آمدم نشستم تو کلاس یکی از دوستام که شبیه سازی درس می ده. قراره ترم دیگه خودم یک درس ارائه بدم و تخمین می زنم که بین صد تا دویست نفر سر کلاس باشن. راستش رو بگم؟ ترسیدم. تا الان فقط کلاس سی نفره داشتم و تازه من مسئول کلاس نبودم. مطالب کلاسی که داشتم بهم داده می شده. مسئول باشی برای اینکه دویست نفر آدمی که یک رشته ای مرتبط با کامپیوتر می خونن، دیتابیس بفهمن یا نفهمن. ولی اگه بخوام با خودم صادق باشم باید بگم که شاید از این ترسیدم که قراره جلوی دویست تا دانشجویی به انگلیسی درس بدم که اگه تصمیم بگیرن با لهجه غلیظ نیوزیلندی حرف بزنن، دیگه هیچی از حرفشون نفهمم. به هر حال من هنوز دو سال نیست که تجربه بودن تو محیط انگلیسی زبان رو دارم. توی کلاس کوچیک هم هندل کردن دانشجوها کاملا متفاوت است.
خلاصه اینکه نشستم توی کلاس بزرگی که دوست خوبم داره توش درس می ده. خیلی هم همزمان هم دلبره هم مسلط. به عنوان یک کسی که مطلبی که می شنوه خیلی هم واسش تکراری است، فقط ده دقیقه از یک ساعت کلاس حواسم پرت شده. پر واضح است که وب لاگ نوشتن جزو حواس پرتی حساب نمی شه.
ولی راستش رو بخواید اصلا ندارم به درسی که می ده فکر می کنم. دارم فکر می کنم که وقتی من یک دوست خوب دارم که اینجوری توی یک کلاس هیجان انگیز مورد توجه دانشجوهاست و اینقدر احساس خوب و افتخار دارم، احساس پدر یا مادری که بچه شون اونجا باشه باید چقدر خوب باشه. بعد فکر کردم که ولی احتمالا اگه یک مامانی این بالا باشه و به دخترش نگاه کنه، احتمالا اولین چیزی که بعدش به دخترش بگه این است که بهتر نبود موهات رو صاف کنی قبل از کلاس؟ این چه لباسی بود پوشیدی؟ اینقدر بلند بلند نخند. اگه اون موقع که بهت گفتم درس خونده بودی الان اینجا به جای نیوزیلند، آمریکا بودی (این رو مامان خودم به خودم گفته :) ) خلاصه به این نتیجه رسیدم که بهتره پای مامان باباها رو نکشم وسط و خودم از ستاره بودن دوستم لذت ببرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر