۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

عروسی محمد

امروز عروسی برادر کوچیک مهربون و شیطونم است. پانزده هزار کیلومتر دورتر از جایی که من هستم. دو تا قاره و اقیانوس اونورتر. تو یک نیمکره دیگه. ذوق زده ام از اینکه عکس هاشون رو می بینم و باهاشون حرف می زنم. کمی غمگینم از اینکه اونجا نیستم. باید نباشی تا بفهمی که وقتی هستی چقدر خوشبختی. از نظر کاری امروز هم از اون روزهای گند هست که هیچ خروجی ای که آدم رو خوشحال کنه به وجود نمی آد. نشستم پشت میزم توی دانشگاه و سعی می کنم به لیست هزار تایی کارهای انجام نشده و چیزهای خونده نشده نگاه کنم و یک چیز هیجان انگیز پیدا کنم. 
به این فکر می کنم که آخر دنیا نیست. دوستی دارم تو همین آکلند که موقع عروسی خواهرش نبوده و همین الان پیش خواهرش است. این مشاهده این نظریه رو تقویت می کنه که این آخر دنیا نیست و من می تونم بعدا با محمد و مهدخت باشم و سعی کنم جبران این یک روز رو برای خودم حداقل بکنم. 
جوجه کوچولوی من دیگه بزرگ شده. از امشب می شه مرد یک خونه. نمی تونم بگم که چقدر بهش افتخار می کنم. جوجه کوچولوی من. 

هیچ نظری موجود نیست: