می فهمی اونها چی می گفتن. دیگه می تونی تو خشت خام آینه ببینی. فردا و پس فردای کارها و آدم ها رو پیش بینی کنی. 
حالا از بدشانسی ما، تو بگیر  اینکه همه اش کلیشه های "زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید" یا "هرچی سنگه، مال پای لنگه" بخوره بشه سهم تو از کلیشه ها و هیچ ضرب المثلی هم برای راحت گذشتن روزها تز نویسی نباشه. آه می کشی و فکر می کنی که "تو بهشت، تزها رو تا شروع می کنی، تموم می شن."

۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

شرح حال

گاهی وقت ها هم نوشتنت نمی آد. فقط زندگی کردنت می آد. بلعیدن لحظه ها برای وقتی که برگشتی به زندگی نرمال. در خسته و کش اومدگی دوره فشرده نوشتن تز، بودن تو این شهر غنیمته. انگار در کنار شربت تلخی که باید بخورم، یک شکلات جایزه گرفتم. خاطره و حس خوبی از دوران تزم داره برام باقی می مونه که براش مدیون دوستای خیلی خوبم هستم. هنوز هم معتقدم بهترین سرمایه آدم دوستای خوب هستن. سرمایه مادی و معنوی. 
این روزها خوشحالم و اینقدر در طول روز باید بنویسم که دیگه به وب لاگ نوشتن نمی رسم. اینه که اون سری ای که شروع کردم در راستای مبارزه با دفع الوقت بنویسم، دچار دفع الوقت شد. مثل همه کارها و آدم هایی که این روزها متوقف شدن تا بلکه این تز تموم شه و من برگردم به زندگی. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه

مصائب تزنویسی

در من دو نفر هستن. یکی اون که هر روز ساعت سه عصر می گه "کار دیگه بسه، پاشو برو یک چرت بزن". که به روی خودش نمی آره که خواب بعد از ظهر همه برنامه کاری روز رو خراب می کنه. یکی دیگه اونه که واقعا دلش نمی خواد از کاری که توش گیر کرده و از صبح زحمت کشیده تا رشته اش رو بگیره دستش بلند شه. این دو تا اون تو با هم دعوا می کنن و من جز چایی خوردن و نگاه کردنشون کاری از دستم بر نمی آد. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

زتدگی

تو زندگی اون چیزی که تعیین می کنه چه جور آدمی هستیم مجموعه تصمیم هایی است که سر دو راهی های زندگی می گیریم. دو راهی های می خوام و نمی تونم، می خوام و حق ندارم، می خوام و نمی تونم ولی از رو نمی رم، می خوام و می تونم ولی بقیه چی. می خوام ولی بقیه نباید به جای من هزینه بدن. 
ته ته اش گاهی زندگی انگار رسیدن به نقطه رضا و تسلیم است. تسلیم شدن آرامش می آره، ولی به طرز غیر قابل باوری غمگین است. از یک تز ننوشته پیش نرونده هم غمگین تر. 

۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

از کنار هم می گذریم

یک آدم هایی هم هستن که مسیر زندگی ات چند صباحی باهاشون یکی می شه. می شن دوستت و مهرشون می شینه توی دلت. بعد وقتی جدا می شی و می ری می بینی که چقدر عوض شدی. چقدر ممزوج شدن و دوست شدن و معاشرت کردن باهاشون تو رو عوض کرده. آروم کرده. مهربون کرده. زبونت حتی عوض شده. دیدت به آدم ها، به رنجشون، به رشدشون، به بودنشون عوض می شه. یک آدم هایی هم هستن که وقتی چند صباحی باهاشون زندگی می کنی برای همیشه عوضت می کنن و هر بار که یک چیزی تو خودت می بینی که تحت اثر اونهاست به خودت افتخار می کنی برای طی مسیر باهاشون. 

۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

قصد نداری بیای آکلند؟

این همه از خوبی های آکلند و نیوزیلند براتون نوشتم، ین هم یک فرصت عالی برای اینکه بیاید و ببینیدش. اگه عمرانی هستید، تو حوزه های مربوط به سوانح طبیعی،   resilience یا یک چیزهایی تو این مایه ها ( که سواد یک صنایعی بیشتر نمی رسه) کار می کنید، یک هفته وقت دارید ابسترکت بفرستید. این صفحه فیس بوک کنفرانسه و دیگه بیشتر نگم که اگه بیاید آکلند چقدر بهتون خوش می گذره. لیست رستوران ها و جاهایی که باید ببینید رو هم به قیمت ناقابل بیست دلار خدمتتون می فرستم :)))
بشتابید که از این فرصت ها کمتر پیش می آد. 


https://www.facebook.com/BuildingResilience2016/?fref=ts

لب قرمزی

از علائم پیری یکی اش هم این است که موقع آرایش کردن دیگه حس می کنی رژ های خیلی پررنگ لازم داری یا بهت می آن. گاهی دیگه اون رنگ های مات و کم رنگ راضی ات نمی کنن. 
امروز به افتخار رژهای قرمز پررنگ به شرطی که وقتی شادی بزنی شون و غمت رو نخوای پشتشون قایم کنی. 

۱۳۹۴ اسفند ۲۱, جمعه

آی عشق، آی عشق. چهره آبیت پیدا نیست *




گذروندن عصر پنج شنبه ای عالی کنار اقیانوس همراه غذای لذیذی که تا نخوردم یادم نیومد چقدر خوشمزه بود. گپ و گفت دوستانه و دیدن زندگی ات از بالا. برگشتن به زندگی و کار جمعه صبح با چرخیدن هزار باره این شعرتوی مغزت:

همه لرزش دست و دلم
از آن بود 
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق، آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست. 

(احمد شاملو)


روزهایی هست تو زندگی که باید یاد آدم بمونن. 

۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

من این شهر رو باید فراموش کنم

آکلند عزیزم رو با اقیانوس زیبای آرام دربرگیرنده اش، ابرهای قلمبه و دیوانه و شیداش، درخت های زیبای عظیمش لحظه به لحظه نفس می کشم. با اینکه از شش- هفت صبح می آم دانشگاه و تقریبا وقتی نداشتم که تو شهر پرسه بزنم یا غیر از راه خونه دوست به دانشگاه جایی رو ببینم. دیدن و بودن دوست ها خوبه. اگه این صدای مزاحم توی سرم ساکت شه که می گه "گل همین پنج روز و شش باشد". با این حال دلم برای خونه و میز و تختم تنگ شده. برای کینگستون کوچک و زیبا و با وقار.

الان داشتم همراه چایی صبحگاهی رو به منظره عالی دفتر کارم به این فکر می کردم که به پیشنهاد رادیو جوان این آهنگ رو گوش کردم. از اون وقت هایی بود که نشونه می بینی و از اینکه نشونه هست و تو می بینی اش عصبانی و غمگین می شی.  

من ولی تسلیم نمی شم. آکلند برای من خونه است. خونه ای که مثل تهران، نمی تونم و قرار نیست توش زندگی کنم. ولی می تونم ازش لذت ببرم. از لحظه به لحظه اش و از همه زمان های کمی که طی سال ها به دست خواهم آورد برای سفر بهش. 



۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

پری کوچک غمگین

یکهو از "پری کوچک غمگینی" که آن سوی اقیانوس ها منزل داره تبدیل شدم به پری ای که ویزا و بلیط داره و قراره دو هفته دیگه، بعد از یک سال، سفر کنه به آکلند . قراره نتایج کار یک سال رو ببره خدمت استاد که با هم بزنن تو سرشون ببینن باهاش چه کار می شه کرد. البته شما باور نکن. چون داستان اینجوری  می شه آخرش که استاد می زنه تو سر پری و کار با هم.
ولی به هر حال استرس کار یک طرف، خوشحالی دیدن آکلند و دوستان و اقیانوس آرام عزیزم و غذاهای خوشمزه نیوزیلند یک طرف دیگه باعث شده پری یک حال "تبریک و تسلیت" طوری داشته باشه. روزهای شلوغ کینگستون رو با خوشحالی می بلعه چون اینجا هم خونه شده و قراره دلتنگش بشه. ماشالله هر جا می ره خونه می شه و  سردرگم مونده بین این همه خونه در عالم و درد بی خونگی. 

۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

از سری مبارزه با دفع الوقت- Procrastination

خوب هر کسی که طی یازده سال و نیم گذشته  حداقل چهار تا پست از این وب لاگ رو خونده باشه می دونه که نگارنده بدجوری درگیر بیماری دفع الوقت یا procrastination است. همون دقیقه نودی بودن خودمون. از نوجونی  کلی هم بهش افتخار می کردم که می تونم روز آخر یک کتاب دویست صفحه ای تاریخ رو بخونم و برم امتحان بدم در حالیکه دو هفته قبلش رو تلف کرده بودم. ولی از استاد و سوپروایزرم که پنهون نیست، از شما چه پنهون، که از یک جایی به بعد تو زندگی نمی شه یک سری کار رو دقیقه آخر یا شب آخر انجام داد. یعنی دیگه کارهایی که گردن آدم هستن اینقدر بزرگ می شن که دقیقه نود می شه یک ماه آخر. و خوب اگه آدم Procrastinator ی باشی که ماه آخر شروع نمی کنی که . سه روز آخر شروع می کنی. بعد کار یک ماه رو نمی شه با هیچ توانمندی ای تو سه روز انجام داد. بعد اضطراب و فشاری که می آد سراغت دیگه برای یک آدم سی و اندی ساله قابل تحمل نیست. این شد که از حدود دو سال پیش تصمیم گرفتم قدم به قدم این مشکل رفتاری رو حل کنم. هنوز خیلی خیلی راه دارم. ولی همین چند تا قدم کوچیک بسیار کمک کردن تو این مدت. 

گام اول: گام اول اعترافه. اینکه آدم پیش خودش اعتراف کنه که مشکل داره. فکر می کنم این قدم اول حل کردن همه مشکلات عالم است. من خودم تا وقتی که با افتخار به اینکه "من از اولش هم دقیقه نودی بودم" یا "ما صنایعی ها دقیقه نودی هستیم" باور نکرده بودم مشکلی هست که من باید حلش کنم. تا وقتی که عصبانی شدن از شرایط و فحش دادن به زمین و زمان رو وقتی نزدیک ددلاین هستیم ربط ندیدم به تصمیمی که خودمون گرفتیم و رفتیم مسافرت قبل از یک ددلاین، نمی تونیم موضوع رو حل کنیم. 

گام دوم: گام دوم شناخت است. دونستن مفهوم procrastination و فهمیدن اینکه اون موقع هایی که دم ددلاین بهمون فشار می آد آیا دلیلش این است؟ من خودم خیلی وقت ها فهمیدم که گاهی مشکلم دفع الوقت نیست. بلکه واقعا موقع تعریف کارهای هیجان زده می شم و شروعشون می کنم. بعد یکهو ده تا کار همزمان رو دستم می مونه که می شه یک کلاف سردرگم. تعریف رسمی procrastination  که به من کمک کرد بشناسم چه وقت هایی این مشکل رو دارم این بود. 

     - عقب انداختن کار به این امید که حس بد یا ناخوبی که نسبت به کار داری فردا حل خواهد شد. 
     - خوش بینانه و غیرمنطقی تخمین زدن زمان لازم برای انجام کار
     - ناراحت شدن از اینکه کسی بهت گوشزد کنه که داری کار رو عقب می اندازی
     - مطمئن بودن از اینکه همه چیز تحت کنترله و تو برنامه زمان بندی داری و طبق اون برنامه کار رو شروع نکردی
     - رفتن سراغ کار، شروعش و فهمیدن اینکه خیلی بیشتر از زمانی که تخمین زده بودی برای انجام لازم داری
     - مضطرب شدن، پنیک کردن و سعی در تعریف دوباره کار که توی زمانت بگنجه
     - آرزوی اینکه کاش فقط یک روز بیشتر وقت داشتی و فکر کردن به اینکه تو یک ماهی که این کار رو عقب انداختی چند تا از این یک روزها بوده و قول دادن به خودت که دفعه بعد اون روزها رو حروم نکنی
     - برنامه ریزی خوشبینانه و عقب انداختن کار تو دوره بعدی 

گام سوم: مقاومت درمقابل حل مشکل عقب موندن از ددلاین. روش های مختلفی برای حل مشکلی که به خاطر procrastination براتون پیش اومده وجود داره. هر چقدر تو اون ها قوی تر باشید، احتمال اینکه نتونید هیچ وقت مشکل رو حل کنید بیشتر می شه. مثلا شما می تونید کاری رو که دیرتر تحویل دادید اینقدر با کیفیت ارائه بدید که نامناسب بودن زمان بندی تون به چشم نیاد. می تونید از قابلیت های اجتماعی تون استفاده کنید و ددلاین ر وجا به جا کنید. هر چقدر توی کاری که دارید می کنید و مهارت های اجتماعی کنارش قوی تر باشی، بیشتر از Procrastination آسیب خواهید دید. چرا؟ چون اگه شما کارتون رو انجام ندید و روز بعد رئیستون یا استادتون سرتون داد بزنه، به طور طبعی سعی می کنید دفعه بعد خودتون رو تو اون شرایط قرار ندید. ولی اگه یک ساعت قبل از ددلاین برید و از رئیستون بخواهید که یک روز بیشتر بهتون وقت بده  که بتونید کار بهتری  تحویل بدید، یا کار بهتری تحویل بدید، یا حتی با تغییر تعریف و چارچوب کار و خلاقیت شکل مساله رو تغییر بدید، از تبعات منفی دفع الوقت نجات پیدا می کنید. بلکه هم تشویق بشید برای خلاقیتتون. این می شه که خیلی انگیزه ای باقی نمی مونه که دفعه بعد خودتون رو تو این شرایط قرار ندید. 

فعلا این باشه تا یک بار دیگه، کارهایی رو که به من کمک می کنه تا دفع الوقت نکنم براتون بگم. 


۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

خلیج مکزیک

تو یک قسمت فرندز، فیبی به ریچل و مونیکا پیشنهاد می کنه پرونده کسانی رو که اذیتشون کردن ببندن. آتیش درست می کنن و یادگاری هاشون رو از اون آدم ها می سوزونن. حالا اینکه تو یک فضای طنز آتیش درست می شه و آتش نشان های خوش تیپ می آن و فکر می کنن این سه تا دیوونه کی ان دیگه بماند. 
از نوجوانی یادمه همچین کاری می کردم. وقتی یک موضوعی اذیتم می کرد یا نمی خواستم بهش فکر کنم یک جایی تو خیابون رو انتخاب می کردم و پیش خودم فکر می کردم اون موضوع یا اون آدم رو الان می گذارمش اینجا و دیگه با خودم اینور اونور نمی برمش. اگه داستان داستان دل کندن بود و هنوز برام سخت، معمولا یک جایی تو مسیر هر روزه ام رو انتخاب می کردم که حداقل از جلوش رد شم وقتی دلتنگ شدم. اگه هم دیگه به اصطلاح موو آن کرده بودم، یک جای پرت تصادفی ای بارم رو می گذاشتم زمین و می رفتم. 
حالا این بار وقتی برای بار اول بعد از جدایی از اقیانوس پسفیک عزیزم، به یک آب آزاد رسیدم فکر کردم بهترین وقت برای پیاده کردن بارم است. خلیج مکزیک زیبا بود و وقت ما محدود. یک ساعتی که وقت  داشتیم برای بلعیدن زیبایی دریا و لذت بردن از بادی که از روی آب توی صورتت می زد کافی نبود. ولی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن و بسته بندی کردن دردها کافی بود. یک ضربدر روی اسکله سنگی پیدا کردم و بار سنگینم رو گذاشتم روی زمین. حاصلش چند قطره اشک بود و نفسی که انگار بعد از مدتی طولانی تازه راهش رو پیدا کرده. سبک شدم و به این فکر کردم که چقدر خوبه که این بار رو یک جایی زمین گذاشتم که اینقدر برام دوره و دسترسی فیزیکی دوباره بهش سخته. بعد دیدم که همراه شیطون و مهربونم یک عکس از همون صحنه گذاشته اینستا و زیرش نوشته الهه دریا. ته دلم خوشحال شدم که تیکه ای که از خودم کندم و گذاشتم اونجا، تنها نیست. الهه دریاها پیششه. 
مثل همون سال های نوجوونی، هنوز زمان هایی هست که بهش فکر کنم ولی می دونم که فقط یک خاطره است. اصل قضیه یک جایی در کنار خلیج مکزیکه و دستش به من نمی رسه که آزارم بده. یک روزهایی مثل امروز که تو همه لحظه هام هست، فکرم رو می کنم و لبخند می زنم و برمی گردم به جریان روزمره زندگی. اون تیکه از من هم پیش الهه دریاها می خنده. 

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

داستان زندگی

به زندگی فکر می کردم و اینکه همه بالا و پایین ها، خنده ها و گریه ها، شادی ها و دردهایی که می کشیم همه شون می شن یک جمله تو داستان زندگی مون. یک جمله که داستانمون رو از شکل ساده اولیه "به دنیا اومدم، زیستم، مردم" در می آره. بعد جالب بود که دیدم من از تیکه هایی از داستان زندگی خودم بیشترین رضایت رو دارم که بیشترین درد رو توش کشیدم. انگار اون دردها رو تحمل کردی برای اینکه می ارزیده که اون یک جمله به داستان زندگی ات عوض شه. شاید هم برعکسه. شاید چون درد زیادی کشیدی این حس خوبت به اون جمله اضافه شده فقط برای این است که یک معنی بدی به سختی هایی که کشیدی. خلاصه اش اینکه دیگه به یک شهود جدید رسیدم. به اینکه اولویتم تو زندگی عوض شده و دیگه بزرگ شدن یا مهم شدن یا کمک کردن نیست. از زندگی فقط زندگی کردن رو می خوام. اینکه شهرهایی که توشون هستم، دنیا رو، زندگی رو، آدم ها رو، زندگی کنم. این رو از یک دوست یاد گرفتم و خوشحالم ازش. اینکه باید زندگی کرد. شاد بود و جشن گرفت و گریست. چون داستان زندگی ماست. 

۱۳۹۴ بهمن ۴, یکشنبه

ترک عادت موجب مرض است

هر چه بیشتر از زمانی که خارج از ایران زندگی می کنم می گذره، بیشتر می فهمم آموزه های دینی و حجاب چقدر در وجودم نهادینه است. اول از همه  خواب های کابوس مانندی که احتمالا همه مون می بینیم که توش بدون لباس مناسب، یا حتی لخت، وسط خیابون هستیم، برای من تبدیل شدن به خواب هایی که توشون رفتم مدرسه یا سرکار و وقتی رسیدم اونجا فهمیدم یادم رفته مانتو و روسری ام رو بپوشم. یا رفتم فرودگاه امام و وقتی رسیدم اونجا یادم اومده که مانتو و روسری می خوام. البته می دونم که این کابوس های ما واسه بعضی ها که با شلوارک رفتن فرودگاه امام، خاطره است (سلام بابا بخشی). 

کشف جدیدم این است که این مبارزه درونی همواره با حجاب اجباری، توی زمستون ها به اوج خودش می رسه. بسیار رخ می ده در طول روز که وقتی خانم ها رو با کاپشن بلند می بینم، ناخودآگاه انتظار دارم یک کله با روسری ببینم و واقعا اگه طرف کلاه نداشته باشه، یک لحظه جا می خورم. نکته جالبش این است که نسبت به کسایی که کاپشن بلند ولی با رنگ های روشن می پوشن این حسم کمتره. ولی ته مغزم کاپشن یا کت بلند مشکی حتما به روسری وصله. 

حالا امروز یاد این افتادم چون مثل حسنی که به مکتب نمی رفت، روز یکشنبه ای اومدم دانشگاه و تو خلوتی ساختمون توی یکی  از اتاق های سمینار نشستم به کار کردن (در واقع وب لاگ نوشتن، ولی شما به روم نیار). هر چند دقیقه یک بار یک دسته دانشجو که دنبال یک اتاقی برای کار می گردن می آن و در این اتاق رو باز می کنن. طی دو ساعت گذشته که اینجا بودم به ازای ورود هر یک نفر به اتاق دستم رفته که شال گردن دور گردنم رو بکشم روی سرم. این من رو یاد عادت پنج سال کار کردن تو جایی انداخت که طبق قوانین شرکت می شد توش روسری نداشت. ولی رئیس تازه مومن شده کنترلگر رسما هربار که روسری ام می افتاد به تلفن داخلی ام زنگ می زد و می گفت که نمی خواد موهای من رو ببینه. ظاهرا عادت پنج ساله، "روسری ات رو بکش رو سرت وقتی رئیس می آد" بدجوری توم نهادینه شده. اینقدر که احتمالا یکی از همین دانشجوهای شاد و خندان  این دانشگاه امشب برای دوستاش یک داستان از زنی که تیک عصبی داشت و هی شال گردنش رو سرش می کرد و در می آورد تعریف خواهد کرد. 

۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

سوال

به عنوان شغل امروز، نشستم به صدای بعضی ازجلسه هایی که با استادم دارم گوش می کنم و تا یک کم بیایم تو باغ یک کاری که خیلی وقته دست بهش نزدم. دلم برای جلسه داشتن باهاش تنگ شد. بعد همین من چهار سال برای دونه دونه اون جلسه ها غر زدم. نمی فهمم چرا وقتی یک چیزی دوره، اینقدر عزیز می شه. چی می شه که آدم فقط نکات و حس های مثبتش یادش می مونه؟

۱۳۹۴ دی ۱۲, شنبه

تریبون

هر کسی باید یک تریبون، شما بگو منبر، داشته باشه که بتونه هر وقت خواست ازش بره بالا و درمورد چیزهایی که ازشون متنفره نطق کنه. بنده هم همین الان رفتم بالای منبر خودم و اعلام می کنم از پرکردن هر نوع فرم درخواست ویزا، کوتاه مدت یا بلند مدت، توریستی یا کاری، اینوری یا اونوری متنفرم. همین و بس. 

امضا: یک همه تعطیلات خود را صرف پر کردن فرم های ویزای نیوزیلند کرده عصبانی

۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

این موهای سفید نشونه یاد گرفتن این هستن که رسیدنی در کار نیست. زندگی فقط رفتن و رفتن است. هر بار سنگین تر از قبل. این رو تو هجده سالگی باید می فهمیدم که نفهمیدم. این است که تو سی وشش سالگی هنوز دردم می آره.