Saturday، July 18، 2009

قرار

قراره براي اينكه احساس بدي در بقيه ايجاد نكنم، هر 5 دقيقه تعداد 5 دقيقه هايي رو كه باقي مونده تا از پشت اين ميزهاي سفيد خلاص شم بلند بلند نشمرم.

Saturday، July 11، 2009

اين خواب چرا دست از سر آدم بر نمي دارد؟

Wednesday، July 8، 2009

اوج افسردگي

اوج افسردگي اون جايي است كه هيچ چيز خوشحالت نمي كنه. نه چيزي كه يك ماه انتظارش رو كشيدي. نه گرفتن 50 درصد امضاهايي كه بايد مي گرفتي. نه هيچ تلفني، فيلمي، سريالي، كليپي. هيچ چيز

اوج افسردگي يعني امروز. روز بي رنگ، بي بو، بي هدف

اوج افسردگي يعني امروز با آسمان خاك گرفته، با بدن كوفته، با ذهن خسته.

اوج افسردگي يعني امروز

Tuesday، July 7، 2009

ببين. تقصير من نيست كه اين تز لعنتي تموم نمي شه. امروز هم كه با بدبختي از استادها وقت گرفته بودم و ديگه پرينت نهايي ام آماده بود، دانشگاه ها تعطيل شد.

Tuesday، June 30، 2009

يك روزهايي هستند كه هر چه اينجا بشيني و اين صفحات لعنتي را رفرش كني نمي گذرند. يك روزهايي هستند كه فاصله دو قدمي پشت اين ميز تا تخت من توي خانه، هزاران كيلومتر است و زمان لازم براي گذشتن اين يك ساعت باقيمانده از ساعت كاري هزاران سال. يك روزهاي نكبتي هم هستند

Monday، June 8، 2009

وقتي قرار است تا بعد از دفاع از پايان نامه، كلا facebook و google reader تعطيل باشد، چاره اي نمي ماند مر مرا كه بيايم و اينجا بنگارم مزخرفات را

Sunday، May 24، 2009

بيماري ديجيتال

غير از علاقه به shift+delete كردن بعضي چيزها از زندگي يا Ctrl+Z زدن بعد از پريدن حرف بي ربط از دهنت، از ديگر بيماري هاي ديجيتال، كه تقصير «صورت كتاب»‌است، اين است كه هر چيزي كه مي شنوم يا هر آدم يا تصويري مي بينم كه دوست دارمش، دنبال يك راهي مي گردم كه بدون حرف، فقط با يك كليك كوچيك بشه بگي Like

همين

پررو

يك جلسه رفتم كلاس اسپانيايي. چون كلاس ساعت 7 صبح بود و من تنبل خوابالو ساعت 6 به خاطرش بيدار شدم، بدجوري بهم فشار اومده. از صبح دارم با شدت و صداي بلند Julio گوش مي دم كه زود زبانم كامل شه كه حداقل مزد اين فداكاريم ام رو بگيرم.

حتما بخوانيد

نوشته امروز نيك آهنگ را حتما بخونيد. نمي تونم بهش لينك بدم چون فيلتره. البته شايد از اين لينك، اگه فيلتر نباشه بتونيد بخونيد. نه به خاطر هر چيزي كه به نفع يا عليه هر كانديدايي يا ديدگاهي به انتخابات نوشته. براي خودم من جذابيت اصلي اش اين بود كه «خاتمي وزير ارشاد» رو از «خاتمي رئيس جمهور» جدا كرده بود. تصوير واضحي كه از شرايط يا فضاي سال هاي گذشته مي داد و حتي الان ها.

به نظرم ارزش ده دقيقه وقت گذاشتن رو حداقل داره. حتي اگه از ديدگاه هاي اين آدم معمولا خوشتون نياد.

Saturday، May 23، 2009

زندگي همه جا جاري است. شكلش كمي فرق مي كنه. اما همه جا با يك سرعت جاري است. حتي خيلي دورها هم زندگي با همين سرعت جاري است. فقط توي ذهن خسته و بي حال من است كه زندگي با يك سرعت ديگه و به يك شكل ديگه جريان داره. اين شكل متفاوت گاهي من رو به ساير آدم ها وصل مي كنه و گاهي ارتباطم رو نه تنها با آدم ها، كه با همه دنياي بيرون قطع مي كنه.

Thursday، May 21، 2009

تصميم استراتژيك

تصميم گرفتم فاميلم رو عوض كنم. يعني اسم فاميلم رو عوض كنم. بشم «پرستو سعادت». بعد هر كي كه از اجدادم پرسيد بگم بابابزرگم خان «سعادت آباد» بوده.

Sunday، May 17، 2009

نوسانات

صبح ها به زور از خواب بيدار مي شم. بيرون اومدن از رختخواب برام از صد تا فحش بدتره. اگه پنج شنبه يا جمعه باشه كه عصر خونه باشم و نياز به خواب داشته باشم يا يك كم غلت !!!!!!!!!!!! خوردن توي رختخواب، دو سه قسمت سريال ديدن و خواهش و التماس خلاصه مي تونم بخوابم . اما امان از شب خوابيدن. فرقي هم نمي كنه كه تعطيل باشه يا غير تعطيل. ساعت خوابيدن كه نزديك مي شه انگار يكي داره گلوم رو فشار مي ده. به هيچ وجه دوست ندارم بخوابم. رفتن به رختخواب و خوابيدن برام از صد تا فحش بدتره.


 

صبح ها، بعد از اينكه با فحش دادن به زمين و زمان بيدار شدم و با هزار ضرب و زور از خونه اومدم بيرون، تازه مي رسم سركار. همه حداقل يك ساعت قبل تر از من اومدن. موندن توي محيط اون موقع صبح، خوابالود و گشنه واسم خيلي سخته ولي با هزار زور و زحمت تحملش مي كنم. تا ظهر. يك بازه يك ساعته هست بعد از ناهار، مثلا بين 2 تا 3 كه محيط واسم غير قابل تحمله. اصلا نشستن اجباري پشت ميز و صندلي واسم از هزاران هزار فحش بدتره. لحظه شماري مي كنم كه ساعت 5 شه و بتونم فرار كنم و برم خونه. بعد نمي دونم چي مي شه كه يكهو مغزم شروع مي كنه به كار كردن. كارها جذاب مي شن واسم. خروجي توليد مي كنم. برنامه ريزي مي كنم. گزارش مي نويسم. جلسه مي رم. بعد يكهو به خودم مي آم مي بينم ساعت 5 و نيم است. عصباني مي شم از اينكه وقت اينقدر سريع گذشته . همه كارهام نصفه است. به زور دل مي كنم و از جام پا مي شم. انگار نه انگار كه صبح به زور اومده بودم يا ساعت 2 مي خواستم فرار كنم.

Thursday، May 14، 2009

حس بدي دارم. خيلي بد. بعد از سال ها اولين بار است كه اين حس رو دارم. نه والدم اجازه مي ده كه با خيال راحت حس بد خودم رو داشته باشم و بپذيرم كه دارمش. نه كودك ناراحتم قابل كنترل است كه بتونم بشينم با بالغم به موقعيتم فكر كنم. برم دو كلوم حرف حسابي بزنم و مسأله رو حل كنم. فعلا كه با كودك غمگين و شكست خورده ام رفتيم يك گوشه نشستيم و اجازه داديم كه والد خشن و بي رحم هر دو دقيقه بزنه تو سرم كه تقصير خودت است. كه حقت است. كه لياقتت همين است.

موقعيت خيلي بدي دارم.

Tuesday، May 12، 2009

روزمرگي

  1. روزهايي كه اينجور بي فايده ام، بي خروجي، بي خلق، بي توليد نه خودم رو دوست دارم نه دنيا رو نه هيچ چيز ديگه رو. افسرده مي شم اين روزها
  2. اين بررسي biorhythm هاي روزانه خيلي دلچسبه. روزهايي كه حالت خرابه مي اندازي گردن اون، روزهايي كه اون خرابه ولي تو حالت خوبه به خودت غره مي شي و روزهايي كه اون خوبه ولي تو خرابي از زمين و زمان و محيط و رئيس و شوهر و دوست ناله مي كني. كلا چيز توپي است كه اصلا مسووليت هيچ كار يا حال خودت رو نپذيري. شديدا توصيه مي شود.
  3. يا فضاي انتخاباتي خيلي عجيب است يا من اين روزها يك جوري ام. از اينكه مي بينم بعضي تصميمشان را گرفته اند استرس مي گيرم كه دير شد و ديدي كه تصميم نگرفتيم و اين حرف ها
  4. من عاشق سبك نوشتن وب لاگ آزاد نويسم. نوشته هاش رو با اينكه اغلب طولاني ان كامل مي خونم كه با توجه به كم حوصلگي من خيلي آمار خوبيه. ولي واقعا يك جوري مي نويسه كه انگار نشسته جلوي تو و داره داستان رو تعريف مي كنه. نه توي محيط كار رسمي ها. انگار نشسته اي توي فرحزاد يا دركه، روي يكي از اون تخت هاي راحت، يك باد ملايم مي خوره توي صورتت و اون داره داستان رو واست تعريف مي كنه
  5. هر سال همين موقع ها، يك چيزي مي نويسم، يا تصميم مي گيرم بنويسم در باب بوي ياس ها. امسال واقعا ديگه اوجش است. پارسال وقتي اومديم اين خونه اي كه الان هستيم ديدم سردر حياط يك درخت ياس هست. اسم ياسش نمي دونم چيه. از ايني كه گل هاي سفيد و زرد قاطي داره. از اينهايي كه بچه بوديم شيره اش رو مي خورديم. اما فصل ياس تموم شده بود و اين درخت گل نداشت. 11 ماه صبر كردم و يكي دو روزي است كه موقع هر بار رد شدن از جلوي در حياط يك نفس عميق مي كشم و آرزو مي كنم كه كاش مي شد اين بو هر روز توي دماغم باشه.
  6. يك فولدر درست كردم روي كامپيوتر سر كارم. هرچي آهنگ شاد از اول زندگي ام بلد بودم و داشتم، ريختم توش. تا حالا تعدادش به 191 آهنگ رسيده. يك هفته اي هست كه زندگي مي كنم باهاش. خوب بخش هاي جواد وجود آدم هم احتياج به ارضا شدن دارن
  7. ديگه همين

Saturday، May 9، 2009

زيارت

ساكش رو كه مي بنده، پاش رو كه از در خونه مي گذاره بيرون، راه كه مي افته به سمت فرودگاه، كارت پروازش رو كه مي گيره و از پشت شيشه ها به بچه هاش كه همه به رديف ايستادن نگاه مي كنه و لبخند مي زنه، پاسپورتش كه چك مي شه و در حال بالا رفتن از پله هاي سالن ترانزيت از توي تصوير اونها محو مي شه، همه با هم يك نفس عميق مي كشن.

خوب كه نگاشون كني مي بيني كه خنده هاي رضايت بخششون رو حتي در حالي كه ساعت چهار صبح از شدت خواب خميازه مي كشن، نمي تونن پنهان كنن. هر كدوم ته دلش به اين سه ماهي كه بدون حضور اون سر خواهند كرد فكر مي كنه. دلش غنج مي خوره و باز لبخند رضايت توي صورتش پيدا مي شه. اين رضايت رو از هم پنهانش مي كنن و همه شون سعي مي كنن خودشون رو از دوري مادر ناراحت نشون بدن. ته دلشون اما فكر مي كنن كه بعد از سه ماه كه از اين سفر برگشت، نوبت كدومشون است كه واسش سفر بعدي رو به اروپايي، آمريكايي، مكه‌ اي جايي تدارك ببينه تا دوباره يك دو سه ماهي با آرامش زندگي كنن.

تا اون موقع خدا بزرگه. فعلا همين سه ماه رو عشقه

تكرار

تكرار و تكرار و تكرار. اين اولين بار نيست. آخرين بار هم نخواهد بود. اما همچنان دردناك است. حالا شايد نه به اندازه دفعه اول، ولي هنوز تحملش خيلي سخته.

Monday، May 4، 2009

مديريت اطلاعات

مدتي است از دستمون در رفته كه چه كتابهايي داريم و چه كتاب هايي نداريم. توي اين قضيه چند تا اتفاق تاثير زيادي داشتن. يكي رفتن لاله است، كه چون هميشه مرجع همه كتاب ها بود، ما خيلي از كتاب ها رو نمي خريديم و مال اون رو مي خونديم و اينجوري شد كه بين ليست كتاب هايي كه داريم و كتاب هايي كه خونديم فاصله افتاد.

اتفاق بعدي هم خونه شدن ما با اين آقا بود كه چون كتاب هامون رو ريختيم روي هم، علاوه بر به وجود آمدن كتاب هاي تكراري، تعداد كتاب ها يكهو چند برابر شد و ليستش از دست ما در رفت.

اتفاق سوم هم نمايشگاه كتاب رفتن پارسال ما بود كه با توجه به عقده اي كه از چند سال نرفتن داشتيم، رفتيم و يكهو 200 جلد كتاب خريديم. همون موقع هم مي دونستيم كه طي يك سال آينده همه اين كتاب ها رو نمي خونيم. واسه همين يك تعداديشون رو كانديد كرديم كه كادو بديم و در طول سال در بحران هاي اقتصادي اين كار رو كرديم.

خوب حالا وضعيت چيه؟ ديگه هيچ كدوممون، نه من، نه آقاي شيپور دار نمي دونيم كه چه كتابي داريم و چه كتابي نداريم. يك هفته هست كه هي داريم يك كتاب رو مي خونيم و واسه هم تعريفش مي كنيم. يك جورايي هم رعايت مي كنيم كه همزمان با هم كتاب رو نخوايم كه بخونيم كه دعوا شه. بعد از يك هفته ديشب كف كرديم وقتي ديديم كه هر كدوممون بالاي تختمون يك نسخه از كتاب رو داشتيم. دو نسخه از كتاب توي فاصله يك متر و شصت سانتي. بدون اينكه توي اين مدت فهميده باشيم.

تنها راه حل باقيمانده اين است كه بشينيم يك فايل درست كنيم و اسم همه چند هزارتا يا مثلا چند صد تا كتاب رو بريزيم توش، بعد به ترتيب الفبا Sort كنيم. بعد بريم نمايشگاه كتاب يا هر كتابفروشي اي. كه حداقل از اين به بعد تعداد كتاب هاي تكراري كمتري به اين معجون پيچيده اضافه كنيم.


 

حالا نه اينكه اين داستان فقط مال كتاب ها باشه ها. هر جاي زندگي رو كه نگاه كني همينه. اصلا يك نگاه به فايل هاي كامپيوتريمون بكنيم، به عكس هاي تكراري، به ليوان هاي سبز خوشگلي كه بعد از يك سال از توي يكي از كابينت ها پيداش كردم و تمام اين يك سال يادم نبود كه دارمشون. سرم گيج مي ره فقط. همين

Sunday، May 3، 2009

روزشمار

دونه دونه ثانيه هاي امروز رو شمردم تا روز به اين مزخرفي تموم شه و بتونم برم خونه. اما هنوز هم يك ساعت ازش باقي مونده. يعني 60 تا 60 دقيقه 60 ثانيه اي.

خوب نيستم. اصلا خوب نيست. از صبح به اين فكر مي كنم كه از اون دانشگاه شريف مزخرف تنها چيزي كه تو دستم مونده حس حماقت باري است كه بعد از هر امتحان دارم.

Saturday، May 2، 2009

شنبه ناراضي

مثل همه شنبه هاي ديگه از خواب بيدار شدن و فكر كردن به كارهاي طول هفته و بيرون اومدن از امنيت خونه نكبت است. اما بر خلاف بقيه شنبه ها كم انرژي نيستم. نه اينكه خواب نباشم ها. خلاصه هنوز ساعت 11 صبح است و من هيچ وقت تضميني ندادم كه زودتر از 12 ظهر مغزم از خواب بيدار شه. اما خوب و پر انرژي هستم. شايد به اين خاطر كه صبح روزبه بيدار شد و بعد از يك كم رژه رفتن در طول و عرض خونه اعلام كرد كه به يك contribution‌ از پايان نامه اش رسيده، يا شايد هم به اين خاطر كه اومدم يك e mail بزنم به استاد راهنمام كه بگم دارم چه كارهايي مي كنم كه فكر نكنه ول كردم رفتم دنبال كار خودم، بعد شماره فعاليت هام از 13-14 تا بيشتر شد. اينقدر كه فكر كردم خيلي آبرومندانه است اگه الان پاشم برم پيشش. احساس خوبي از خودم كردم.

خلاصه امروز از اون شنبه هااست كه ناراضي نيست.

Wednesday، April 29، 2009

شرح حال

چاي مي خورم. گلوي خشك شده پردردم رو نوازش مي كنم. آه مي كشم و تلاش مذبوحانه اي مي كنم كه تمركز كنم و در تمام طول روز كه پشت اين ميز و كامپيوتر زنداني شدم حداقل دو خط كار مفيد كنم.

Tuesday، April 28، 2009

توهم

رفتم شش تا بليط به مقصد بندرعباس خريدم. نه كه فكر كنيد چهار تخته ويژه ها. قيمت اونها سه برابر اين بليط هايي بود كه خريدم. از اين كوپه هاي شش تخته كه تا يك هفته بعد از اينكه از قطار پياده مي شي هنوز صداش توي گوش ات است. بعد شب رفتم مثل اين آدم هاي متوهم بيچاره، خواب ديدم كه بليط‌هام KLM است به مقصد آمستردام و تمام شب حساب و كتاب كردم كه با احتساب كشيدن ساعت ها به جلو، چه ساعتي مي رسم اونجا و بگم بچه ها !!!!!!!!!! چه ساعتي بيان دنبالم. از صبح هر موقع يادم مي افته يك دل سير با خودم به خودم مي خندم.

Monday، April 27، 2009

خداييش روزهاي رئيس نداري از روزهاي رئيس داري بي مزه تر، بي فايده تر و حوصله سر بر ترن. حتي اگه روزهايي كه رئيس هست هيچ كاري به كارت نداشته باشه و اختيار كارهات دست خودت باشه. من كه حوصله ام سر رفت.

اينقدر گرمم شده يا لرزيدم، اينقدر اين پنجره بينواي پشت سرم رو تا ته باز كردم يا بستم. اينقدر غر زدم كه سردم است يا گرمم است، ديگه از دست خودم خسته شدم. اونوقت چه جوري ممكنه آدم ها اينقدر اين بهار ديوانه رودوست داشته باشن. خداييش نمي فهمم

Thursday، April 16، 2009

درست شد بالاخره

بالاخره موفق شدم ارتباط Microsoft Word ام رو با بلاگر وصل كنم. اين مدت از تنبلي اينكه نرم توي صفحه ورود به بلاگر، ننوشتم. البته آخر هم نفهميدم كه چي شد كه ارتباط ورد!!!!! قطع شد با وب لاگ و بعدش چي شد كه وصل شد.

تست

Saturday، March 14، 2009

در راستاي آزادي بيان حذف شد

Wednesday، March 11، 2009

من مسايلي مي خوام كه در حد و اندازه من باشن. كه بتونم حلشون كنم. من ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه آخر هاي اسفند، تو خيابون بودن و از اين تاكسي به اون تاكسي شدن نمي خوام. من آرامش مي خوام توي روزهاي اسفند. من خونه بودن مي خوام. خلاصه كه من اينجا و امروز رو نمي خوام.

Sunday، March 8، 2009

هرچه بيشتر از شب هاي فيلم بيني جمعي مان مي گذرد، به اين نتيجه مي رسم كه فيلم بد ديدن هم جزيي از فيلم ديدن است و به اندازه فيلم خوب ديدن ارزش وقت گذراندن دارد.

Tuesday، March 3، 2009

هر بشري كه هنوز روي كره خاكي زنده است، بايد برود فيلم «درباره الي» را ببيند. گفته باشم

Free counter and web stats