عصرتر فهميدم كه چشم هام هم زيادي گردن. اشكها روش بند نمي شن. چه طوري باور كنم دختر؟ نمي شه ما قرار داشته باشيم و تو سوئيس باشي نتوني بياي؟ آخه ما 19 نفر بوديم.
بیشتر از هجده سال است که می نویسم. چیز ارزش داری نیست. واگویه های ذهن خودم است که بعضی روزها می نویسم تا از جست و خیز در مغزم دست بردارن و بگذارن کار کنم. آدم کم حوصله ای هستم که همه فعالیت های هیجان انگیز عالم بعد از زمانی برام حوصله سربر می شن. این وب لاگ طولانی ترین کاری است تو زندگی ام کردم. برای این است که اینقدر دوستش دارم.
۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه
قرار سالانه
عصرتر فهميدم كه چشم هام هم زيادي گردن. اشكها روش بند نمي شن. چه طوري باور كنم دختر؟ نمي شه ما قرار داشته باشيم و تو سوئيس باشي نتوني بياي؟ آخه ما 19 نفر بوديم.
۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سهشنبه
نوشي و جوجه هاش
۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه
برای غزاله عزیز
رفتن بی خبر دوست از این تلخی ها است. اینکه تو باید بپذیری که اون دوست دیگه یک جای دنیا شاد و خوشحال مشغول زندگی اش نیست. هیچ جای دنیا نیست. نیست. اون وقت آرزو می کنی که ای کاش دوستت مثل همه دوستای دیگه مهاجرت کرده بود. رفته بود. ولی واقعا نرفته بود.
۱۳۹۰ شهریور ۱, سهشنبه
خوب اينجا نشستم. در جلسه دموي نرمافزار فلان. از اول هم به نظرم تشكيل جلسه معني نداشت. يعني فكر نمي كنم به صورت جدي بتونه تاثيري در روند كاريمون داشته باشه. نشستيم هزار تا كارشناس از هزار تا واحد سازمان اينجا و ارائه دهنده بينوا نميدونه كه ما هزار تا كارمند داريم مبارزات قدرت بين واحدهاي خودمون رو با شركت تو جلسه شون و سوالهامون مهره چيني ميكنيم. مغزم ولي كلا بسته است و اينجا نيست. به تناوب مي رم و مي آم. جاهايي كه لازمه دخالت كنيم يكي از ما، يك چيزهايي ميگم. از نظر خودم جلسه رو توي مسيري كه بايد باشه نگه ميدارم. پرستوي نقاد درونم اون تو غر ميزنه كه كي گفته مسير درست چيزي است كه تو ميگي. به زندگي ام فكر ميكنم و اينكه چقدر اين «همه چيز تحت كنترل من باشه» رو توي بقيه هم به وجود آوردم. چقدر زندگي اطرافيانم رو توي مسيري انداختم كه به نظر خودم درست بوده. به غزاله فكر ميكنم و به عروسي سارا و علي. به اينكه يادم نيست كه خودم چي پوشيده بودم ولي يادمه كه غزال يك كت دامن زرشكي پوشيده بود كه دقيقا رنگ پردههاي سالن بود و چقدر به اين موضوع خنديده بوديم.
آره، وقتي احساس ميكنم كه اصلا در محيط اطرافم نيستم و دارم بهش connect نميشم حتما مغزم داره يك جايي يك كاري ميكنه. درسته. مغزم داره اون پشت به غزال فكر ميكنه. به تصويرهاش و به قول لاله به برشهايي از زندگي اش كه من توش بودم. به شب برفياي كه خونشون بوديم. به شب آخري كه ديدمش و اينكه چقدر كار خوبي كردم كه وقتي مي رفت نديدمش. توي اون ظهر گرم بهشهر. اينجوري آخرين باري كه ديدمش همون لحظه اي باقي خواهد موند كه چند هفته پيش از خونشون داشتيم ميرفتيم و اون من رو مسخره ميكرد كه داشتم به جاي آسانسور ميرفتم توي shootingزباله. اين تصوير خيلي بهتر و شاد تره.
به اين فكر ميكنم كه به جاي نوشتن تو اين جلسه، براي خودم بهتره كه بشينم و براي خودش بنويسم. راهي وجود نداره كه بتونم به «لايتناهي ناشناخته شايد هيچي» كه اون هست حرفم رو برسونم. ولي روزي خواهم نوشت. از اون روز لعنتي ده مرداد كه خبر اتفاق هشت مرداد رو شنيدم. دارم يكسره تو مغزم براش مينويسم. مثل روزهايي كه يادداشتهاي عاشقانه، شوخي، جدي، نقادانه، دوستانه يا كاري مينوشتيم و ميچسبونديم به اون برد توي راهروي مجله صنايع. اينكه تو بنويسي تا خودت رو خالي كني، بچسبوني اش به برد توي راهرو. يك جايي كه طرفت الان نيست. اعتماد كني به بقيه كه نخواهند خوند چيزي رو كه روش نوشتي خانم تقي زاده و يك سوزن ته گرد فرو كرردي دقيقا وسطش و چسبوندي اش به برد. يا حداقل اگر مي خونن اينقدر دقت به خرج مي دن كه سوزن رو دوباره توي همون سوراخ قبلي فرو كنن.
كاغذ رو كه به برد مي چسبوندي،به اين اميد بودي كه يك موقعي، سرخوش و خندون يا خست وداغون از كلاسي، جلسهاي، سلفي جايي بياد. برگه رو برداره. همينطوري كه مي ره به سمت محوطه خواهران بخونتش و بشه بابي براي اينكه با هم حرف بزنيد. يا اصلا حرف نزنيد. يك لبخند يا يك نگاه به هم بكنيد كه يعني got it . همين.
آره بايد بشينم يادداشت سركار خانم تقي زاده رو بنويسم. بچسبونمش روي برد توي راهرو. يك جايي كه يك روزي سرخوش و خندون بياد رد شه و بخونش. حالا مهم نيست اگه قرار نيست بعدش ببينمش كه لبخند بزنه كه يعني خوندم چيزي رو كه نوشتي.
اصلا بايد يادداشت همه آدم هايي رو كه دوستشون دارم بنويسم. بچسبونمشون به برد توي راهرو. تا وقتي كه مطمئنم كه مي تونن بيان رد شن و بخوننش. يا خودم اين اطراف هستم كه بتونم قيافه شون رو بعد از خوندن يادداشتم ببينم. بايد بشينم بنويسم.
حداقل اين تنها راهي است كه بتونم بفهمم توي اين جلسه بي فايده چي ميگن.
۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه
بعد نوبت بابا و مامانت است كه تعريف كنه كه اونها چقدر آدم هاي بدي هستن و چه بدي ها و بي توجهي ها كه بهش نكردن. بعد دو حالت داره . اگه تا اين مرحله عصباني نشده باشي شروع مي كنه مي ره سراغ عمو ها و ساير نوه ها كه اونها چقدر بدن . تلفن بعدي با اونها، هم البته كه همه چيزهايي كه خودش درمورد اونها گفته و تو گوش كردي رو از زبون تو به اونها مي گه. اگه هم كه عصباني شده باشي بهش مي گي كه حق نداره در مورد پدر و مادرت بد صحبت كنه بعد اون مي گه كه تو طرف پدر و مادرت رو مي گيري و معلومه كه تخم حروم همون هايي است. (حالا نمي دونم انتظار داره كه تخم حروم كي باشي پس) بعد جيغ و داد مي كنه.
گوشي رو كه مي گذاري يك هفته طول مي كشه كه طعم گس توي دهنت از اين مكالمه بره. تا دو سه ماه پشيموني كه چرا زنگ زدي كه مثلا عيدي، روز مادري چيزي رو تبريك بگي. موقع هايي هم كه زنگ نمي زني تبريك بگيري اون احساس گناه لعنتي كه بيچاره تنها است و اينها توي مغزت است.
يعني همه اش ضرره.
بعد من همه اش به آدم هايي كه مادر بزرگ هاي مهربون، مادربزرگ هاي قصه گو، مادر بزرگ هاي گوگولي مگولي دارن حسودي مي كنم. حتي به خودم كه پدر بزرگ مهربون دوست دارنده بدون شرط دارم هم گاهي حسودي مي كنم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه
من حرفم نمي آد. يعني خيلي وقت ها خيلي دوست دارم بگم. خودم رو بگم نه روزمره ها رو. ولي نمي تونم. يعني نيست آدمي كه بتونم خودم رو بهش بگم و نترسم ازقضاوت شدن. اين شده كه پناه آوردم به روزمره گفتن. بعد اينرسي ام براي از خودم و فكرم و حسم گفتن اينقدر زياد شده كه بايد كلي انرژي بگذارم و تلاش كنم تا بتونم يك چيزي رو حتي به روزبه هم بگم. بعد تا يكي از دوستايي رو كه مي شه براشون حرف زد رو آنلاين مي بينم يكهو انگار يك سدي مي شكنه. اينقدر مي گم و مي گم تا وقتي كه ترس از قضاوت شدن دوباره خفتم كنه. كه دارم حوصله اش رو سر مي برم. كه دارم پرچونگي مي كنم. كه دارم زيادي غر مي زنم. بعد دوباره لال مي شم. دوباره مي رم توي خودم براي يك سال
۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
دلتنگی های زن سی ساله ای که یک عصر تنها است و جنبه اش را ندارد. رو
اول اینکه چرا آدمیزاد اینجوری طراحی شده که باید حتما زور بالای سرش باشد که کار کند. یا مثلا باید حتما حالش بد باشه یا حداقل حالش یک جوری باشه که نوشتنش بیاد؟ همه آدمیزاد ها اینجوری طراحی شدن یا من فقط اینجوری ام؟ مثلا وقت هایی که خیلی خوشحالم احساسم این است که بچرخم و حرف بزنم و بخندم و معاشرت کنم. ولی وقتهایی که حالم کیشمیشی!!!! است دلم میخواد بنویسم. البته این بنویسم از اون بنویسمها نیست ها. یعنی نوشتن خلاقانه نویسندگی نیست. نوشتن غم خالی شدن، برم با یکی این درد رو مشترک شم است. این میشود که هر وقت مینویسد پر از غر و احساس بدبختی است. خوب، به قول آزاد نویس، این از احساس نوشتن.
دوم اینکه آدمیزاد ترسش میگیرد توی وبلاگی بنویسد که عالم و آدم آدرسش رو داروند. این شناخته شدن تقصیر دوره اورکات است که برای اولین بار فضای مجازی جدی تجربه کردیم و دوستا و آشناهای هزاران سال پیش رو پیدا کردیم و یکهو جو ما رو گرفت که اینجا مثل دنیای واقعی است و توی دنیای واقعی هم که تو آدم راحتی هستی و خجالتی و درونگرا نیستی. قرار نیست شخصیت مجازیات با شخصیت واقعیات فرق کند. خلاصه اش همون جوگرفتگی که میگم. این شد که آدرس وب لاگمون رو عالم و آدم دیدن و خوندن. این شد که دیگه هر چیزی که می خواستیم بنویسیم رو مجبور شدیم از هزار و دو تا فیلتر رد کنیم که اگه این دسته از دوستامون خوندن چی، اگه اون یکی دسته خوندن چی؟ اگه مامانمون خوند چی؟ اگه فامیلمون خوند چی؟ اگه رئیسمون خوند چی؟ خلاصه تهاش هیچی بیرون نمیاومد. یکی دو باری هم که از همون وقتهای حال کیشمیشی، بی خیال فیلتر شدیم و نوشتیم دوستای خیلی خوبی که برامون مهم بودن ناراحت شدن. این شد که مثل کسایی که در مستی تصادف میکنن و قرار میگذارن با خودشون که دیگه تو این حال رانندگی نکنن، ما هم با خودمون قرار گذاشتیم که فیلترها پابرجا بمونن. چون معتقدیم که تو این سن و سال، یک نوشته یک تیکه کوچیک از یک پروسه ذهنی است که ممکنه دو سه روز با آدم باشه. قبل و بعدش رو که توی نوشته نمیآری فهمیدناش رو سخت میکنه. شاید هم همین است که باعث میشه مردم نویسنده بشن. یعنی وقتی داستان مینویسیم قبل و بعد یک شخصیت رو میگیم. اینکه چی شد که این آدم الان این کار رو کرد و این حرف رو زد رو، خواننده میفهمه. شاهدش هم اینکه خودم نوشتههای آزاد نویس رو اینقدر دوست دارم چون مقدمه و موخره درست و حسابی داره. یعنی همه داستان رو میگه نه یک تیکه عکس بی حرکت از اون وسط. رو. ما هم که از این تواناییها نداریم، این میشه که یا نمینویسیم یا نوشتهها ابتر بی سر و ته مینویسیم.
سوم اینکه مردمهایی که شماره میگذارن برای پاراگرافهای نوشتههاشون برای این است که میخوان حرفهای کوتاه ولی متعدد بزنن. من رفتم یک شماره دو نوشتم به اندازه یک کتاب جیبی.
چهارم اینکه تا حالا شده حالتان خوش نباشد بروید یک آهنگی گوش بدهید، آخر نوستالژیک. بعد بدون اینکه اون آهنگ یا نوستالژی ربطی به دلیل ناراحتیتون داشته باشه بیخودش همه حس منفیتون رو بیاره بالا و گریه کنید؟ اصلا شده گریه کنید؟ همینجور الکی و بی پایه. مثلا یک روز دلتان نخواهد از سر کار بیایید بیرون. یک روزی که قرار است بروید خانه و تنها باشید. بعد به زور بیایید بیرون از دفتر. دلتان پر بزند برای اینکه یک باری، رستورانی، کافهای جایی باشد که بروید بنشینید. یک چیزی بخورید، گرم شوید، سبک شوید بعد بیایید خانه؟ شده وقتی هیچ راه دیگری ندارید بیایید خانه. همونجا بعد از پارک کردن ماشین، ضبط نامردتان برسد به آهنگی که نوستالژی ازش دارید، بعد بنشینید توی ماشین های های گریه کنید؟ بیدلیل؟ شده شش هفت سال باشد john denver نشنیده باشید، بعد یکهو برایتان بخواند که you fill up my senses و شما همینطور بیدلیل بزنید زیر گریه توی ماشین. در حالی که دو دقیقه دیگه میتوانید توی خانه خودتان باشید، ولی در همان لحظه دلتان بخواهد که با این آهنگ گریه کنید. همینجا توی ماشین.
آخر اینکه، اگه یک روزی حال و هوایتان کیشمیشی است و توی وب لاگتون هم نمیتونید درست و حسابی بنویسید و خلاصه هیچ راهی برای خالی کردن احساس قلمبه!!! مزخرف درونتان ندارید، بیخودی به دیگران گیر ندهید. بیست و سی هم نبینید. بروید کامپیوترتان را بغل کنید، دراز بکشید در تختتان و یک فیلم آرام کم دغدغه کمی غمگین ببینید. تلفن جواب ندهید و از این خلسه غم و غصه هم بیرون نیایید. چون به تجربه من اگه خودتون رو مجبور کنید که غم و غصه رو بزنید عقب و به زور معاشرت پیشه کنید، فرت و فرت (به کسر ف) از چیزهای معمولیای که همیشه هست ناراحت میشوید. از ترک دیوار. از ظرفهای خالی آب معدنی، از آهنگ لعنتیای که بی موقع پیدایش میشود و شما را به لذت مازوخیستی وا میدارد. بروید همان کنج اتاقتان، توی تختتان، کامپپیوترتان را بغل کنید، فیلم ببینید و بخوابید.
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
کشف
۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
شغل لذت بخش
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه
خيلي خوبه حس اون جاها
ولي وقتي به سيزن آخر مي رسي. به خصوص به وسط هاي سيزن كه برسي، ياد حس دلتنگي بعدش براي شخصيت هاي سريال مي افتي. بعد اونجا است كه ديوونه مي شي و مي شيني همه 12 قسمت باقي مانده رو پشت سر هم مي بيني. چون ترسيدن از دلتنگي از خود دلتنگي بدتره
اين است احوالات ما با House MD
دلتنگي مان شروع شده است
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
آگهی
کسی می دونه که کیسه های یک بار مصرف جارو برقی رو در تهران از کجا می شه خرید؟
آیا بستگی به مارک و مدل جارو برقی داره یا در سایزهای عمومی به فروش می رسه؟
مارک خاص یا فروشگاه خاصی که بفروشه اینها رو سراغ دارید؟
خواهشمند است با راهنمایی اینجانب، ذکات دانش خود را در این زمینه بپردازید
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
سي سالگي
نصف روز تولد سي سالگي ام رو توي آسانسورها و راه پله هاي شعب مختلف تأمين اجتماعي دويدم. اگه ده سال پيش مي گفتن كه اين روز رو چه جوري خواهي گذروند امكان نداشت همچين چيزي بگم
پير شديم رفت
به قول Joey توي سريال Friends: خدايا! چرا با ما اين كار رو مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
بعد از هفت سال از فارغ التحصيل ليسانس، رفتم درخواست دادم كه دانشنامه بگيرم. رئيس دانشگاه شريف عوض شده، رئيس جديد هم سرپرسته و فعلا معلوم نيست كه كي بايد دانشنامه ها رو امضا كنه. وزارت علوم رو هم كه قرار شده منتقل كنن يك شهر ديگه. اين ريسك هست كه كار دو هفته اي من تا مدت زمان نامعلومي كش بياد
گفتم بهتون بگم كه هفته ديگه هم مي خوام برم دفترچه بيمه ام رو عوض كنم و بيمه ماشين بخرم. در جريان باشيد چون ممكنه سازمان تأمين اجتماعي و بيمه ايران رو به يك كشور ديگه منتقل كنن.
۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه
بازگشت به وطن
بعد از يك ماه مرخصي، لچك به سر كرديم، گيوه را ور كشيديم و به آفيس اندر آمديم.
هنوز گيجيم و نمي دانيم كه چه كار بايد بكنيم و چه كار كرده بوديم و جريان ها چيست
القصه گيج مي خوريم
همسر جعفر خان از فرنگ برگشته
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه
من عاقل گذشته ها
عسل نوشته هزاران سال پيشم رو كه براش نوشتم، مي آره كه محض نوستالژي يك بعد از ظهر تابستوني بخونيم. فقط تاريخ روز و ماه داره. ننوشتم كه مال چه سالي است. يعني اون موقع ها زمان واسم سال نداشته . كوچك تر از اين باشه كه ارزش داشته باشه سال رو بنويسم. فقط نوشتم 25 مهر. ولي مسلما مال سالهاي در دانشگاه بودگي است. از متن نوشته بر مي آد. مي خونمش تا آخر و كف مي كنم كه چقدر جالب كه اين نوشته و فكرهاي توش چقدر شبيه من الان است. يعني چيزهايي رو كه فكر مي كنم همين اخيرا ها بهش رسيدم، انگار از خيلي وقت قبل داشتم. از 8 سال، 6 سال ، چه مي دونم خيلي سال قبل.
از خود اون موقع هام خوشم مي آد، ولي در كنارش هم فكر مي كنم كه اگه از همون موقع ها همه اين چيزها رو مي دونستم واقعا تو اين چند سال چه غلطي كردم؟ رفتم سركار و پول درآوردم؟ چهارتا سيستم مزخرف اينور و اونور راه انداختم؟ هزار تا كتاب مزخرف خوندم؟
بعد يكهو مي ترسم. از خودم. از زماني كه از دست مي ره و توش به جز ماشين پول سازي چيز ديگه اي نبودي.
توي همين ترس فعلا مي مونم تا ببينم بعدا چي مي شه
۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه
هرز رفتن
بزرگترين قابليتي كه من توي كار دارم مي دونيد چيه؟ قابليت گزارش نوشتن. يعني جمع بندي يك كار انجام شده و تكميل و ارائه اش در قالب يك گزارش. ركوردم براي گزارش هايي با موضوعات ساده، حدود40تا 50 صفحه هم در روز مي تونه باشه. خوب حالا ببينيد من چقدر درحال استفاده از قابليتهام هستم در حالي كه الان دو هفته است كه ويندوز كامپيوتر سركارم م رو عوض كردم و هنوز نياز پيدا نكردم كه برم تنظيمات خاص خودم رو توي نرم افزار word انجام بدم. يعني word ام هنوز نيم فاصله نداره. اين يعني من يك خط هم تو اين دو هفته ننوشتم. و اين يعني فاجعه
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
پراکنده های یک غمگین
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
- هر آدم معمولي اي دوست داره كه مطمئن باشه كه عزيزاش، كسايي كه دوستشون داره، توي امنيت و آرامش ان. فقط يك لحظه حس اينكه آرامشي رو كه تصور مي كني توي دنياي واقعي اونها ندارن، خيلي دردناك و ناراحت كننده است. فكر كنم بخش عظيمي از غم غربت هم به اين موضوع بر مي گرده. اينكه دور باشي و نتوني دستشون رو بگيري توي ناراحتي هاشون خيلي بيشتر دردناك است.
- من براي بار سوم دارم سريال "شهر و رابطه" J)))) رو مي بينم و هنوز توي بعضي قسمت ها و صحنه ها به اندازه بار اول نفسم بند مي آد. نمي دونم دليل اينكه اينقدر با اين عمو big همذات پنداري مي كنم چيه؟
- پرسشنامه دلتنگي عاشقانه رو اگه هنوز تكميل نكرديد اينجا اينجا اينجا اينجا مي تونيد پيداش كنيد. بشتابيد براي تكميلش و بازخورد دادن به محقق اش. من خيلي تحقيق اش رو دوست داشتم. شايد شما هم.
۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
- خوابش رو مي بينم. توي خوابم توي يك ساختمون بزرگ پر از در ها و اتاق هاي مختلف، شبيه يك دانشكده، گم شده ام. از يك مسير خيلي سخت رد مي شم و مي رسم به كلاسي كه داره توش درس مي ده. كلي شكلك در مي آرم تا من رو مي بينه و بهش مي گم كه يك دقيقه بياد بيرون. بعد از كلي ناز و ادا مي آد بيرون. صحنه هاي مياني يادم نيست. صحنه بعدي باهاش توي كلاسم. به شاگرداش درس مي ده. شبيه همون روزهايي كه مي رفتم سركلاسش مي نشستم و اون مشق هاي بچه هاش رو كركسيون !!!! مي كرد. غمناكم. حرف نمي زنه باهام. سرسنگين است. مثل همه وقت هايي كه ازدواج كرد و كردم.حس بسيار بدي دارم.
- توي همون خواب و بيداري، واسه وب لاگم يادداشت مي نويسم. مثل همه روزهايي كه توي لحظه هاي مختلف زندگي توي مغزم مي نويسم و هيچ وقت هم نمي آم اونها رو اينجا تايپ كنم. درمورد اين مي نويسم كه چقدر انرژي رواني ام رو توي زندگي صرف دوستي با پسرهاي مذهبي يا نيمه مذهبي كردم. علي، مجتبي، اميرحسين، سيد، بلا بلا بلا. درمورد اين كه چقدر اين آدم ها بعد از اينكه من ازدواج كردم يا خودشون ازدواج كردن رفتارشون شد مثل غريبه ها. اينكه من تبديل شدم به پارتنر روزبه كه دوست اونها است. اينكه چقدر غمناكه كه حتي توي خواب هم نمي تونم اون احساس نزديكي اي رو كه سال ها بهش كردم، دوباره تجربه كنم. چون ما انسان هاي معقولي هستيم. به قول پرويز پرستويي توي مارمولك «حيف كه اسلام دست و پاي ما رو بسته». بيدار شدم و تمام هفت- هشت ساعت گذشته به اين فكر مي كنم كه واقعا مذهبي بودن اين آدم ها بود كه باعث اين همه دوري مون شد؟ سنتي بودنمون بود؟
- توي سالن ترمينال 2 فرودگاه مهرآباديم. همه بچه هايي كه توي دانشكده مي شناسم هستن. همه بچه هاي مجله صنايع. حداقل 60-70 نفر هستيم. همه ازمون مي پرسن كه بدرقه كننده هاي كدوم شخصيت ورزشي هستيم كه اينقدر زياديم؟ ساعت 2 صبح است. با هزار دروغ و كلك از خوابگاه در رفتيم و اومديم فرودگاه بدرقه دوستامون. چهار پنج ترم است كه اومدم دانشگاه و اولين بار است كه مهاجرت يك دوست نزديك رو تجربه مي كنم. همه 70 نفر با هم گريه مي كنن. با همه خانواده دو تا دوستمون كه دارن مي رن. بعد از خداحافظي و رفتن اونها با چند نفر از دخترها حرف مي زنيم درمورد اينكه چقدر در اين لحظات دلمون مي خواست كه دوستمون رو در آغوش بگيريم. چقدر نياز داشتيم كه دست هاش رو بگيريم و ازش خداحافظي كنيم. خوب ولي اون ازدواج كرده و ما مودبيم. حتي باهاش دست هم نمي ديم. همه باهاش خداحافظي مي كنن و به جاي اون زنش رو بغل مي كنن به رسم خداحافظي. بچه ها ولي فكر مي كنن كه كسي رو كه دوست دارن به رسم خداحافظي در آغوش بكشن زنش نيست. خودش است. حسرت مي خوريم به رسم هاي دست و پاگيري كه حس هامون رو خفه مي كنه.
- به همون جمع چهار پنج نفري معترض توي فرودگاه كه فكر مي كنم مي بينم كه الان دو تاشون به شدت سنتي شدن. از همه ما بريدن چون يادگار روزهاي جواني و جاهلي و گناه كاري!!!!!!!!!!!!!! شون هستيم.
- خوشحالم كه حالا دوست هايي دارم كه بعد از اين همه مدت مي بينمشون و هزاران بار در آغوش كشيدنشون رو بدون اينكه به اين فكر كنم كه زن دارن و من شوهر دارم، تصوير مي كنم. واقعا بعضي وقت ها بعضي چيزها رو نمي فهمم. دلم در آغوش كشيدن دوستام رو مي خواد و بيرون دادن همه دوري ها با يك آه بلند محكم. واقعا نمي فهمم كجاي اين اشكال داره
از جنبش free hugsچيزي شنيديد؟ واقعا بهش نياز دارم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
روزهاي سرنوشت ساز
امشب كه بخوابيم، فردا كه بيدار شيم يك كمي زندگي مون روشن تر مي شه. يك كمي ابهامات كمتر مي شه و زندگي قابل برنامه ريزي
ولي فردا شب كه بخوابيم و صبح بعدش بيدار شيم، احتمالا رنگ زندگي مون نااميدانه تر مي شه، احتمالا يك يك هفته اي بايد بريم توي تيم انسان هاي افسرده نمي دانم چه كار بايد كننده
اين شب ها و روزها كه مي گذرند، ما هي بين انسان هاي اميدوار و انسان هاي نااميد نوسان مي كنيم. رنگ زندگي مان هي قرمز مي شود و هي خاكستري
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
نمايشگاه كتاب گرم بود، شلوغ بود، پر از گشت ارشاد بود، بي نظم بود، بي اكسيژن بود.
نشر چشمه اينقدر شلوغ بود كه بعد از صرف نيم ساعت وقت به ميز كتاب هاي جديدشون نرسيدم. به اين نتيجه رسيدم دو زار تخفيف نمايشگاه به تحمل شرايط غيرانساني نمي ارزه. مي رم فروشگاه كريمخان مثل انسان هاي متشخص زير كولر، كتاب ها رو نگاه مي كنم.
سالن كودك و نوجوان خوب بود. دلم براي نوجواني خودم سوخت كه اينقدر كم كتاب داشتم. كم كتاب به دستم مي رسيد. نمي دونم اون موقع ها كتاب نوجوانان اينقدر كم بود يا من بهش دسترسي نداشتم. ولي به هر حال من همه نوجواني ام رمان هاي بزرگسالان رو خوندم و همه اش باهاشون درگير بودم.
غرفه هرمس خوب بود. ولي سيستم فروششون خيلي عجيب بود. قيمت پشت جلد كتاب ها رو با دست و يك ماشين حساب قراضه قديمي حساب مي كردن. توي اون شلوغي.عجيب بودن كلا
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
شاید من هیچ وقت از آواز خوندن منع نشده باشم. شاید بغض آواز نداشته باشم. ولی راستش تو همه این بحث های این چند روزه این توی فکرم بود که شاید پسرهایی که اعتقادات بیشتری داشتن، شاید بشه گفت مذهبی تر بودن، هیچ وقت توهین جنسیتی به ما نکردن اما خیلی وقت ها ما رو که یک جور متفاوت از اعتقادات اونها فکر کردیم محدود کردن. هنوز هم می کنن. مانتوپارتی های فراوانی با بچه های دانشکده داشتیم که البته اون موقع انتخاب ما بود که توشون شرکت کنیم. ما محدودیتی رو که اونها برامون گذاشتن پذیرفتیم چون خیلی هاشون بودن که معاشرت باهاشون برامون ارزشمند بود. اما نمی تونم بگم که توهین اونها خیلی متفاوت بود از کسانی که توی خیابون بهمون متلک می گفتن.
مهم این است که ما در نگاه اول زنیم. نه آدم.
حالا یک عده بهمون تعرض می کردن و می کنن یک عده هم در دنیای سوپرمنی خودشون می خواستن و می خوان از ما ، یا شاید از اعتقاد خودشون، محافظت کنن.
به هرحال ما آدم نیستیم
این هم مال امروز و دیروز نیست
توی همه روزهای ما جاریه
توی همه جلسات آخر وقتی که توی سازمان هامون نیستیم.
توی همه ماموریت هایی که به خاطر اینکه جنس لطیف هستیم بهمون داده نمی شه
توی همه مهمونی هایی که صاحب خونه به خاطر اینکه ما روسری نداشتیم قهر می کرد و می رفت توی اتاقش
ما آدم نیستیم
زنیم
سوتفاهم نشه ها. من خوشحالم که خیلی از این آدم ها، از بچه ها و دوستای ما با اعتقادات شدید مذهبی، رفتن و توی کشورهای دیگه زندگی کردن. توی کشوری که دیگه قواعدش رو اونها تعیین نمی کردن. جایی که نمی تونستن به اطرافیانشون زور کنند که چه جوری رفتار کنن یا لباس بپوشن و دیدند که اتفاقی نمی افته اگه هم کلاسی یا هم دانشکده ای های دخترشون روسری نداشته باشن یا آواز بخونن. خوشحالم که خیلی هاشون این فرصت رو داشتن که ببینن می شه شب ها دیر از دانشگاه رفت خونه. می شه قواعد دینی رو کامل اجرا نکرد ولی هنوز آدم خوبی بود. اینکه زن ها بالذات موجوداتی برای فاسد کردن جامعه نیستن. ولی راستش من هم نمی تونم مثل افرا بغض اون موقع هام رو وقتی یک هفته همه بچه ها براي آماده كردن وسايل همايش ششم شب توي دانشگاه مي موندن و دخترها بايد زود مي رفتن خوابگاه فراموش كنم.
از طرف دیگه باز فکر می کنم که این انتخاب من بوده و هست که با آدم های مذهبی تر از خودم معاشرت کنم. می تونستم همه اون اردوها و همایش ها و گردهم آیی ها رو نرم.من انتخاب کردم که با آدمی دوست باشم که به جای من دیوار رو نگاه کنه. اگه نمی رفتم الان این بغض لعنتی رو نداشتم. ولی فکر می کنم رفتن ما و بودن ما، حرف زدن های ما است که در واقع یک جوری داره جامعه رو تغییر می ده. این تنها ابزار ما است برای تغییر فرهنگی که داریم. برای تغییر دید آدم هایی که ما رو محدود می کنن. ما موثر بودیم در اینکه خیلی از این بچه ها دیگه الان مثل قبل فکر نمی کنن. حتی اگه تاثیر ما مستقیم هم نباشه من راضیم به اینکه یکیشون وقتی یک دختر دید که دوچرخه سواری می کرد یا آواز می خوند یاد یکی از ما بیفته. همين براي من كافيه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
آگهي
اگه آدمي مي شناسيد كه مشخصات زير رو داره براي يك فرصت خوب كاري توي يك پروژه بزرگ، بگيد رزومه اش رو به من ايميل بزنه
- تسلط به زبان انگليسي
- آشنايي با مديريت پروژه
- تسلط بر PMBOK
- آشنايي با مدارك فني
- آشنايي با مبحث مديريت ارتباطات
دست به دست كنيد شايد به دست اهلش برسه
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
آدمي كه منم
مدتي است است در اطرافم يك جعبه بزرگ نون خامه اي (از اون نارنجك هاي خوشگل و خوش هيكل) هي دست به دست مي شه به بهانه تولد دوستي. هر بار كه نگاهشون كردم فكر كردم كه اين زيبارويان دلپذير رو حداقل بايد 5 تا 5 تا خورد تا حالي حاصل شه. عواقب خوردن 5 تا نون خامه اي هم زيادتر از حدي است كه حالا حاضر باشم بپذيرم. واسه همين كلا بي خيال خوردنشون شدم. اما اين نامردها دست از سر من برنداشته و همچنان جلوي چشمانم از اين دست به اون دست مي شن و برام دلبري مي كنن. خلاصه من موندم كه يك عدد بخورم و لذتش رو ببرم يا حمله كنم و 5 تاي فوق الذكر رو بخورم. يا بي خيال خوردنشون بشم.
خلاصه مي گفتم. آدمي كه منم، يك كمال طلب مزخرف است. يك كمال طلب كه حتي لذت رو هم كامل مي خواد. و مزخرف بودنش از تنبلي است. در اينكه به سراغ دستيابي به هيچ كدوم از هدف هاش نمي ره چون از تنبلي حال نداره كه به اندازه كامل بودنش تلاش كنه.
القصه، آدمي كه منم موجود تنبل مزخرفي است.
پي نوشت: ياد روزهاي اول دوستي مون با روزبه افتادم كه غرامت هاي في مابين رو به وجه رايج ميان دو انسان شكمو، يعني تعداد نون خامه اي، محاسبه مي كرديم. يادمه يك زمان هايي شده بود كه به اندازه بار يك كاميون بنز نون خامه اي طلبكار بودم
۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
غر خواب آلودگي
روزهايي هستند كه روزهاي خوبي نيستند. روزهايي ان كه شبش بد خوابيدي. كلافه بودي. گرمت بوده يا سردت. پشه دور و برت بوده يا خواب هاي آشفته مي ديدي. روزهايي كه جات عوض شده بوده و جاي جديدت رو براي آروم خوابيدن دوست نداشتي. مخلص كلام اينكه خوابت مي آد اما از تجربه آخرين خوابت، كه خوشايند نبوده، دلت هم نمي خواد بخوابي. اگه هم دلت بخواد نميتوني. حالا يا اسير ميزهاي سفيدي، يا كار داري، يا مهمون داري يا تحويل كار.
به هر حال روزهايي هستند كه دوستشان نداري. حالا اسمشون 10 فروردين باشه. حالا هوا اون روزها عالي باشه. حالا دوستات اطرافت باشن. مهم نيست. اين روزها رو دوست نداري.
پي نوشت:
البته نمي دونم كه همه مثل من هستن يا منم كه اينقدر شديد حال و احوالم به ميزان كمبود خوابم وصله. كافي است دوساعت دير بيام سركار و بگيرم تخت بخوابم. بيا ببين تو اون روز چه كارها كه نمي كنم.
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
دلم یک متن حداقل 500 صفحه ای می خواد که تایپ کنم. که در حین تایپ کردن هی فکر کنم و فکر کنم به خودم و به زندگی و به در و دیوار
تایپ کنم و همه این استرسی رو که توی جونم است بریزم توی کلمات. کلماتی بی معنی برای من
دلم تایپ کردن یک متن خیلی خیلی بزرگ می خواد که بی فرمول باشه.
راستی عید شما مبارک
۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
روزگار خوش مي گذره. نه اينكه خوش بگذره ها. منظورم اين است كه به خوشي مي گذره. خوشي يا خوشبختي شايد اين باشه كه مسائل قابل حل داشته باشي توي زندگيت. فعلا ها اينجوري مي گذره. چيزي كه عميقا آدم رو ناراحت كنه نيست. شايد واسه همين است كه اين مدت يك سري حس هاي فروخفته سال ها رو هي هم مي زنم. هي باهاشون ور ميرم. بالا و پايينشون مي كنم. سعي مي كنم از بيرون نگاشون كنم اما يك جورايي بازم توشون غرق مي شم. شب ها خواب لحظه هاي دوست داشتني اون روزهاي جووني و پاكي رو مي بينم. توي حسش غرق مي شم. روزها هم حتي حسش باهام است.
به آهنگ يوناني گوش مي دم. توي مغزم شادي اش معلق مي زنه. به خانم هاي خوشگل و خوش لباس فكر مي كنم توي red carpet اسكار. به قيافه ساندرا بلاك. به اينكه اگه به بالاترين جا توي كار خودت برسي چه حسي داره.
به آينده فكر مي كنم. به سال آينده. فكر مي كنم غير از سال كنكور كه اينقدر از آينده كوتاه مدت خودم بي خبر بودم، ديگه هيچ وقت اين حس رو نداشتم. اون موقع 17 سالم بود. فانتزي هام قوي بودن، ريسك پذيري ام هم خيلي قوي بود. الان ديگه خيلي وقت از اون موقع ها گذشته. نمي دونم كه تحملش رو دارم يا نه. راهش فقط اين است كه كارهاي روزمره رو بكنم و به دورتر از جلوي دماغم فكر نكنم.
با داستان هاي عشقي بقيه آدم ها زندگي مي كنم. گاهي از خودم خجالت مي كشم. با زندگي آدم ها مثل رمان برخورد مي كنم. مثل داستان هايي كه نفس آدم رو بند مي آرن. مثل داستان هايي كه آدم رو دنبال خودشون مي كشن . از اين واقعا خجالت مي كشم. يك جورايي والدم انگار دعوام مي كنه.
روزهاي خوب و آرامي هستن اين روزها. روزهاي آرومي كه شايد پيش زمينه روزهاي آروم تر و افسرده كننده اي باشن، شايد هم پيش زمينه روزهاي ريسك و هيجان آميز. نمي دونم