امسال اولین سال است که قرار است من و روزبه تو خونه مون سال تحویل رو تنها باشیم. تا حالا هر سال یا پیش خانواده من بودیم یا خانواده اون. امسال ولی دیگه قراره که تنها باشیم. سعی می کنم خیلی از این موضوع غصه دار نباشم و بگذارم به حساب آدم بزرگ شدن که خیلی هم به مذاقم خوش نمی آد ولی ظاهرا چاره شناخته شده ای هم نداره.
دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲
سبزه ها در نیمکره جنوبی
در
۲۳:۵۴
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: عید، نیمکره جنوبی
دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲
روزی قبل از اینکه تو بیایی
ای بشریت، نرید آهنگی (*) را که عادت داشتید موقع رانندگی و رفت و آمد بین شهرک و سعادت آباد، صبح و بعدازظهر هزار بار گوش کنید، بگذاری توی گوشتون اون هم تو یک روز ابری آکلندی. در دوری. دستتون رو می گیره می برتون یک جاهایی که حالتون رو خراب می کنه. می برتون تو میوه فروشی و سوپر سر کوچه تون. می برتون پشت چراغ قرمز اون ساختمون سفیده که می گفتن مال فائزه رفسنجانی است. می برتون دم تره بار سر هرمزان، ظهر پنج شنبه ای. می برتون تو نیایش وقتی برمی گشتید خونه بعد از تموم شدن یک روز. می برتون پشت چراغ قرمز نیایش وقتی با روجا قرار داشتید سر ناهید. می برتون دم گلستان وقتی که باید با پارکبان ها چونه می زدید. می برتون تو صدر وقتی می رفتید خونه مامانتون برای ناهار جمعه. می برتون به روزهای از دست دادن دوستتون. می برتون پیش دوستاتون. می برتون دم درمانگاه ماد. می برتون مرزداران. می برتون تو اتوبان پر از ترافیک همت عصر روزهایی که قرار داشتید و طبق معمول دیر راه افتاده بودید و باید از بین هزار تا ماشین توی ترافیک راه می گرفتید و می رفتید.
در
۳:۴۷
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگی
چهارشنبه ۷ مارس ۲۰۱۲
غزال
در همه خواب های من هستی. آدم های زیادی هستن که از وقتی اومدم اینجا به طور مرتب در خواب های من هستن. آدم هایی که شاید هیچ وقت تو ده سال گذشته بهشون و به اینکه دوستشون دارم و به اینکه چقدر از گذشته من رو تشکیل دادن فکر نکرده بودم. تو بعد از گذشت هفت ماه، هنوز حضورت در مغز من، در فکر من و در خواب های من دائم است. اینجا هم با من هستی. هر بار به شکلی. گاهی بدون اینکه بدونم که دیگه در بین ما نیستی و گاهی در حالی که آگاهم در سراسر قصه ای که می بینم که تو دیگر روشنی بخش و انرژی دهنده نیستی به این دنیا. این خواب ها سخت ترین خواب هاست. چون در تمام طول زمانی که باهات معاشرت می کنم، سعی می کنم که تو نفهمی که چه بلایی سرت اومده. نفهمی که خاموش شدی و نفهمی که چه غمی توی گلوی من است وقتی که باهات حرف می زنم، تو بلند می خندی و من دارم از بغض خفه می شم. می خوام حفاظتت کنم از این واقعیت تلخ که دیگه نیستی و بگذارم که بلند بلند بخندی. همواره شال های شاد قرمز و آبی داری. رنگ هایی که تمام احساس من رو تشکیل می دن فردای روزی که خواب می بینم. دلتنگتم و فکر می کنم که این انصاف نیست که تو نباشی و اینقدر حفره نبودنت بزرگ باشه. ذره ذره طبیعتی که اینجا می بینم، تو رو تو یادم می آره چون تو آدمی بودی که بیشتر از هر کس دیگه ای که می شناسم به طبیعت وصل می شدی. آرزو می کنم که کاش همه داستان زندگی بعد از رفتن دروغ باشه. دوست ندارم که هیچ وقت توی خواب های من بفهمی که چقدر دنیا در حقت بی انصاف بود. دوست دارم همون احساس خوشبختی ای رو که داشتی با خودت تا ابد امتداد بدی.
در
۸:۲۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگي، غزال
دوشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۲
تسلسل
خسته ای، بنابراین معده ات حالش خرابه، بعد وقتی درد داری تحملت روی استرست کمتر می شه و برای کارهای انجام نداده ات بیشتر ناراحتی.
در
۲۰:۳۰
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
قدرت همدردی، نرم افزار دزدی و رادیو ایران
امروز از هیجان انگیزترین روزهای دانشگاه بود. از صبح تا ساعت 3 بعدازظهر کسالت بارترین جلسه آموزشی یا آشنایی با دانشگاه و سیستم آموزشی برای دانشجوی دکترای جدید برگزار شد. علی رغم کسالت بار بودن چون دقیقا چیزهایی می گفتن که شدیدا در دوره فوق لیسانس و به خصوص در سالهای پایان ناپذیر تز باهاشون روبرو شده بودم، حتی نمی تونستم چرت بزنم یا به فکرم اجازه آزادی بدم که به یک نیمچه خواب روزانه یا همون day dreaming خارجی ها برم. برگشتنم به دانشکده مصادف شد با کلی خبر در دنیای شخصی، خبر بردن اسکار توسط اصغر فرهادی، وقت ملاقات گرفتن با یکی از استادهای دپارتمان که چند روز دنبالش بودم. جلسه فوق العاده ای با اون داشتم، فایل چند تا سی دی موزیک پیدا کردم از رادیو ایران در سال 1337. یعنی سالی که مامان من به دنیا اومده. بعد از تصور اینکه چیزی که من گوش می دم رو مثلا وقتی مامانم یک ماهش بوده رادیو پخش می کرده دلم قیلی ویلی می ره.
در
۸:۰۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دانشگاه
چهارشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۲
هورمون های وحشی
شده احساس کنید وسط آرزوهاتون زندگی می کنید؟ غذاها، تصویرها، خیابون ها، موضوعات همه چی همون باشه که تو رویاهاتون بوده؟
در
۷:۴۱
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
پنجشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲
بازی
از بی حوصلگی می رم تو وب لاگ روزبه و به ماهی هاش غذا می دم. (سمت چپ پایین صفحه)*
در
۸:۰۷
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: فلسفه، روزمره
چهارشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲
حسرت
با Jason و Ron منتظریم که استادمون بیاد و جلسه شروع شه. اونها تعریف می کنن از اینکه اصلا در بزرگسالی وقت ندارن که ورزش کنن. می گن دبیرستان بهترین دوره ای بود که باید ورزش می کردن چون وقت داشتن همه اون چند سال رو. بعد از مدرسه هیچ وقت تکلیفت نداشتن و هر روز همه وقتشون رو برای معاشرت با دوستاشون و بازی های کامپیوتری و مهمونی رفتن گذروندن. برای روزبه که تعریف می کنم دلمون برای نوجوانی خودمون و همه بچه هایی که نوجوانی شون یا در ترس از کنکور یا پشت کنکور تلف می شه غصه می خوریم.
در
۷:۱۴
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: حسرت
آسانسور
وقتی حل تمرین باشی، اتاق خودت طبقه ششم باشه، اتاق همکارات طبقه پنجم، اتاق استاد، طبقه چهارم، امتحان تو سالن طبقه سه و آزمایشگاه تو طبقه صفر، حداقل نصف روزت تو آسانسوری و صدای غالب روزت می شه
در
۲:۱۰
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
سهشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲
همه شبیه هم
یکی از دانشجوهای کره ای که کلاس و آزمایشگاه ها رو نمی اومد، بدون کارت دانشجویی اومده بود سر امتحان. حدودا 25 ساله بود. هیچ کدوممون نمی شناختیمش. تصمیم گرفتیم بریم از توی سیستم آموزش دانشگاه، عکس اش رو ببینیم. بعد از کلی دور زدن سیستم های امنیتی، یک عکس از یک آدم 16 ساله کره ای نشون داده می شه. هم دیگه رو نگاه می کنیم و از اینکه این عکس به چه درد می خوره برای شناسایی طرف و از شدت اینکه همه شون شکل هم هستن، بلند می زنیم زیر خنده. من و همکار ژاپنی ام که من دو هفته اول بعد از آشنایی باهاش به نصف ژاپنی های دانشکده به خیال اینکه اون هستن سلام می کردم.
موقع خندیدن سعی می کردم اون تیکه خنده رو که به خندیدن اون به موضوع بود رو از بقیه خنده ام جدا کنم و قورتش بدم. سعی کردم با اون بخندم نه به اون
در
۳:۰۶
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
گوش درد
سرما خوردم و گوشم گرفته. البته ناگفته نماند که با گوش پاک کن هی باهاش ور رفتم بعد خالصه این شده که ورم داره و خوب نمی شنوم.
مثل هر روز اول صبح برای بیدار شدن، فولدر شاد مورد علاقه ام تو گوشمه که توش پر از شهرام شب پره و اندی است. بعد یکی دو ساعت دوست ایرانی ام که ته آفیس می شینه، اومده پیشم و می گه لامصب حداقل یک چیز جدیدتر گوش کن.
اینم از امروز ما
در
۳:۰۳
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
چهارشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۲
چهارشنبه ها
هیچ حالی بدتر از حال من بعد از بیدار شدن از خواب نیست که می دونم یک عالمه از کارهایی که برای جلسه هفتگی چهارشنبه بعداز ظهرها باید انجام بدم، انجام ندادم. متقابلا هیچ حسی هم بهتر از حسم وقتی که چهارشنبه عصرها از اتاق استاد می آم بیرون، شاد و خوشحالم و می دونم که بیشترین فاصله رو با استرس بعدی دارم، نمی شه.
چهارشنبه عصرهای آکلند رو خیلی دوست دارم.
می رم بیرون برای چرخیدن از زیبایی این تیکه بهشت
در
۷:۳۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آکلند
شنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۲
برنامه ریزی دو عدد صنایعی خارج ندیده
با روزبه به قصد خرید می ریم بیرون. یکی دو تا مغازه هست که شنیدیم که حراجشون خوبه. اینجا حراج های آخر تابستون از اوایل فوریه شروع می شن. البته روزبه معتقده که مدل کسب و کار فروشگاه های آلکند اینجوری است که همیشه حراج هستن فقط حراج روی محصولات مختلفشون در طول سال می چرخه. البته توی سوپرمارکت ها که دقیقا اینجوری هست. یعنی اگه بتونی یک جوری موجودی مواد غذایی ات رو مدیریت کنی که هیچ وقت نیاز شدید به چیزی نداشته باشی، بتونی تقریبا 70 درصد کنی هزینه هات رو. مثلا یک هفته پنیرها حراجن. یک هفته همه کنسروها. یک هفته میوه ها.
در
۹:۵۷
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آکلند
چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲
نیمکره جنوبی
یک زمانی هست توی روزها، از ساعت 11 صبح تا سه و چهار بعد از ظهر، که هیچ اتفاقی در هیچ کجای دنیای مجازی من نمی افته. فامیل و دوستان تو ایران و اروپا خوابن، آمریکا و کانادایی ها هم هنوز خیلی اول صبحشون است واسه اینکه دنیای جدی شون رو ول کنن و بیان تو اینترنت بچرخن. اول صبح ولی خوبه. یعنی اون هشت، حالا با اغماض نه ساعتی که ما خوابیدیم همه تو ایران با سرعت محتوا تولید کردن. فیس بوک و گودر و جعبه ایمیل مون پر است. خوشحال و سرمست از این همه خبر، تا ساعت یازده سر می کنم تا همه می خوابن. البته اگه از روزهایی که همه با هم هزار بار در روز عکس گلشیفته و فرهادی رو شیر کردن بگذریم
در
۵:۲۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲
شرح ما وقع
امروز صبح طبق معمول دیر بیدار شدم و تا دانشگاه رو تند تند اومدم. یک جور مشکوکی دانشگاه خلوت بود که دو زاری ام افتاد که سوتی دادم.
در
۷:۵۹
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: غزال، کتاب
جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲
حال
یاد گرفته ام که برم تو این سایت
در
۹:۰۳
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
جمعه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲
چای
بعد من یک مرضی که دارم این است که تا اول صبح چایی نخورم حالم خوش نیست. سیزده روزه که هی خواستم با خارج هماهنگ شم صبح شیر یا قهوه یا پرتقال خوردم. امروز بعد از سیزده روز، اتفاقی چایی خوردم و دیدم که چقدر حالم خوبه. سیزده روزه که تا ظهر حالم خوش نیست و نمی فهمم که چه ام است.
در
۲:۳۷
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: روزمره
پنجشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲
تو لیسانس یک چند واحدی دیتابیس خوندیم. تو CIS یا MIS . یک درس هم تو فوق لیسانس داشتیم. یک ترم هم خودم این رو تو یکی از دانشگاه های آمل درس دادم. بعد امروز سر کلاس دانشجوی های لیسانس اینجا، تازه یک سری چیزها فهمیدم که آه از نهادم بلند شد. مقایسه یا تحقیر نمی کنم. فقط می گم می شه که چقدر مدت فکر کنی که یک چیزی رو می فهمی در حالیکه نمی فهمی. همین
در
۶:۴۲
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: درس
چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲
از ماست که بر ماست
مغزم برای اینکه ازم محافظت کنه از دلتنگی، هی برام صداهای آشنا و قیافه های آشنا ردیف می کنه. تو خیابون راه می رم یکهو امیرحسین رو می بینم. پسر جلویی ام توی کلاس عین محموده. یگانه رو که هر روز می بینم. یک پسره پشت سرم عین علی بابایی حرف می زد. طول کشید تا بفهمم که انگلیسی حرف می زنه نه فارسی.
در
۶:۴۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: ناخودآگاه
یازدهمین روز
امروز دقیقا یازده روز گذشته از بودن ما در آکلند. فکر می کنم بیشتر اینجا بنویسم چون مغزم یک جور عجیبی سوئیچ کرده به عادتش تو سال های هشتاد و دو و سه که همینجوری که راه می رفتم توی مغزم وب لاگ می نوشتم. بعد البته وقتی می رسیدم پای کامپیوتر یادم می رفت که به چی فکر می کردم که بنویسمش. کاش یک وسیله ای اختراع می شد که از مغز آدم وصل می شد به اینترنت تیکه هایی از فکراتو که دوست داشتی بنویسی مستقیم آپلود می کرد.
در
۵:۰۷
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آکلند
پنجشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۱
در
۲۱:۳۱
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: مهاجرت
شنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۱
نجات گوگل ریدر خوانی
روشش رو دنبال کردم و به این لینک زیر رسیدم:
با subscribe کردن لینک زیر در گودر خودتون می تونید share ها یا به عبارت جدید +1 های روزانه من رو ببینید.
لطفا اگه موفق شدید این کار رو بکنید حتما آدرستون رو به من هم خبر بدید
پی نوشت: در حال حاضر یک اشکال در نشون دادن عنوان نوشته ها داره که دارم سعی می کنم برطرفش کنم.
در
۰:۵۴
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آی تی، گودر
شنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۱
شرح حال
آدمی که پیدا کردم در این زمینه که می تونه صداها و فریادهای توی مغزم رو ساکت کنه و خودهای مختلف رو مجبور کنه که به حرفش گوش کنن، اروین یالوم است. روانشناسی رو با فلسفه هستی گرا بحث می کنه و به نظرم خودشناسی جهت گیری اصلی اش است. همه اینها باعث می شه که برای من جذاب بشه. تا حالا کتابهای "مامان و معنای زندگی" و "خیره به خورشید" اش رو خوندم و خیلی عالی بودن.
این از گیجی فلسفی
درمورد گیجی عملیاتی، تو پست بعدی می نویسم.
در
۱:۴۴
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: فلسفه، روزمره
شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱
براي غزالم
براي غزالم
آهوي وحشي دات بلاگ اسپات
بياساي
در آرامگاه پر از گل،
زير درخت چنار بزرگ
رو به كوههاي پوشيده با جنگلهاي سبز انبوه
بشنو
صداي هوهوي باد را،
ميان برگهاي درختان
برگ چنارهاي بزرگي كه در پايشان آرميدهاي
يادش بخير، باغبان پير دانشگاه
ظهرهاي آفتابي،
ميگفتي حاضري جايش باشي
كه بياسايي
در كنار گلهايي كه جانشان دادهاي
بياساي
در آرامگاه پر از گل
پاييز كه جان بگيرد
تپههاي پوشيده از درختان
با برگهاي زرد و نارنجي و قرمز
چشمانداز زيباي روزهاي آرامشت خواهند شد.
باران كه ببارد
سيراب خواهي شد از عشق و زيبايي
خنك خواهي شد
از گرماي نفسگير تابستان اين سياه سال
بياساي
در آرامگاه پر از گل
روحت را انباشته كن از بوي پاييز
نگذار هيچ منفذي
در روح بزرگت خالي بماند
فكر نكن به روزهايي كه در پيش داشتي
به خاطرههايت، روياهايت،
به عاشقي كه تنها مانده است،
به روزهايي كه از بودن تو
از خندههاي تو،
از دوستي تو
سرشار نشدند
بياساي
در آرامگاه پر از گل
فكر نكن به كتابهاي نخوانده دنيا،
به سفرهاي نرفته،
به داستانهاي نشنيده،
به آدمهاي نديده،
به عاشقيهاي نكرده،
به "آن اشیانهای که تو ساخته بودی"
فكر نكن به اينكه شايد،
دوست داشتي كه بماني.
فكر نكن به خودت
كه سيسالگي را طاقت نياوردي
كه طاقت رفتن دوستانت را نداشتي
پيشدستي كردي.
فكر نكن به ما
فكر نكن به پسر عاشق قصهها،
به تنهايياش،
به شبهايش،
به شعرهايش،
فكر نكن.
بياساي
در آرامگاه پر از گل
ذرهاي از روحت را خالي نگذار
به اينجا فكر نكن كه ديگر
زيبايي از اين جهان رخت بربسته.
حالا كه تو نيستي،
"آنچه بر تو و ما رفت"،
حبابهاي خوش خياليمان را تركاند.
باور كن كه در نبودن تو،
"همه چيز مثل قبل به نظر ميرسد، ولي هيچ چيز مثل قبل نيست"
خندههاي كسي سكوت بين ما را پر نميكند
حالا كه تو نيستي،
در جهاني كه "آهوي وحشي" ندارد
دنيا ديگر جاي قشنگي نيست،
زيستن لذت ندارد.
فكر نكن و
بياساي
در آرامگاه پر از گل
آرامش و عشق و طبيعت از آن تو
در "لايتناهي ناشناخته شايد هيچ"ي كه هستي
دلتنگي و گريه و بيتابي از آن ما
در "میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک"
مهر 1390
در
۱۷:۵۱
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگي، غزال
دوشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۱
قرار سالانه
عصرتر فهميدم كه چشم هام هم زيادي گردن. اشكها روش بند نمي شن. چه طوري باور كنم دختر؟ نمي شه ما قرار داشته باشيم و تو سوئيس باشي نتوني بياي؟ آخه ما 19 نفر بوديم.
در
۱۵:۴۶
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگي، غزال
سهشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱
نوشي و جوجه هاش
در
۱۵:۳۵
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: نوستالژي
پنجشنبه ۱ سپتامبر ۲۰۱۱
برای غزاله عزیز
رفتن بی خبر دوست از این تلخی ها است. اینکه تو باید بپذیری که اون دوست دیگه یک جای دنیا شاد و خوشحال مشغول زندگی اش نیست. هیچ جای دنیا نیست. نیست. اون وقت آرزو می کنی که ای کاش دوستت مثل همه دوستای دیگه مهاجرت کرده بود. رفته بود. ولی واقعا نرفته بود.
در
۱۰:۳۲
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگي، غزال
سهشنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱
خوب اينجا نشستم. در جلسه دموي نرمافزار فلان. از اول هم به نظرم تشكيل جلسه معني نداشت. يعني فكر نمي كنم به صورت جدي بتونه تاثيري در روند كاريمون داشته باشه. نشستيم هزار تا كارشناس از هزار تا واحد سازمان اينجا و ارائه دهنده بينوا نميدونه كه ما هزار تا كارمند داريم مبارزات قدرت بين واحدهاي خودمون رو با شركت تو جلسه شون و سوالهامون مهره چيني ميكنيم. مغزم ولي كلا بسته است و اينجا نيست. به تناوب مي رم و مي آم. جاهايي كه لازمه دخالت كنيم يكي از ما، يك چيزهايي ميگم. از نظر خودم جلسه رو توي مسيري كه بايد باشه نگه ميدارم. پرستوي نقاد درونم اون تو غر ميزنه كه كي گفته مسير درست چيزي است كه تو ميگي. به زندگي ام فكر ميكنم و اينكه چقدر اين «همه چيز تحت كنترل من باشه» رو توي بقيه هم به وجود آوردم. چقدر زندگي اطرافيانم رو توي مسيري انداختم كه به نظر خودم درست بوده. به غزاله فكر ميكنم و به عروسي سارا و علي. به اينكه يادم نيست كه خودم چي پوشيده بودم ولي يادمه كه غزال يك كت دامن زرشكي پوشيده بود كه دقيقا رنگ پردههاي سالن بود و چقدر به اين موضوع خنديده بوديم.
آره، وقتي احساس ميكنم كه اصلا در محيط اطرافم نيستم و دارم بهش connect نميشم حتما مغزم داره يك جايي يك كاري ميكنه. درسته. مغزم داره اون پشت به غزال فكر ميكنه. به تصويرهاش و به قول لاله به برشهايي از زندگي اش كه من توش بودم. به شب برفياي كه خونشون بوديم. به شب آخري كه ديدمش و اينكه چقدر كار خوبي كردم كه وقتي مي رفت نديدمش. توي اون ظهر گرم بهشهر. اينجوري آخرين باري كه ديدمش همون لحظه اي باقي خواهد موند كه چند هفته پيش از خونشون داشتيم ميرفتيم و اون من رو مسخره ميكرد كه داشتم به جاي آسانسور ميرفتم توي shootingزباله. اين تصوير خيلي بهتر و شاد تره.
به اين فكر ميكنم كه به جاي نوشتن تو اين جلسه، براي خودم بهتره كه بشينم و براي خودش بنويسم. راهي وجود نداره كه بتونم به «لايتناهي ناشناخته شايد هيچي» كه اون هست حرفم رو برسونم. ولي روزي خواهم نوشت. از اون روز لعنتي ده مرداد كه خبر اتفاق هشت مرداد رو شنيدم. دارم يكسره تو مغزم براش مينويسم. مثل روزهايي كه يادداشتهاي عاشقانه، شوخي، جدي، نقادانه، دوستانه يا كاري مينوشتيم و ميچسبونديم به اون برد توي راهروي مجله صنايع. اينكه تو بنويسي تا خودت رو خالي كني، بچسبوني اش به برد توي راهرو. يك جايي كه طرفت الان نيست. اعتماد كني به بقيه كه نخواهند خوند چيزي رو كه روش نوشتي خانم تقي زاده و يك سوزن ته گرد فرو كرردي دقيقا وسطش و چسبوندي اش به برد. يا حداقل اگر مي خونن اينقدر دقت به خرج مي دن كه سوزن رو دوباره توي همون سوراخ قبلي فرو كنن.
كاغذ رو كه به برد مي چسبوندي،به اين اميد بودي كه يك موقعي، سرخوش و خندون يا خست وداغون از كلاسي، جلسهاي، سلفي جايي بياد. برگه رو برداره. همينطوري كه مي ره به سمت محوطه خواهران بخونتش و بشه بابي براي اينكه با هم حرف بزنيد. يا اصلا حرف نزنيد. يك لبخند يا يك نگاه به هم بكنيد كه يعني got it . همين.
آره بايد بشينم يادداشت سركار خانم تقي زاده رو بنويسم. بچسبونمش روي برد توي راهرو. يك جايي كه يك روزي سرخوش و خندون بياد رد شه و بخونش. حالا مهم نيست اگه قرار نيست بعدش ببينمش كه لبخند بزنه كه يعني خوندم چيزي رو كه نوشتي.
اصلا بايد يادداشت همه آدم هايي رو كه دوستشون دارم بنويسم. بچسبونمشون به برد توي راهرو. تا وقتي كه مطمئنم كه مي تونن بيان رد شن و بخوننش. يا خودم اين اطراف هستم كه بتونم قيافه شون رو بعد از خوندن يادداشتم ببينم. بايد بشينم بنويسم.
حداقل اين تنها راهي است كه بتونم بفهمم توي اين جلسه بي فايده چي ميگن.
در
۱۷:۰۲
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: دلتنگي، غزال
چهارشنبه ۲۵ مهٔ ۲۰۱۱
بعد نوبت بابا و مامانت است كه تعريف كنه كه اونها چقدر آدم هاي بدي هستن و چه بدي ها و بي توجهي ها كه بهش نكردن. بعد دو حالت داره . اگه تا اين مرحله عصباني نشده باشي شروع مي كنه مي ره سراغ عمو ها و ساير نوه ها كه اونها چقدر بدن . تلفن بعدي با اونها، هم البته كه همه چيزهايي كه خودش درمورد اونها گفته و تو گوش كردي رو از زبون تو به اونها مي گه. اگه هم كه عصباني شده باشي بهش مي گي كه حق نداره در مورد پدر و مادرت بد صحبت كنه بعد اون مي گه كه تو طرف پدر و مادرت رو مي گيري و معلومه كه تخم حروم همون هايي است. (حالا نمي دونم انتظار داره كه تخم حروم كي باشي پس) بعد جيغ و داد مي كنه.
گوشي رو كه مي گذاري يك هفته طول مي كشه كه طعم گس توي دهنت از اين مكالمه بره. تا دو سه ماه پشيموني كه چرا زنگ زدي كه مثلا عيدي، روز مادري چيزي رو تبريك بگي. موقع هايي هم كه زنگ نمي زني تبريك بگيري اون احساس گناه لعنتي كه بيچاره تنها است و اينها توي مغزت است.
يعني همه اش ضرره.
بعد من همه اش به آدم هايي كه مادر بزرگ هاي مهربون، مادربزرگ هاي قصه گو، مادر بزرگ هاي گوگولي مگولي دارن حسودي مي كنم. حتي به خودم كه پدر بزرگ مهربون دوست دارنده بدون شرط دارم هم گاهي حسودي مي كنم.
در
۱۶:۰۰
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
چهارشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۱۱
من حرفم نمي آد. يعني خيلي وقت ها خيلي دوست دارم بگم. خودم رو بگم نه روزمره ها رو. ولي نمي تونم. يعني نيست آدمي كه بتونم خودم رو بهش بگم و نترسم ازقضاوت شدن. اين شده كه پناه آوردم به روزمره گفتن. بعد اينرسي ام براي از خودم و فكرم و حسم گفتن اينقدر زياد شده كه بايد كلي انرژي بگذارم و تلاش كنم تا بتونم يك چيزي رو حتي به روزبه هم بگم. بعد تا يكي از دوستايي رو كه مي شه براشون حرف زد رو آنلاين مي بينم يكهو انگار يك سدي مي شكنه. اينقدر مي گم و مي گم تا وقتي كه ترس از قضاوت شدن دوباره خفتم كنه. كه دارم حوصله اش رو سر مي برم. كه دارم پرچونگي مي كنم. كه دارم زيادي غر مي زنم. بعد دوباره لال مي شم. دوباره مي رم توي خودم براي يك سال
در
۱۴:۵۸
ارسال شده توسط
پري وار در قالب آدمي
|
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: چه شكلي
