۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

خودشناسي

اين چند روز اولين بار است بعد از شش هفت سال كار كردن مداوم، برگشتم به حالت هاي دو ماه اول سركار رفتنم. كه از ساعت 12 ظهر مي شمرم كه چقدر مونده تا برم خونه مون. نمي دونم واقعا نشانه چي است. كارم رو دوست دارم. محيط اينجا رو هم دوست دارم. توي خونه هم هيچ چيز خاص متفاوتي از مواقع ديگه منتظرم نيست. واسه همينه كه اين احساسم رو نمي فهمم.

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

قرار

قراره براي اينكه احساس بدي در بقيه ايجاد نكنم، هر 5 دقيقه تعداد 5 دقيقه هايي رو كه باقي مونده تا از پشت اين ميزهاي سفيد خلاص شم بلند بلند نشمرم.

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

اين خواب چرا دست از سر آدم بر نمي دارد؟

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

اوج افسردگي

اوج افسردگي اون جايي است كه هيچ چيز خوشحالت نمي كنه. نه چيزي كه يك ماه انتظارش رو كشيدي. نه گرفتن 50 درصد امضاهايي كه بايد مي گرفتي. نه هيچ تلفني، فيلمي، سريالي، كليپي. هيچ چيز

اوج افسردگي يعني امروز. روز بي رنگ، بي بو، بي هدف

اوج افسردگي يعني امروز با آسمان خاك گرفته، با بدن كوفته، با ذهن خسته.

اوج افسردگي يعني امروز

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

ببين. تقصير من نيست كه اين تز لعنتي تموم نمي شه. امروز هم كه با بدبختي از استادها وقت گرفته بودم و ديگه پرينت نهايي ام آماده بود، دانشگاه ها تعطيل شد.

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

يك روزهايي هستند كه هر چه اينجا بشيني و اين صفحات لعنتي را رفرش كني نمي گذرند. يك روزهايي هستند كه فاصله دو قدمي پشت اين ميز تا تخت من توي خانه، هزاران كيلومتر است و زمان لازم براي گذشتن اين يك ساعت باقيمانده از ساعت كاري هزاران سال. يك روزهاي نكبتي هم هستند

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

وقتي قرار است تا بعد از دفاع از پايان نامه، كلا facebook و google reader تعطيل باشد، چاره اي نمي ماند مر مرا كه بيايم و اينجا بنگارم مزخرفات را

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

بيماري ديجيتال

غير از علاقه به shift+delete كردن بعضي چيزها از زندگي يا Ctrl+Z زدن بعد از پريدن حرف بي ربط از دهنت، از ديگر بيماري هاي ديجيتال، كه تقصير «صورت كتاب»‌است، اين است كه هر چيزي كه مي شنوم يا هر آدم يا تصويري مي بينم كه دوست دارمش، دنبال يك راهي مي گردم كه بدون حرف، فقط با يك كليك كوچيك بشه بگي Like

همين

پررو

يك جلسه رفتم كلاس اسپانيايي. چون كلاس ساعت 7 صبح بود و من تنبل خوابالو ساعت 6 به خاطرش بيدار شدم، بدجوري بهم فشار اومده. از صبح دارم با شدت و صداي بلند Julio گوش مي دم كه زود زبانم كامل شه كه حداقل مزد اين فداكاريم ام رو بگيرم.

حتما بخوانيد

نوشته امروز نيك آهنگ را حتما بخونيد. نمي تونم بهش لينك بدم چون فيلتره. البته شايد از اين لينك، اگه فيلتر نباشه بتونيد بخونيد. نه به خاطر هر چيزي كه به نفع يا عليه هر كانديدايي يا ديدگاهي به انتخابات نوشته. براي خودم من جذابيت اصلي اش اين بود كه «خاتمي وزير ارشاد» رو از «خاتمي رئيس جمهور» جدا كرده بود. تصوير واضحي كه از شرايط يا فضاي سال هاي گذشته مي داد و حتي الان ها.

به نظرم ارزش ده دقيقه وقت گذاشتن رو حداقل داره. حتي اگه از ديدگاه هاي اين آدم معمولا خوشتون نياد.

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

زندگي همه جا جاري است. شكلش كمي فرق مي كنه. اما همه جا با يك سرعت جاري است. حتي خيلي دورها هم زندگي با همين سرعت جاري است. فقط توي ذهن خسته و بي حال من است كه زندگي با يك سرعت ديگه و به يك شكل ديگه جريان داره. اين شكل متفاوت گاهي من رو به ساير آدم ها وصل مي كنه و گاهي ارتباطم رو نه تنها با آدم ها، كه با همه دنياي بيرون قطع مي كنه.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

تصميم استراتژيك

تصميم گرفتم فاميلم رو عوض كنم. يعني اسم فاميلم رو عوض كنم. بشم «پرستو سعادت». بعد هر كي كه از اجدادم پرسيد بگم بابابزرگم خان «سعادت آباد» بوده.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

نوسانات

صبح ها به زور از خواب بيدار مي شم. بيرون اومدن از رختخواب برام از صد تا فحش بدتره. اگه پنج شنبه يا جمعه باشه كه عصر خونه باشم و نياز به خواب داشته باشم يا يك كم غلت !!!!!!!!!!!! خوردن توي رختخواب، دو سه قسمت سريال ديدن و خواهش و التماس خلاصه مي تونم بخوابم . اما امان از شب خوابيدن. فرقي هم نمي كنه كه تعطيل باشه يا غير تعطيل. ساعت خوابيدن كه نزديك مي شه انگار يكي داره گلوم رو فشار مي ده. به هيچ وجه دوست ندارم بخوابم. رفتن به رختخواب و خوابيدن برام از صد تا فحش بدتره.


 

صبح ها، بعد از اينكه با فحش دادن به زمين و زمان بيدار شدم و با هزار ضرب و زور از خونه اومدم بيرون، تازه مي رسم سركار. همه حداقل يك ساعت قبل تر از من اومدن. موندن توي محيط اون موقع صبح، خوابالود و گشنه واسم خيلي سخته ولي با هزار زور و زحمت تحملش مي كنم. تا ظهر. يك بازه يك ساعته هست بعد از ناهار، مثلا بين 2 تا 3 كه محيط واسم غير قابل تحمله. اصلا نشستن اجباري پشت ميز و صندلي واسم از هزاران هزار فحش بدتره. لحظه شماري مي كنم كه ساعت 5 شه و بتونم فرار كنم و برم خونه. بعد نمي دونم چي مي شه كه يكهو مغزم شروع مي كنه به كار كردن. كارها جذاب مي شن واسم. خروجي توليد مي كنم. برنامه ريزي مي كنم. گزارش مي نويسم. جلسه مي رم. بعد يكهو به خودم مي آم مي بينم ساعت 5 و نيم است. عصباني مي شم از اينكه وقت اينقدر سريع گذشته . همه كارهام نصفه است. به زور دل مي كنم و از جام پا مي شم. انگار نه انگار كه صبح به زور اومده بودم يا ساعت 2 مي خواستم فرار كنم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

حس بدي دارم. خيلي بد. بعد از سال ها اولين بار است كه اين حس رو دارم. نه والدم اجازه مي ده كه با خيال راحت حس بد خودم رو داشته باشم و بپذيرم كه دارمش. نه كودك ناراحتم قابل كنترل است كه بتونم بشينم با بالغم به موقعيتم فكر كنم. برم دو كلوم حرف حسابي بزنم و مسأله رو حل كنم. فعلا كه با كودك غمگين و شكست خورده ام رفتيم يك گوشه نشستيم و اجازه داديم كه والد خشن و بي رحم هر دو دقيقه بزنه تو سرم كه تقصير خودت است. كه حقت است. كه لياقتت همين است.

موقعيت خيلي بدي دارم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

روزمرگي

  1. روزهايي كه اينجور بي فايده ام، بي خروجي، بي خلق، بي توليد نه خودم رو دوست دارم نه دنيا رو نه هيچ چيز ديگه رو. افسرده مي شم اين روزها
  2. اين بررسي biorhythm هاي روزانه خيلي دلچسبه. روزهايي كه حالت خرابه مي اندازي گردن اون، روزهايي كه اون خرابه ولي تو حالت خوبه به خودت غره مي شي و روزهايي كه اون خوبه ولي تو خرابي از زمين و زمان و محيط و رئيس و شوهر و دوست ناله مي كني. كلا چيز توپي است كه اصلا مسووليت هيچ كار يا حال خودت رو نپذيري. شديدا توصيه مي شود.
  3. يا فضاي انتخاباتي خيلي عجيب است يا من اين روزها يك جوري ام. از اينكه مي بينم بعضي تصميمشان را گرفته اند استرس مي گيرم كه دير شد و ديدي كه تصميم نگرفتيم و اين حرف ها
  4. من عاشق سبك نوشتن وب لاگ آزاد نويسم. نوشته هاش رو با اينكه اغلب طولاني ان كامل مي خونم كه با توجه به كم حوصلگي من خيلي آمار خوبيه. ولي واقعا يك جوري مي نويسه كه انگار نشسته جلوي تو و داره داستان رو تعريف مي كنه. نه توي محيط كار رسمي ها. انگار نشسته اي توي فرحزاد يا دركه، روي يكي از اون تخت هاي راحت، يك باد ملايم مي خوره توي صورتت و اون داره داستان رو واست تعريف مي كنه
  5. هر سال همين موقع ها، يك چيزي مي نويسم، يا تصميم مي گيرم بنويسم در باب بوي ياس ها. امسال واقعا ديگه اوجش است. پارسال وقتي اومديم اين خونه اي كه الان هستيم ديدم سردر حياط يك درخت ياس هست. اسم ياسش نمي دونم چيه. از ايني كه گل هاي سفيد و زرد قاطي داره. از اينهايي كه بچه بوديم شيره اش رو مي خورديم. اما فصل ياس تموم شده بود و اين درخت گل نداشت. 11 ماه صبر كردم و يكي دو روزي است كه موقع هر بار رد شدن از جلوي در حياط يك نفس عميق مي كشم و آرزو مي كنم كه كاش مي شد اين بو هر روز توي دماغم باشه.
  6. يك فولدر درست كردم روي كامپيوتر سر كارم. هرچي آهنگ شاد از اول زندگي ام بلد بودم و داشتم، ريختم توش. تا حالا تعدادش به 191 آهنگ رسيده. يك هفته اي هست كه زندگي مي كنم باهاش. خوب بخش هاي جواد وجود آدم هم احتياج به ارضا شدن دارن
  7. ديگه همين

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

زيارت

ساكش رو كه مي بنده، پاش رو كه از در خونه مي گذاره بيرون، راه كه مي افته به سمت فرودگاه، كارت پروازش رو كه مي گيره و از پشت شيشه ها به بچه هاش كه همه به رديف ايستادن نگاه مي كنه و لبخند مي زنه، پاسپورتش كه چك مي شه و در حال بالا رفتن از پله هاي سالن ترانزيت از توي تصوير اونها محو مي شه، همه با هم يك نفس عميق مي كشن.

خوب كه نگاشون كني مي بيني كه خنده هاي رضايت بخششون رو حتي در حالي كه ساعت چهار صبح از شدت خواب خميازه مي كشن، نمي تونن پنهان كنن. هر كدوم ته دلش به اين سه ماهي كه بدون حضور اون سر خواهند كرد فكر مي كنه. دلش غنج مي خوره و باز لبخند رضايت توي صورتش پيدا مي شه. اين رضايت رو از هم پنهانش مي كنن و همه شون سعي مي كنن خودشون رو از دوري مادر ناراحت نشون بدن. ته دلشون اما فكر مي كنن كه بعد از سه ماه كه از اين سفر برگشت، نوبت كدومشون است كه واسش سفر بعدي رو به اروپايي، آمريكايي، مكه‌ اي جايي تدارك ببينه تا دوباره يك دو سه ماهي با آرامش زندگي كنن.

تا اون موقع خدا بزرگه. فعلا همين سه ماه رو عشقه

تكرار

تكرار و تكرار و تكرار. اين اولين بار نيست. آخرين بار هم نخواهد بود. اما همچنان دردناك است. حالا شايد نه به اندازه دفعه اول، ولي هنوز تحملش خيلي سخته.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

مديريت اطلاعات

مدتي است از دستمون در رفته كه چه كتابهايي داريم و چه كتاب هايي نداريم. توي اين قضيه چند تا اتفاق تاثير زيادي داشتن. يكي رفتن لاله است، كه چون هميشه مرجع همه كتاب ها بود، ما خيلي از كتاب ها رو نمي خريديم و مال اون رو مي خونديم و اينجوري شد كه بين ليست كتاب هايي كه داريم و كتاب هايي كه خونديم فاصله افتاد.

اتفاق بعدي هم خونه شدن ما با اين آقا بود كه چون كتاب هامون رو ريختيم روي هم، علاوه بر به وجود آمدن كتاب هاي تكراري، تعداد كتاب ها يكهو چند برابر شد و ليستش از دست ما در رفت.

اتفاق سوم هم نمايشگاه كتاب رفتن پارسال ما بود كه با توجه به عقده اي كه از چند سال نرفتن داشتيم، رفتيم و يكهو 200 جلد كتاب خريديم. همون موقع هم مي دونستيم كه طي يك سال آينده همه اين كتاب ها رو نمي خونيم. واسه همين يك تعداديشون رو كانديد كرديم كه كادو بديم و در طول سال در بحران هاي اقتصادي اين كار رو كرديم.

خوب حالا وضعيت چيه؟ ديگه هيچ كدوممون، نه من، نه آقاي شيپور دار نمي دونيم كه چه كتابي داريم و چه كتابي نداريم. يك هفته هست كه هي داريم يك كتاب رو مي خونيم و واسه هم تعريفش مي كنيم. يك جورايي هم رعايت مي كنيم كه همزمان با هم كتاب رو نخوايم كه بخونيم كه دعوا شه. بعد از يك هفته ديشب كف كرديم وقتي ديديم كه هر كدوممون بالاي تختمون يك نسخه از كتاب رو داشتيم. دو نسخه از كتاب توي فاصله يك متر و شصت سانتي. بدون اينكه توي اين مدت فهميده باشيم.

تنها راه حل باقيمانده اين است كه بشينيم يك فايل درست كنيم و اسم همه چند هزارتا يا مثلا چند صد تا كتاب رو بريزيم توش، بعد به ترتيب الفبا Sort كنيم. بعد بريم نمايشگاه كتاب يا هر كتابفروشي اي. كه حداقل از اين به بعد تعداد كتاب هاي تكراري كمتري به اين معجون پيچيده اضافه كنيم.


 

حالا نه اينكه اين داستان فقط مال كتاب ها باشه ها. هر جاي زندگي رو كه نگاه كني همينه. اصلا يك نگاه به فايل هاي كامپيوتريمون بكنيم، به عكس هاي تكراري، به ليوان هاي سبز خوشگلي كه بعد از يك سال از توي يكي از كابينت ها پيداش كردم و تمام اين يك سال يادم نبود كه دارمشون. سرم گيج مي ره فقط. همين

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

روزشمار

دونه دونه ثانيه هاي امروز رو شمردم تا روز به اين مزخرفي تموم شه و بتونم برم خونه. اما هنوز هم يك ساعت ازش باقي مونده. يعني 60 تا 60 دقيقه 60 ثانيه اي.

خوب نيستم. اصلا خوب نيست. از صبح به اين فكر مي كنم كه از اون دانشگاه شريف مزخرف تنها چيزي كه تو دستم مونده حس حماقت باري است كه بعد از هر امتحان دارم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

شنبه ناراضي

مثل همه شنبه هاي ديگه از خواب بيدار شدن و فكر كردن به كارهاي طول هفته و بيرون اومدن از امنيت خونه نكبت است. اما بر خلاف بقيه شنبه ها كم انرژي نيستم. نه اينكه خواب نباشم ها. خلاصه هنوز ساعت 11 صبح است و من هيچ وقت تضميني ندادم كه زودتر از 12 ظهر مغزم از خواب بيدار شه. اما خوب و پر انرژي هستم. شايد به اين خاطر كه صبح روزبه بيدار شد و بعد از يك كم رژه رفتن در طول و عرض خونه اعلام كرد كه به يك contribution‌ از پايان نامه اش رسيده، يا شايد هم به اين خاطر كه اومدم يك e mail بزنم به استاد راهنمام كه بگم دارم چه كارهايي مي كنم كه فكر نكنه ول كردم رفتم دنبال كار خودم، بعد شماره فعاليت هام از 13-14 تا بيشتر شد. اينقدر كه فكر كردم خيلي آبرومندانه است اگه الان پاشم برم پيشش. احساس خوبي از خودم كردم.

خلاصه امروز از اون شنبه هااست كه ناراضي نيست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

شرح حال

چاي مي خورم. گلوي خشك شده پردردم رو نوازش مي كنم. آه مي كشم و تلاش مذبوحانه اي مي كنم كه تمركز كنم و در تمام طول روز كه پشت اين ميز و كامپيوتر زنداني شدم حداقل دو خط كار مفيد كنم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

توهم

رفتم شش تا بليط به مقصد بندرعباس خريدم. نه كه فكر كنيد چهار تخته ويژه ها. قيمت اونها سه برابر اين بليط هايي بود كه خريدم. از اين كوپه هاي شش تخته كه تا يك هفته بعد از اينكه از قطار پياده مي شي هنوز صداش توي گوش ات است. بعد شب رفتم مثل اين آدم هاي متوهم بيچاره، خواب ديدم كه بليط‌هام KLM است به مقصد آمستردام و تمام شب حساب و كتاب كردم كه با احتساب كشيدن ساعت ها به جلو، چه ساعتي مي رسم اونجا و بگم بچه ها !!!!!!!!!! چه ساعتي بيان دنبالم. از صبح هر موقع يادم مي افته يك دل سير با خودم به خودم مي خندم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

خداييش روزهاي رئيس نداري از روزهاي رئيس داري بي مزه تر، بي فايده تر و حوصله سر بر ترن. حتي اگه روزهايي كه رئيس هست هيچ كاري به كارت نداشته باشه و اختيار كارهات دست خودت باشه. من كه حوصله ام سر رفت.

اينقدر گرمم شده يا لرزيدم، اينقدر اين پنجره بينواي پشت سرم رو تا ته باز كردم يا بستم. اينقدر غر زدم كه سردم است يا گرمم است، ديگه از دست خودم خسته شدم. اونوقت چه جوري ممكنه آدم ها اينقدر اين بهار ديوانه رودوست داشته باشن. خداييش نمي فهمم

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

درست شد بالاخره

بالاخره موفق شدم ارتباط Microsoft Word ام رو با بلاگر وصل كنم. اين مدت از تنبلي اينكه نرم توي صفحه ورود به بلاگر، ننوشتم. البته آخر هم نفهميدم كه چي شد كه ارتباط ورد!!!!! قطع شد با وب لاگ و بعدش چي شد كه وصل شد.

تست

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

در راستاي آزادي بيان حذف شد

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

من مسايلي مي خوام كه در حد و اندازه من باشن. كه بتونم حلشون كنم. من ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه آخر هاي اسفند، تو خيابون بودن و از اين تاكسي به اون تاكسي شدن نمي خوام. من آرامش مي خوام توي روزهاي اسفند. من خونه بودن مي خوام. خلاصه كه من اينجا و امروز رو نمي خوام.

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

هرچه بيشتر از شب هاي فيلم بيني جمعي مان مي گذرد، به اين نتيجه مي رسم كه فيلم بد ديدن هم جزيي از فيلم ديدن است و به اندازه فيلم خوب ديدن ارزش وقت گذراندن دارد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

هر بشري كه هنوز روي كره خاكي زنده است، بايد برود فيلم «درباره الي» را ببيند. گفته باشم

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

سفر

الان دقيقا 12 روز است كه من دارم تلاش مي كنم كه بشينم يك كار درست و حسابي بكنم. دقيقا از روز اول اسفند. اما هنوز موفق نشدم حتي يك روز كارهاي مفيد بكنم. بابا جون به چه زبوني بگم؟ اسفند همه اش بايد رفت سفر. مهم نيست كجا و چقدر دور. مهم اين است كه بايد رفت. نبايد نشست اينجا پشت اين ميزها و كامپيوترها. بايد رفت و چرخيد توي خيابان ها. بايد رفت و نفس كشيد به جاي افسوس خوردن پشت پنجره ها

از من گفتن بود


 

من آدم بدجنسي هستم

گاهي كه به خودم فكر مي كنم مي بينم كه من چقدر قابليت دارم كه آدم بدجنسي باشم. چقدر قابليت دارم كه آدم خاله زنكي باشم. چقدر قابليت دارم كه تنبل و بيكاره اي باشم كه همه زندگي ام رو جلوي تلويزيون بگذرونم. چقدر قابليت دارم كه آدم هاي اطرافم رو آزار بدم. چقدر قابليت دارم كه كارمند تنبلي باشم كه همه وقتم رو سركار يواشكي بازي كنم.

گاهي كه به خودم فكر مي كنم از خودم واقعا مي ترسم

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

عجيب و غريب

  1. چند روزي است كه پاهام روي زمين نيست. براي خودم گيج مي خورم. سرم به در و ديوار مي خوره. به مخدر پناه مي برم. كتاب و فيلم رو مي گم. البته شايد بيشتر فيلم. چون توي فيلم ديدن لازم نيست آدم خودش فكر كنه. اما واسه كتاب خوندن يك كم تلاش فردي لازمه كه واقعا توانش نيست اين روزها.
  2. دو تا فيلم ديديم ديشب. In the city of Sylvia (ترجمه اسم واقعي فيلم است) كه اگه تا حالا نديد توصيه مي كنم نبينيد. البته به آدم هاي شبيه تر به خودم توصيه مي كنم. اگه اهل غرق شدن توي يك فيلم هنري هستيد كه توش فقط دو كلمه و نيم حرف رد و بدل بشه شايد خوشتون بياد. فيلم دوم به نام Spanglish بود كه درمورد زني اسپانيايي زبان توي آمريكا بود. با اينكه فيلم خيلي خيلي خوبي نبود، اما بعد از ديدن فيلم قبلي كه اينقدر توش سكوت داشت واقعا چسبيد. سر و صدا و داد و فريادهاش واقعا بهم چسبيد.
  3. گفته باشم كه چند روزه حالم خوش نيست و احساس مي كنم رفتارم در كنترل خودم نيست ها. به همين دليل پيش بيني مي كنم كه تا آخر اين نوشته هيچي دستگير هيچ كس نشه
  4. از ديگر مخدرها، سريال grey's anatomy‌ است كه فوق العاده است. البته مي تونم بگم كه فوق العاده بود. تا فصل 3 واقعا شرايط و روابط انساني اي كه تصوير مي كرد فوق العاده بود. من واقعا توي هيچ فيلم يا سريالي به اين شدت درگير روابط انساني بين كاراكترها نشده بودم. از فصل 4 هنوز خوشم نيومده (البته سه تا اپيزود هم بيشتر نديدم). ولي احساس مي كنم از روش هاي كش آوردن سريال است.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

بعد از سال ها

بعد از دو سال و يك ماه صداي لاله رو شنيدن و شنيدن اينكه صداش اينقدر بزرگ شده باشه و تصور اينكه اين همه تغييري كه اون كرده رو شايد من هم كرده باشم. دو كلمه حرف حساب زدن و خوب ديگه چه خبر گفتن و همين حرف هاي روزمره

خوشحالم

همين

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

شاملوخواني

از اون حس هايي دارم كه فقط اينجوري درمان مي شه كه بشينم كنار پنجره اي كه داره پشتش برف مي آد، با يك ليوان نسكافه و بلند بلند از حفظ شعر شاملو بخونم.

يعني امروز تحمل اين هواي بهاري، دود و ترافيك پشت شيشه، اجبار به نشستن پشت ميز كار و حفظ نبودن شعرهاي شاملو نيست مرا

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

آرامش

وقتي خودت مي شيني و مثل بچه آدم فكر مي كني و كلي استرس مزخرف رو كه براي خودت درست كردي بر مي داري، يكهو رنگ دنيا عوض مي شه. وقتي سعي مي كني زندگي رو آسون بگيري، حتي اگه سخت باشه، رنگ و صداي همه چي واقعا عوض مي شه. وقتي فقط براي يك لحظه فكر مي كني كه هيچ چيز به اندازه آرامش خودت برات اهميت نداره، اگه بتوني واقعا بهش عمل كني، آرامش رو حداقل براي يك مدتي براي خودت خريدي.

اي بشريت، من اين روزها آرامم

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

تصميم بزرگ

نشستم يك كم دورتر از قضايا، و بهشون نگاه كردم. انتخابم رو بوسيدم و گذاشتمش كنار. امروز خوشحالم از تصميمي كه گرفتم. با خودم تكرار مي كنم كه من مسوول تصميماتي هستم كه گرفته ام. حتي اگه بعدها ازش پشيمون شم باز هم تصميم من است كه يادم مي مونه كه امروز چقدر باعث خوشحالي و آرامشم شد.

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

  1. هر بشر عاقلي كه در يك رابطه هست بايد برود اين نوشته اين وب لاگ را بخواند. به نظر من از نان شب واجب تر است. حتي شما دوست عزيز. بهتر بگويم، به خصوص شما دوست عزيز
  2. كشفيات زيادي داشته ام طي اين چند روزي كه براي يك سري كار اداري مزخرف بين سه تا دانشگاه رفت و آمد مي كنم:
  • اول اينكه سلف هيچ دو دانشگاهي در يك روز قرمه سبزي نمي دهد. يعني طي اين سه روز، هر روز فقط يك دانشگاه قورمه سبزي داشته
  • دوم اينكه اگر بين ساعت 7ونيم تا 9 بريد دانشگاه لباس هاتون بوي سرخ كردن پياز و سبزي قورمه مي گيره، اگه بين 9 تا 10 بريد، بوي خود قورمه سبزي مي گيريد، بعد از ساعت 10 توي بوي قورمه سبزي تون وجود ليموي عماني (يا اماني؟؟؟؟؟) رو حس مي كنيد.
  • باور كنيد يكي از مسايل مهم مورد بررسي توسط كارشناسان اين مملكت ليمو عماني (يا اماني؟؟؟؟) نيست. البته اين موضوع به تفضيل بعدن ترها (!!!!!) توضيح داده خواهد شد.
  • حتما قبل از ورود به دانشگاه يك مانتو و روسري ديگر با خودتان ببريد يا حداقل عطري، اودكلني، اسپري اي، چيزي باخودتون داشته باشيد. به خصوص اگه بعدش مي خوايد بريد سركار. چون بايد پاسخ قابل قبولي براي اين سوال داشته باشيد كه چرا سه روز پشت سر هم قورمه سبزي مي خوريد
  • حالا چرا توي دانشگاه بوي قرمه سبزي مي آيد. اين سوالي است كه من هم طي اين سه روز از خودم پرسيدم و امروز كه نوبت دانشگاه الزهرا بود در قرمه سبزي پختن جواب را پيدا كردم. آشپزخانه دانشگاه سيستم تهويه نداره فقط يك سري فن در اندازه خانگي (همين اندازه كه در فضاي 2 در 2ي حمام و دستشويي خونه ها استفاده مي شود) دارن. البته كشف جديد من امروز يك چيز ديگر بود. اينكه فن كوچولو موچولوي آشپزخانه دانشگاه الزهرا به راهروي ساختمان مجاور باز مي شود. يعني ديوار آشپزخانه را سوراخ كرده اند و فن گذاشتن. بعد فكر كردن كه مشكل خروج بوي غذا رو حل كردن. هيچ كس نديده كه آن ور ديوار راهروي ساختمان معاونت پژوهشي و آموزشي است.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

بايد بپذيرم كه بعضي وقت ها فقط بايد دو قدم عقب تز از همه بدبختي هاي روزمره نشست و از زندگي لذت برد. بدون اينكه حساب كني كه چقدر از كارهات داري عقب مي موني.

بيشتر بايد ياد بگيرم تا بپذيرم