بیشتر از هجده سال است که می نویسم. چیز ارزش داری نیست. واگویه های ذهن خودم است که بعضی روزها می نویسم تا از جست و خیز در مغزم دست بردارن و بگذارن کار کنم. آدم کم حوصله ای هستم که همه فعالیت های هیجان انگیز عالم بعد از زمانی برام حوصله سربر می شن. این وب لاگ طولانی ترین کاری است تو زندگی ام کردم. برای این است که اینقدر دوستش دارم.
۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه
پاشم از اين محيط مزخرف برم بيرون و سر راه يك لگد هم بزنم توي اون شيشه بلند پاساژ ايران زمين كه صبح هاي قيافه خواب آلودم رو فرو مي كنه توي چشمم.
يك ظرف گنده قورمه سبزي داشته باشم، يك كم بوش كنم بعد برش گردونم روي زمين. روي همه اين موزاييك هاي سفيد. بوش توي فضا بپيچه و همه جا رو كثيف و مزخرف كنه. فرار كنم برم شوندشت. توي حياط هيچ كس نباشه. حتي زنبورها هم نباشن. برم توي آب خنك زير آفتاب كوهستان. يك نفس بكشم. نفس آروم ولي طولاني.
شايد يك كم آروم شم. فقط يك كم.
۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه
غلط كردم نامه
غلط كردم نامه امروز من درمورد خريدن ميزهاي شيشه اي است. اين عمل براي دنيا و آخرت شما خوب نيست. چون هر تعداد باري كه در طول روز روي آن را تميز كنيد باز هم جاي انگشت دست روش وجود داره. اگه از آن دسته آدم هايي باشيد كه اثر انگشت روي اعصابتون بره رواني تون مي كنه
اين بود انشاي من ديوانه يك روزه
۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه
در آستانه
مچ خودم رو مي گيرم و مي فهمم كه وقتي به بغض و غمبادم مي گم احمقانه، يعني كه "من خيلي قوي ام" توي خودم هم خيلي قويه.
۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سهشنبه
نمي دانم نامه
يك نفر، يك دوست مهربون، داره جلوي چشم من بال بال مي زنه. بال بال به معناي واقعي كلمه. براي اينكه بفهمه كه كدوم وري بره توي زندگي اش. و من مثل بز اخفش فقط مي تونم نگاهش كنم. چون راه درستي كه من بلدم، راه درست من است نه راه درست اون.
من دارم زير اين بار له مي شم.
۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه
نمي دانم نامه
انواع مختلف نمي دانم نامه هم داريم. در نوع اول آنها نگارنده خودش جواب سوال ها را مي داند. اما در قالب يك نمي دانم نامه دانسته خود را در چشم خواننده كه ممكن است نداند فرو مي كند. خواننده هايي كه نمي دانند چشم درد مي گيرند اما خواننده هايي كه مي دانند يا فكر مي كنند كه مي دانند از خودشون پاسخ هاي توليد مي كنند كه نشون بدن كه چقدر گل هستن كه جواب رو مي دونن. جمله هايي مثل "عزيزم بيا خودم بهت بگم" يا "سوالي داشتي بيا پيش خودم" از نشان هاي اين نوع خواننده ها ست
نوع دوم نمي دانم نامه ها اصلا نوشته نمي شوند. يعني طرف اصلا نمي فهمد كه مي داند يا نمي داند. همينجوري يلخي يك كارهايي مي كند و خيلي هم در بند نگاشتن ندانسته ها نيست. بنابراين به دنبال فرمت اين نوع نمي دانم نامه نگرديد كه "جسته ايم ما و يافت مي نشود"
نوع سوم نمي دانم نامه كه سعي نگارنده بر توليد يكي از آنها است، حاوي يك سوال است. يك سوال بزرگ كه اگه جواب آن را بداني خيلي از گره هات تا آخر مسير باز مي شه. يا حداقل تا پايان مسير گره ها رو بهتر پيدا مي كني. با توجه به گير افتادن حيوان گوش مخملي خود در گل در حال حاضر، توانايي نگارش طنز در مورد نمي دانم نامه سوم در نگارنده موجود نمي باشد. لذا اين مقاله همينجا به پايان مي رسد و از كليه فهيم ها و با سوادها درخواست مي شود كه تو رو خدا به من بگويد، بلكه بدانم. البته لطفا پاسخ هاي شرطي نگوييد. چون اونها رو خودم مي دونم. موضوع پاسخ نهايي بعد از گذشت از همه حلقه هاي شرطي است.
۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه
ذره اي آرامش
اگه اين فرصت رو نكني، مستعدي كه با يك موج كوچيكتر امروز بري زير كاميون هيجده چرخ
اگه اين فرصت رو، حتي اگه شده دو ساعت، دست و پا نكني ممكنه مجبور شي يك ماه توي نقاهت بموني. جدي مي گم ها. يك ماه حداقلشه
۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه
خشم
من اين رو نمي خوام. تاريخ داره تكرار مي شه. بدي تكرار تاريخ اين است كه براي يك آدم تكرار نمي شه. براي آدم هاي مختلف تكرار مي شه. واسه همين آدم هايي كه توي بطن يك ماجرا هستن نمي فهمن كه اين فقط يك بازي تاريخي است. جدي نيست به خدا. سعي كنيد اين رو بفهميد.
حالم بد است. از ديدن و لمس كرد اين همه بي جسارتي، اين همه ترس، اين همه عشقي كه داره فقط به خاطر ترس حروم مي شه. لعنت به اين مملكت كه ترس هاي اجتماعي اش اينقدر زياده كه همه چيز رو تحت تأثير قرار مي ده. لعنت
لعنت به ما كه وسط اين همه سياهي ياد نمي گيريم كه زندگي كنيم. زندگي به معناي زندگي
۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه
چیزی در درونم است. یک گلوله در هم تنیده غمگین. یک سردرگمی تاریخی. حسی که نمیتونم تشخیص بدم که مستقیم از تاریخ میآد یا از تنهایی. اصلا از تنهایی خودم میآد یا از تنهایی بقیهای که هر روز و هر روز میبینمشون. لبخندهای تنهایی که به هم میزنیم. غمگینی تنهایی جمعیمون وقتی که با همیم و تنهاییم. جنس این تنهایی آشنا است. شبیه تنهایی, هامون. شبیه تنهایی پسرک داستان ناتور دشت. تنهاییای که به هر دری میزنی که پرش کنی. پرش هم میکنی. اما بعد از چند ساعت یا چند ماه یا چند سال میبینی که گول خوردهای. تنها هستی هنوز. نه فقط تو تنهایی، که مهشید, هامون و روزبه من و آرش, تو هم تنها موندن. آزاده میگفت که به نظرش این تنهایی حاصل گذراندن خود خواسته بخش عظیمی از زندگی مان در دنیای ذهنهایمان است. دنیایی که به اشتراک گذاشتنش با بقیه نه تنها ممکن نیست که خوب هم نیست، کامل هم نیست، ارضا کننده هم نیست. فکر میکنم که شاید اگر توانایی نوشتن درست و حسابی داشتم، اصلا اگه یک نویسنده بودم مثل سلینجر، میتونستم همه دنیای ذهنیام رو شریک بشم با هر کس که بخوام. یا هر کس که بخواد. اما هیچ شاهدی وجود نداره که نشون بده سلینجر بعد از اینکه همه دنیا، یا مثلا نصف دنیا، ناتور دشتش رو خوندن و تحسین کردن و باهاش همذات پنداری کردن تنها نیست. یا تنها تر از گذشته نیست.
از این تنهایی نمیخوام فرار کنم. این تنهایی بخشی از وجودم است. اما وقتهایی که بهش فرصت به دست گرفتن فرمون زندگی رو میدم فلجم میکنه بدجوری. وقتهایی که همذات پنداری میکنم با حمید, هامون، یا هولدن ناتور دشت نفسم رو بند میآره. از دنیای واقعی فرار میکنم. سر کار نمیرم. خودم رو توی خونه حبس میکنم. نفسهای عمیق میکشم اما این لعنتی هنوز فضای ریهام رو پر کرده.
اینها رو نمیتونم به ط.ط بگم. به اون که با کلی امید و آرزو منتظره و نگرانه که تنهاییاش پر شه. اینها رو نمیتونم به ه.ف بگم. نمیتونم بهش بگم که با وجود همه لذتهایی که تنها نبودن فیزیکی و با هم بودن داره، واسه تنهایی ذهن و فکر و حس ات واقعا باید خودت یک کاری بکنی. خودت تنها کسی هستی که دنیا رو اینجوری تجربه میکنی. تویی که شبها این خوابها رو میبینی. تویی که از تصور تنهایی یک پرنده عاشق که داره بال بال میزنه و روزها و شبهایی رو میگذرونه که توی 19 سالگیات گذروندی، شب تا صبح از این پهلو به اون پهلو میشی. تاریخ برای تو تکرار میشه. بالش رو هی این رو و اون رو میکنی و اینقدر بیداری که هر دو طرفش گرم میشه.*
این دنیای ذهن من است. دنیای ذهن تو است. دنیا از این دو تا سوراخ سر من، با دو تا عدسی ضخیمی که جلوش است تصویری است که از سوراخهای سر هیچ کس دیگهای اینجوری نیست.
* این تصویر مال من نیست. رفرنسش یک دوست با ارزش روزهای خیلی خیلی قدیم است.
۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱, سهشنبه
۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه
نوستالژي و من مدير نشده
۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
سيال ذهن ديوانه
دو- با دامون حرف مي زنم. از بچه ها مي گه. دلتنگ مي شم. مي رم يك سري به عكس هاي جديد دوستام مي زنم. دلم براي همه شون تنگ مي شه. نمي دونم اين منم كه زندگي ام رو اينجوري كردم يا زندگي است كه من رو اينجوري كرده
سه- روزهايي كه پوست دو تا دستام قلفتي ؟؟؟؟ (به معني درسته) كنده مي شن، روزهاي بدي ان. البته درست كنده شدنشون يا پوست پوست شدن و يك ذره يك ذره كنده شدنشون خيلي تاثيري توي اصل قضيه نداره ها!!! روزها روزهاي بدي ان
چهار- بگم جمله ضد زني رو كه به نظرم رسيد يا نه؟
پنج- همين ديگه. چند بار بگم امروز اعصاب ندارم؟
۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سهشنبه
- من تكليف خودم رو با خودم نمي فهمم وقتي اينجا مي نويسم به اين فكر مي كنم كه ديگه ننويسم و وقتي كه تصميم مي گيرم ديگه اينجا ننويسم، نمي دونم يكهو تمام روز توي ذهنم براي اينجا مي نويسم خلاصه نفهميدم چه كار مي خوام بكنم
- اين روزها همينجوري الكلي الكي بدجوري عصبانيم نمي تونم علتش رو بفهمم مي دونم كه خسته ام- اثاث كشي و خر حمالي هاي مربوطه خوب خيلي انرژي گير بوده اما تبديل شدنش رو در درونم به اين عصبانيت فزاينده واقعا نمي فهمم خلاصه درگيرم حسابي با خودم كه البته هدفش اين است كه با ديگران درگير نشم. من عصبانيم و اين يك موضوع دروني است. اتفاقات بيروني رو نبايد بهانه كنم كه همه حجم عصبانيتم رو بريزم سر بقيه
- يك عالمه چيزها خوشگل خريديم واسه خونه كه من كلي واسشون ذوق زده ام. از همه بيشتر براي كتابخونه! هامون. واقعا روزشماري مي كنم كه كتاب هامون رو توش بچينيم. از ديشب تا الان دو هزار جور چيدمان مختلف واسش طراحي كردم كه هنوز هم اين پروسه ادامه داره. يك بار كتابهاي خودم رو مي گذارم اون بالا، چند تا كتاب لاله رو كه دست من يا روزبه مونده، توي طبقه هاي در دار، كتاب هاي روزبه رو پايين، خوب واسه كتابهاي مشترك جا كم مي آد. نشد... از اول... كتابهاي لاله اون بالا، ...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سهشنبه
نجات
امروز بالاخره از يتيمي دراومدم و يك استاد راهنما پيدا كردم. بعد از چند هفته احساس ميكنم زندگي دوباره بهم لبخند ميزنه. به همين مناسبت خودم رو مهمون كردم به يك بشقاب گنده قرمهسبزي. البته ناگفته نمونه كه بشقاب گنده قرمهسبزي رو به اين نيت امروز با خودم آوردم كه بعد از شكست احتمالي در كسب موافقت استاد راهنماي جديد به خودم باهاش دلداري بدم. ولي اون چيزي كه مهم است همانا بشقاب قرمه سبزي است و نه چيز ديگري
يك مدت ميخوام آدم باشم. اينجا تعطيله، گوگل ريدر رو هم ميخوام تعطيل كنم. سريال ديدن هم از شش هفت ساعت در شبانه روز مي خوام بكنم يك يا دو قسمت بيست دقيقهاي. خلاصه يك مدت ميخوام آدم شم و اين حجم عظيم عقب افتادگي خودم رو و از اون بيشتر احساس خودم از شدت عقب افتادگي رو درمان كنم
پيش به سوي دنياي آدمهاي جدي، بدون سريال، بدون گوگل ريدر، بدون مخدر ادبي
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
راديو جوان
اخبار صبحگاهي امروز راديو جوان (البته اونهايي كه يادم مونده):
قيمت نفت اوپك 117 دلار، نمي دونم چند بشكه در روز
مسابقات فوتبال ديروز اينجوري شد و اونجوري شد
يك مقامي توي اروپا گفت كه قيمت مواد غذايي در جهان از 20 تا 70 درصد رشد قيمت داشته است
نمايشگاه كتاب به سلامتي و ميمنت تموم شد
هيأت امناي صندوق ذخيره ارزي منحل شد
مكانيابي رصدخانه ملي ايران به دست تواناي مهندسين ايراني انجام شد. اين رصدخانه عظيم ملي!!!!!!!!! جايي در بيابان بين قم،كاشان و اصفهان ساخته خواهد شد. (منظورش اين بود كه تا اين مرحله دو تا مهندس يك نقشه رو گذاشتن جلوشون و يك ضربدر قرمز يك جايي بين قم و كاشان و اصفهان زدن.)
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه
تبليغات و فمنيسم
اين پست وب لاگ براي تو رو وقتي خوندم كه حوصله و وقت داشتم و نشستم اولين چيزي رو كه به ذهنم مي رسه درمورد آيتم هايي كه گفته نوشتم. نتيجه چيز عجيبي شد كه سعي كردم اونجا بنويسمش نشد، ميگذارمش اينجا
(( وقتي سعي كردم اولين چيزي رو كه به ذهنم مي رسه بنويسم با يك چيز عجيب برخورد كردم:
من از زن فمنيست هميشه زني به ذهنم مي رسه كه خودش خيلي مورد اجحاف واقع مي شه و چون زورش توي محيط خودش نمي رسه كه با اجحاف ها مبارزه كنه داره بقيه رو براي اين مبارزه تهييج مي كنه. هيچ وقت در نگاه اول به ذهنم نمي رسه كه يك زن فمنيست آدم منطقي اي باشه و براساس منطق و با ايدئولوژي مشخص تفكرات فمنيستي داشته باشه
اما درمورد مرد فمنيست هميشه آدم هاي از نظر رواني سالم و بالغ و خلاصه عقل كل به نظرم مي آن. يعني حق فمنيست بودن رو براي مردان خيلي بيشتر قائلم تا زنان.
(اين تصوير ذهني اوليه است ها، ربطي به نظر من درمورد اين افراد نداره)
ترسيدم وقتي ديدم چه حجم عظيمي رسوبات ضد زن در ته افكارم هست. رسوباتي كه در تعامل با همين تبليغ يا ضدتبليغ ها به وجود مي آد. زن هاي فمنيست من اگرچه به زشتي و پرسبيلي زن هاي تو نيستن ولي بازهم واقعي نيستن. ساخته تبليغاتن ))
خوشحالم
امروز روز عجيبي است. عجيبي روزها از صبح شروع نميشه. از شبهاي قبلش شروع ميشه. اصلا زندگي اين روزهاي من يك جوري شده كه هر روزش از ساعت 6 عصر شروع ميشه تا 6 عصر فرداش. حس روزم كه توي همه لحظهها جريان داره از عصر شروع ميشه. تا شب كش پيدا ميكنه. توي همه خوابهايي كه ميبينم و غلتهايي كه ميخورم حضور داره. لحظههايي رو كه صبح توي ماشينم پر ميكنه. توي خودم و ارتباطاتم و كيفيت كارم توي محيط كار خودش رو تثبيت ميكنه و عصر كه كارت ميزنم كه برگردم خونه تموم ميشه.
اين رو ميگفتم كه امروز روز عجيبي است. توي عجيبي همه امروز از پنجره خيابون شلوغ و هواي غبارگرفته و ابرهاي بي بارون رو نگاه ميكنم. آه حسرت بار اين روزهام رو ميكشم و خميازهام رو قورت ميدم. صداي آشنايي ميشنوم كه سلام ميكنه. با خودم مسابقه ميگذارم كه حدس بزنم كيه؟ ناخودآگاه ولي برميگردم. ناخودآگاهم مسابقه رو نميپذيره. باورم نميشه. بعد از كلي مدت اميرحسين است. تپل شده. همون مهربوني است كه بود. همه حس دوستيهاي بالا ابريام، همه دلتنگيام و احساس امنيتي كه توي دوستي ميشه كرد يكهو همه توي يك لحظه از ذهنم (شايد قلبم يا مغزم) ميگذره. عجيبي امروز همه حس اين لحظه است. به تنهايي عجيبي فكر ميكنم كه با وجود اين دوستها، دوستيهاي عميق و حس امنيتشون، توي وجودم خونه كرده. به دوستيهاي بالا ابري و به حرفهامون با روزبه كه نبايد افتاد توي دام اين تنهايياي كه زندگي مدرن و كودك منزوي دست به دست هم ميدن و واست پهن ميكنن.
اميرحسين كه ميره دلم ميگيره. دلم دوستيهاي بالا ابري ميخواد. روزهاي دانشگاه ميخواد. سادگي و آرامش و هيجان اون روزها رو ميخواد. روزهاي سمند دزدكي سواري. روزهاي آهنگ فرانسوي، روزهاي همايش شهرداري، روزهاي سازمان فرهنگي هنري شهرداري، روزهاي گز كردن خيابون تخت طاووس، روزهاي شركت درسا، روزهاي عجيب و مهربون
امروز روز عجيبي است.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
نمايشگاه كتاب
من اين چند روز از ليست خريدي كه بقيه گذاشته بودن خيلي خيلي استفاده كردم و خيلي خيلي واسم مفيد بود. واسه همين اينها رو اينجا مي نويسم، شايد به درد كسي بخوره:
- خرمگس و زن ستیز، حسین یعقوبی، مروارید
- شب نشینی با شیطان، محمدعلی مهمان نوازان، مروارید
- اصل مطلب، ابوالفضل زرویی نصرآباد، همشهری
- مافیاییها، لئوناردو شاشا، رضا قیصریه، ماه ریز
- راهنمای مسافران مجانی کهکشان، داگلاس آدامز، فرزاد فربد، کتاب پنجره (قابل توجه لوله)
- روانکاوری لئوناردو داوینچی، زیگموند فروید، پدرام راستی، ناهید
- پروانه آبی، نورخاطر، رضا عامری، نشر نی (داستانهای عربی)
- چهره پنهان، مارگارت اتوود، جلال بایرام، نیلوفر
- لی لی و مایاکوفسکی، بن گت یانکفلت، علی شفیعی، چشمه
- یک کفش راحتی برای ادامه زندگی، ماریا تبریزپور، ثالث
- ترمینال آخر خطه، همه پیاده شن، سوزی مرژ نسترن، آرین زجاجی، ثالث
- مسیر خاطره انگیز، نیکلاس اسپارکس، هنگامه عارف نیا، ثالث
- سمیرا و سمیر، زیبا شکیب، امیرحسین اکبری شالچی، ثالث
- اپرای شناور، جان بارت، سهیل سمی، ققنوس
- از شیطان آموخت و سوزاند، فرخنده آقایی، ققنوس
- مفتش راهبه، کالین فالکنر، جواد سید اشرف، ققنوس
- تعطیلات
خوش بگذره، مانولیتو، ترجمه فرزانه مهری، نشر آفرینگان (از ققنوس خریدم) - مانولیتو به سفر میرود، ایضا
- من و جونور، (مانولیتو)، ایضا
- شوهر من، ناتالیا گینزبورگ، زهره بهرامی، نشر نی
- سوگ مادر، شاهرخ مسکوب، نشر نی
- رگتایم، ای ال دکتروف، نجف دریابندری، خوارزمی
- کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه
- مرگ در میزند، وودی آلن، حسین یعقوبی، نشر چشمه
- مستأجر، رولان توپور، کورش سلیم زاده، چشمه
- کسی گلدانها را آب نمیدهد، آرش آذرپناه، چشمه
- هوا را از من بگیر، خندهات را نه، پابلونرودا، احمد پوری، چشمه
- لاوینیا، جیوکوندا بلی، ملیحه محمدی، چشمه
- دن کامیلو و پسر ناخلف، جووانی گوراسکی، مرجان رضایی، نشر مرکز
- دسته دلقکها، لویی فردینان سلین، مهدی سحابی، نشر مرکز
- قلم سرنوشت، جعفر شهری، انتشارات معین
- جام شکسته، آلن روب گری یه، خجسته کیهان، مروارید
- اما، جین آستین، رضا رضایی، نشر نی
- هیچ یک از آنها باز نمیگردد، آلبا دسس پدس، بهمن فرزانه، ققنوس
- عشق و جنایت در سیسیل، لوئیجی کاپو آنا، بهمن فرزانه، ققنوس
- هرگز رهایم مکن، کازو او ایشی گورو، سهیل سمی، ققنوس (كتاب اول از ليست 1000 كتابي است كه بايد قبل از مرگ خوان)
- تجاوز قانونی، کوبو آبه، علی قادری، مروارید
- بیمار، مایکل پالمر، محمدعلی مهمان نوازان، مروارید
- زمان لرزه، کورت ونه گوت، مهدی صداقت پیام، مروارید
- روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز
- داستانهای ناتمام، بیژن نجدی، نشر مرکز
- وانهاده، سیمون دوبووار، ناهید فروغان، نشر مرکز
- رازی در کوچهها، فریبا وفی، نشر مرکز
- طبل حلبی، گونتر گراس، سروش حبیبی، نیلوفر
- نیروی اهریمنیاش (5 جلد)، فیلیپ پولمن، فرزاد فربد، کتاب پنجره
- بنبست دوم، در آخر، پلاک 13، خانه داش آکل، حبیب الله حداد، نشر آویژه
- یک شنبه، ساعت 5، منتظرتم، نشر آویژه
- یک گفتگو، ناصر حریری با نجف دریابندری، نشر کارنامه
- دفاع لوژین، ولادمیر نابوکوف، رضا رضایی، نشر کارنامه
- قبله عالم، عباس امانت، استاد حسن کامشاد، نشر کارنامه
- مجموعه 30 جلدی کتاب مترو، نشر شهر
- مجموعه 6 جلدی کارنامه و خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی، نشر معارف انقلاب
- کلاغ، ادگار آلن پو، سپیده جدیری، نشر ماه ریز
- سه شب با مادوکس، ماتئی ویسنی یک، تینوش نظم جو، نشر ماه ریز (نویسنده کتاب قصه خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست ...-نقل به مضمون)
- گزیده شعر طنز، به کوشش اسماعیل امینی، کتاب همراه
- چند شاخه گل برای الجر نون، دانیل کیز، پرویز شهریاری، کتاب همراه
- مسأله پروفسور، آیزاک آسیموف، ، پرویز شهریاری، کتاب همراه
- مزرعه حیوانات، جورج اورول، مجید نوریان، کتاب همراه
- بز اخفش، فریبا کلهر، کتاب همراه
- برادرم ماکس، زیگریت سورت، رحیم میرزاییان، کتاب همراه
- بارانساز، جان گریشام، الف زیادلو، کتاب همراه
- در انتظار شعر، علی موذنی، کتاب همراه
- سپر بلا، سید فلایش من، منوچهر صادق خانجانی، کتاب همراه
- یک حرف قشنگتر بزن، محمدرضا کاتب، کتاب همراه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه
اعتراف
اينجانب بدينوسيله اعتراف مي نمايم كه همين امروز مورد يك فقره استعفا واقع شدم. يعني استاد راهنماي مربوطه از دست من دو در استعفا فرمودند. گفتم بنويسم اين دو جمله رو شايد مغزم يك تكوني بخوره و از اين شوك بيام بيرون
احساس بچه پرورشگاهيهايي رو دارم كه يك خانواده ميآن كه به فرزندي قبولش كنن ولي بيخيالش ميشن و ميرن. دو سه بار هم بردنش خونشون و براش بستني خريدن.
نميدونم اين احساس رو از كجا درآوردم
سخت
سخت است كه دقيقا وقتي كه خيلي بدجور توي ذوقت خورده قيافه ات رو يك جوري مديريت كني كه خيلي نشون نده كه چه اتفاقي داره توي وجودت مي افته
سخت است كه دقيقا روزي كه فكر ميكني بالاخره راهش رو پيدا كردي، بري و طرف تو چشمهات نگاه كنه و بگه كه ديگه نميتونه به اين كار مشترك ادامه بده، فرقي هم نميكنه كه طرف كي باشه، همكار، دوست، رئيس، استاد راهنما يا هر كس ديگهاي. سختي اش به اين است كه تو پر هستي از احساس "يافتم، يافتم"
سخت است كه وسط زمين و هوا دست و پا بزني
سخت است كه نتوني زمانت رو مديريت كني، هرچي سعي كني نتوني، تورم داشته باشي خيلي جاهاي زندگيات و خفه شي از شدت كارهايي كه بايد انجام بدي و نتوني واقعا اين حجم رو مسطح توي زمان پخش كني
سخت است كه نتوني اوني باشي كه خودت دوست داري،
سخت است كه بدوني كه اوني كه دوست داري باشي يك كم سخت گيرانه است اما نتوني كاريش كني،
بارون هم كه نياد، نمايشگاه كتاب هم كه نري، دلت واسه دوستات هم تنگ شه ديگه سخت تر است.
سخت است خلاصه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه
داستان كوتاه
واقعا دارم از صبح فكر ميكنم كه من واقعا داستان كوتاه دوست ندارم يا كه چي؟
اگه دوست ندارم واقعا چرا؟ چون كم حافظه ام و تعداد داستانهاي توي ذهنم زياد ميشه؟ چون مخدر بودن كتاب واسم خيلي مهم است و داستان كوتاه چون خوندنش كم طول ميكشه من رو از محيطم جدا نمي كنه؟ يا چون بعضي وقتها كه شروع كردم به خوندن جذابيت طرز فكر كردن و نوشتن نويسنده دونه دونه توي داستانها هي كمتر شده و من رو كه شايد توي داستانهاي اول جذب كرده، دوباره رها ميكنه توي محيط واقعي خودم؟ يا اينكه واقعا بلد نيستم داستان كوتاه بخونم.
راستي داستان كوتاه رو بايد يك نفس صدتاش رو دنبال هم خوند يا دونه دونه كه ذهنت فرصت كنه با هركدوم از داستانها ور بره و دوست شه باهاشون؟ اونوقت اگه بايد دونه دونه خوند من كه دوست دارم هردفعه چند ساعت كتاب بخونم بايد چه كار كنم؟
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
اين رو خوندم. 12 ارديبهشت سالگرد دوستي و ازدواج من و روزبه هم هست. اون زودتر معلم شده. پس من مجبورم ديگه كه كارگر بشم. البته نمايشگاه كتاب دار !!!!!!!!!! هم مي تونم بشم.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه
پراكنده ها
الان ميدوني چي مده؟
اينكه پيشنهاد بدي توي صنف شما يك OPEC؟؟؟؟؟؟؟ تشكيل بشه
امروز راديو پيام از رايزني با كشورهاي صادركننده گاز براي راهاندازي OPEC گازي مي گفت
توي خبرها خوندم كه تايلند هم پيشنهاد راه اندازي OPEC؟؟؟؟؟؟؟ برنج كرده
خلاصه كه مده
۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه
لج نامه 1
من از اينكه احساس اجحاف مي كنم يا اينكه وقتي احساس اجحاف ميكنم نميتونم به اندازه كافي بالغ، بليغ و فصيح از حق خودم دفاع كنم لجم در ميآيد.
۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه
می بینی که زندگی می تونه خیلی ساده تر از این حرف ها باشه
همونطور که هر روز می بینی زندگی می تونه خیلی خیلی پیچیده تر و پربارتر از اون چیزی باشه که توداری اگه هر چند وقت یک بار هم ببینی که ساده تر و آروم تر هم می تونه باشه خیلی جالب است
من یکی رو که حداقل به فکر کردن وادار می کنه
۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه
من تئوري پرداز
دو استراتژي بعد از خوندن اتفاقي يك يادداشت از يك وب لاگ كه دوستش داري وجود دارد:
يا ميري ميشيني همه آرشيوش رو ميخوني و گذشته تا حالاي نويسنده اش رو مي شناسي
يا اضافه اش ميكني به ليست وبلاگهايي كه ميخوني و از امروز به بعدش رو ميشناسي
امروز همهاش دارم فكر ميكنم آدمهايي چه جوري كدوم يك از اين دو كار رو ميكنن. هيچ نتيجهاي پيدا نكردم. درنتيجه هيچ تئورياي هم نتونستم بدم و امروزم هم مثل ديروزم و پريروزم بيفايده شد.
باباجان پس من كي بايد به عنوان يك نظريهپرداز خلاصه يك تئوري واسه خودم بتونم بدم؟؟؟
۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سهشنبه
هذيان هاي آي تي اي
بابا جان، چرا تاكسي ها POS ندارن؟ خوب من نميخوام براي اينكه فردا صبح پول تاكسي داشته باشم الان پاشم برم بانك. زوره؟؟؟
پي نوشت: POS يا پايانه فروش از ايناست كه توي مغازه ميتوني كارت بكشي و پول طرف رو بدي.
۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه
واقعا روزنوشت
قيمت يك كيلو مرغ، 24 اسفند: 1700 تومان
قيمت يك كيلو مرغ، 17 فروردين: 2300 تومان
قيمت يك كيلو مرغ، 20 فروردين: 2370 تومان
قيمت يك كيلو مرغ، 24 فروردين: 2300 تومان
فيلم روز: How much do you love me?
بيشتر از حدي كه من درست و حسابي بفهمم هنري بود. البته هرچي فكر كردم نفهميدم كه چرا نيم ساعت اول فيلم اينقدر برام آشنا بود. به احتمال زياد قبلا نيم ساعتش رو ديده بودم و ولش كرده بودم. اما اين بار مقاومت كردم. تا تهش رو ديدم.
۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه
اعتياد
لعنت به بهار و اين خميازههاي كشدارش
نه كسي فكر كنه خميازههاي من به خاطر ترك Google Reader باشه ها!!!!
تسلسل
اول يك موضوع جديد پيدا ميكني. تكنولوژيك باشه، كاري باشه، فرهنگي باشه، سايت باشه، سريال باشه، كتاب باشه، اصلا فرق نميكنه. مدتي حال ميكني و هر روز ذوق زدهاي ازكشفش. وقت زيادي باهاش ميگذروني. بعد يك مدت ميبيني كه داره از كار و زندگي مياندازتت. يك مدت با عذاب وجدان ميري سراغش و اتفاقا اينجوري خيلي هم كيفش بيشتره. بعد از چند روز ديگه نميتوني هيچ كارياش كني. بايد بگذارياش كنار. يك مدت سعي ميكني زمانش رو محدود كني ولي نميشه. هركاري ميكني نميشه. يك روز اونوقت ديگه قاطي ميكني و تصميم ميگيري تركش كني. اولهاش تنت درد ميگيره. حس و حالت به هم ميريزه. ناراحتي. كلافهاي بعد كم كم عادت ميكني. بعد يك روز يك چيز جديد ديگه كشف ميكني و ...
اين لوپي نيست كه من يكي دو بار توش افتاده باشم. كار هر روز و هر روزم است. همين يكي دو ماه اخير رو اگه بخوام بشمرم يك ليست بلندبالا دارم. فيلم ديدن با روزبه، سريال Lost، بالاترين، Google Reader، سايت imdb، كتاب الكترونيك دانلود كردن، آنلاين داستان خوندن، خيارشور خوردن، ...
عبرتي هم در كار نيست. هنوز دو ساعت نيست كه تصميم گرفتن Google Reader زندگي رو كم كنم. ولي پري شيطون ته ذهنم داره دنبال يك بازيچه ديگه ميگرده. كسي چيز جديدتري سراغ نداره؟
۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه
خوابهايم
خوابهايم آرام شده اند. ديشب برخلاف ده – پونزده شب گذشته هيچ دزدي به ما حمله نكرد، هيچ دوستي من رو به زور نبرد دكتر، هيچ دكتري يك عالمه غده توي بدن من كشف نكرد، هيچ جا آتيش نگرفت و ما از هيچجا فرار نكرديم. فقط از فراز يك ورزشگاه بزرگ سرسبز توي نيوزيلند!!!!!!!!!!! طلوع خورشيد رو ديدم. لحظه به لحظه. زيبا بود خيلي. تنها تشويش توي خوابم اين بود كه هرچي سعي كردم با دوربين يا موبايل از اين صحنه عكس بگيرم نشد. يا زوم دوربين اينقدر زياد بود كه فقط آدم ها توش مي افتادن و خورشيد نمي افتاد يا موبايلم كار نمي كرد يا وسط عكس گرفتن يادم مي رفت داشتم چه كار مي كردم. تنها مشكلم اين بود كه وقتي بيدار شدم سرم و بدنم به شدت درد ميكرد.فكر كنم به خوابهاي تشويش آلود معتاد شدم.