صبح رو با مراسم ضد آفتاب مالی شروع کردم. مثل هر روز آکلند. دقیق تر بگم، هر روز تابستون آکلند، با لباس تابستونی و عینک آفتابی راه افتادم برم دانشگاه. به این هوا که اولش برم یک سلامی عرض کنم به جیم دانشگاه و نذر هزینه سالانه عضویت رو تقدیمشون کنم. همینجوری آفتاب گیران رفتم تو، بعد فکر می کنید من ورزش گریز چقدر ممکنه اون تو دووم آورده باشم. از خدا پنهان نیست از شما هم پنهون نباشه، موسیقی ای که گوش می دادم به ته آلبوم نرسید.
اومدم بیرون همونجور سر به هوا، با ضد آفتاب و عینک آفتابی، تو دو ثانیه اول سر تا پا خیس شدم. اصلا انگار سه ماه کامل اون تو بودم. آفتاب رفته بود. بارون می اومد چه بارونی. از اینها که چتر و بارونی و اینها بهش کارساز نیست و باید بپذیری که خیس می شی. با باد شدید. از اون بادها که تو دو سوت چترت رو می شکونه. به ساعتم نگاه کردم که چک کنم واقعا چقدر مدت اون تو بودم.
و اینگونه است که پاییز عزیز آکلند عزیزم شروع می شه. می دونم که بیشتر از نصف مردم آکلند امروز غصه دارن که خورشید رو نمی بینن و زمستون می شه و بارون می آد و اینها. من ولی شادم. من کویرزده ای هستم که با دو قطره بارون شاد می شم. سرخوش. الان چایی ریختم نشستم پای این پنجره بزرگ و رقص قطره های بارون و ابرهای شیدا رو نگاه می کنم و فکر می کنم به اینکه روزی که از اینجا برم، چقدر دلم برای آکلند تنگ بشه.
خاک اینجا لامصب دامن گیره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر