۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

سوال اصلي اين است: به از كسي كه ازت يك راهنمايي مي خواد بايد با توجه به ارزش هاي خودت پاسخي بدي كه به نظر درسته يا بر اساس ارزشهاي اون و احكام والدش چيزي رو بگي كه درسته؟ اگه مطمئن باشي ارزش هاي خودت درست و كاملن توي اين يك زمينه خاص آيا جواب به اين سوال فرق مي كنه؟

نمي دانم نامه

اين يك نمي دانم نامه است. نمي دانم نامه، نامه اي است كه حاوي اطلاعاتي از گيجي نويسنده بوده و ميزان و نحوه اين گيجي و تصوير مبهمي از سوالاتي كه منجر به گيجي او شده اند نشان مي دهد. نمي دانم نامه، مثل عملكرد نامه (يا همان كارنامه)‌ نيست. يعني نتايج عملكرد يا كارهاي ما را نشان نمي دهد. بلكه يك مرحله قبل از آن توليد شده و نشانگر عدم آگاهي به تصميمات درست براي ارائه يك كار يا يك عملكرد درست مي باشد.
انواع مختلف نمي دانم نامه هم داريم. در نوع اول آنها نگارنده خودش جواب سوال ها را مي داند. اما در قالب يك نمي دانم نامه دانسته خود را در چشم خواننده كه ممكن است نداند فرو مي كند. خواننده هايي كه نمي دانند چشم درد مي گيرند اما خواننده هايي كه مي دانند يا فكر مي كنند كه مي دانند از خودشون پاسخ هاي توليد مي كنند كه نشون بدن كه چقدر گل هستن كه جواب رو مي دونن. جمله هايي مثل "عزيزم بيا خودم بهت بگم" يا "سوالي داشتي بيا پيش خودم" از نشان هاي اين نوع خواننده ها ست
نوع دوم نمي دانم نامه ها اصلا نوشته نمي شوند. يعني طرف اصلا نمي فهمد كه مي داند يا نمي داند. همينجوري يلخي يك كارهايي مي كند و خيلي هم در بند نگاشتن ندانسته ها نيست. بنابراين به دنبال فرمت اين نوع نمي دانم نامه نگرديد كه "جسته ايم ما و يافت مي نشود"
نوع سوم نمي دانم نامه كه سعي نگارنده بر توليد يكي از آنها است، حاوي يك سوال است. يك سوال بزرگ كه اگه جواب آن را بداني خيلي از گره هات تا آخر مسير باز مي شه. يا حداقل تا پايان مسير گره ها رو بهتر پيدا مي كني. با توجه به گير افتادن حيوان گوش مخملي خود در گل در حال حاضر، توانايي نگارش طنز در مورد نمي دانم نامه سوم در نگارنده موجود نمي باشد. لذا اين مقاله همينجا به پايان مي رسد و از كليه فهيم ها و با سوادها درخواست مي شود كه تو رو خدا به من بگويد، بلكه بدانم. البته لطفا پاسخ هاي شرطي نگوييد. چون اونها رو خودم مي دونم. موضوع پاسخ نهايي بعد از گذشت از همه حلقه هاي شرطي است.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

ذره اي آرامش

فرداي روزهايي كه موج هاي بزرگ زندگي كه از سر آدم مي گذرن، همه وجود آدم درد مي كنه. مثل اينكه يك كاميون هيجده چرخ از رويت رد شده باشد. بايد فرصت كني بلند شي، نفس تازه كني، آه بكشي، مهره هاي كمرت رو جابه جا كني، چشم هات رو باز كني، دور دست هاي گذشته و آينده رو نگاه كني. بعد تازه مي شي يك آدم درست و درمون

اگه اين فرصت رو نكني، مستعدي كه با يك موج كوچيكتر امروز بري زير كاميون هيجده چرخ
اگه اين فرصت رو، حتي اگه شده دو ساعت، دست و پا نكني ممكنه مجبور شي يك ماه توي نقاهت بموني. جدي مي گم ها. يك ماه حداقلشه

۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

خشم


من اين رو نمي خوام. تاريخ داره تكرار مي شه. بدي تكرار تاريخ اين است كه براي يك آدم تكرار نمي شه. براي آدم هاي مختلف تكرار مي شه. واسه همين آدم هايي كه توي بطن يك ماجرا هستن نمي فهمن كه اين فقط يك بازي تاريخي است. جدي نيست به خدا. سعي كنيد اين رو بفهميد.


حالم بد است. از ديدن و لمس كرد اين همه بي جسارتي،‌ اين همه ترس، اين همه عشقي كه داره فقط به خاطر ترس حروم مي شه. لعنت به اين مملكت كه ترس هاي اجتماعي اش اينقدر زياده كه همه چيز رو تحت تأثير قرار مي ده. لعنت


لعنت به ما كه وسط اين همه سياهي ياد نمي گيريم كه زندگي كنيم. زندگي به معناي زندگي

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

چیزی در درونم است. یک گلوله در هم تنیده غمگین. یک سردرگمی تاریخی. حسی که نمی‌تونم تشخیص بدم که مستقیم از تاریخ می‌آد یا از تنهایی. اصلا از تنهایی خودم می‌آد یا از تنهایی بقیه‌ای که هر روز و هر روز می‌بینمشون. لبخندهای تنهایی که به هم می‌زنیم. غمگینی تنهایی جمعی‌مون وقتی که با همیم و تنهاییم. جنس این تنهایی آشنا است. شبیه تنهایی, هامون. شبیه تنهایی پسرک داستان ناتور دشت. تنهایی‌ای که به هر دری می‌زنی که پرش کنی. پرش هم می‌کنی. اما بعد از چند ساعت یا چند ماه یا چند سال می‌بینی که گول خورده‌ای. تنها هستی هنوز. نه فقط تو تنهایی، که مهشید, هامون و روزبه من و آرش, تو هم تنها موندن. آزاده می‌گفت که به نظرش این تنهایی حاصل گذراندن خود خواسته بخش عظیمی از زندگی مان در دنیای ذهن‌هایمان است. دنیایی که به اشتراک گذاشتنش با بقیه نه تنها ممکن نیست که خوب هم نیست، کامل هم نیست، ارضا کننده هم نیست. فکر می‌کنم که شاید اگر توانایی نوشتن درست و حسابی داشتم، اصلا اگه یک نویسنده بودم مثل سلینجر، می‌تونستم همه دنیای ذهنی‌ام رو شریک بشم با هر کس که بخوام. یا هر کس که بخواد. اما هیچ شاهدی وجود نداره که نشون بده سلینجر بعد از اینکه همه دنیا، یا مثلا نصف دنیا، ناتور دشتش رو خوندن و تحسین کردن و باهاش همذات پنداری کردن تنها نیست. یا تنها تر از گذشته نیست.
از این تنهایی نمی‌خوام فرار کنم. این تنهایی بخشی از وجودم است. اما وقت‌هایی که بهش فرصت به دست گرفتن فرمون زندگی رو می‌دم فلجم می‌کنه بدجوری. وقت‌هایی که همذات پنداری می‌کنم با حمید, هامون، یا هولدن ناتور دشت نفسم رو بند می‌آره. از دنیای واقعی فرار می‌کنم. سر کار نمی‌رم. خودم رو توی خونه حبس می‌کنم. نفس‌های عمیق می‌کشم اما این لعنتی هنوز فضای ریه‌ام رو پر کرده.
اینها رو نمی‌تونم به ط.ط بگم. به اون که با کلی امید و آرزو منتظره و نگرانه که تنهایی‌اش پر شه. اینها رو نمی‌تونم به ه.ف بگم. نمی‌تونم بهش بگم که با وجود همه لذت‌هایی که تنها نبودن فیزیکی و با هم بودن داره، واسه تنهایی ذهن و فکر و حس ات واقعا باید خودت یک کاری بکنی. خودت تنها کسی هستی که دنیا رو اینجوری تجربه می‌کنی. تویی که شب‌ها این خواب‌ها رو می‌بینی. تویی که از تصور تنهایی یک پرنده عاشق که داره بال بال می‌زنه و روزها و شب‌هایی رو می‌گذرونه که توی 19 سالگی‌ات گذروندی، شب تا صبح از این پهلو به اون پهلو می‌شی. تاریخ برای تو تکرار می‌شه. بالش رو هی این رو و اون رو می‌کنی و اینقدر بیداری که هر دو طرفش گرم می‌شه.*
این دنیای ذهن من است. دنیای ذهن تو است. دنیا از این دو تا سوراخ سر من، با دو تا عدسی ضخیمی که جلوش است تصویری است که از سوراخ‌های سر هیچ کس دیگه‌ای اینجوری نیست.

* این تصویر مال من نیست. رفرنسش یک دوست با ارزش روزهای خیلی خیلی قدیم است.

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

شخصيت سرگشته بين خوبي و بدي در سريال آقاي جيراني از شخصيت بد داستان مي پرسه بعد از ظهرت رو چه كار مي كني؟ شخصيت بده مي گه مي رم جلوي كتابفروشي هاي انقلاب ببينم رمان جديد چي در اومده.
و اينجوري است كه شخصيت سرگشته منحرف مي شه

اين بود انشاي من. نه ببخشيد. انشاي آقاي جيراني

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

روزهايي كه لاله توي گوگل ريدر چيزي رو share نمي كنه دنيا يك چيزي رو كم داره. اون هم share شده ها توسط لاله است

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

نوستالژي و من مدير نشده

از روي كنجكاوي مي رم توي سايت كاله كه ببينم درمورد بستني هاي جديد چيزي نوشته يا نه. مصاحبه مديرعاملش رو مي خونم. همه روزهاي خوب و بد اون دو سال جلوي چشمم رژه مي رن.
آخر مصاحبه به عكسش كه چشمم مي افته، نوستالژي ام بدجوري مي آد بالا. عكس واقعا خود خودش است. با همه حالت هايي كه هميشه توي صورتش است و توي چشم هاي براقش. وقتي كه ايده خوبي به ذهنش مي رسيد، يا يكي از حاضرين چيزي مي گفت كه منجر به ايده خوبي مي شد. يا وقتي يك كسي توي جلسه ته ذهنش يك فكري مي كرد كه اون مي فهميد.
تمام جلسات n هزار ساعته توي دفترش، ايده پردازي هاش، توانايي اش در قانع كردن من و همه حسي كه م دست مي داد وقتي حس مي كردم پذيرفته شدم. همه تلاشي كرد كه از من چيزي رو بسازه كه خودش مي خواست. كه خيلي چيز خوبي هم بود. اگه مي تونستم پيشش دووم بيارم شايد واقعا آدم بزرگتري مي شدم با معيارهاي اون يا مثلا مدير اجرايي قوي تري.
به اين فكر مي كنم كه چرا نتونستم دووم بيارم. نصف قضيه سختي شرايط و وضعيت كاري اي بود كه شايد مي ارزيد به بزرگي كه به ازاش مي شدم. نصف قضيه تضاد دروني من بود به اينكه آيا واقعا مي خوام شغلم اينقدر توي زندگي ام مهم باشه. نه. مهم واژه خوبي نيست. اينكه شغلم اينقدر در طول روز ازم انرژي بگيره و در ازاش چقدر برام انرژي توليد كنه. شايد چون آدم قدرت طلبي نيستم مدير شدن يا مدير اجرايي بودن يا چند نفر زيردست داشتن برام اينقدر ارضا كننده نبود. شايد چون احساس ساختن ندارم،به اون شدتي كه آقاي سليماني خودش داشت، (ساختن كارخونه يا رستوران يا پول فرقي نمي كنه ها) حس رضايتي كه فكر مي كردم ممكنه من از شغلي كه برام متصور بود پيدا كنم زياد نبود. يعني به نسبت انرژي اي كه بايد هم در حال و هم در سال هاي آينده مي گذاشتم. اين انرژي بيشتر از اين رضايت بود. البته مي شد هم تسليم شد. مي شد فكر نكرد و پيش رفت. اما همه زندگي ام حسرت كارهايي رو كه در ازاش نكرده بودم مي خوردم. اين رو مطمئنم از خودم. مقاله هايي كه نخونده بودم، كتاب هايي كه نخونده بودم، فيلم هايي كه نتونسته بودم ببينم. اگه يك مدير باشي اون هم توي كاله همه فكر و ذكر و زندگي ات اونجا است. همه همه فكرت. ولي من نمي تونستم بقيه چيزهاي دنيا رو ول كنم.
معني اينها اين نيست كه الان همه اينها حل شده. اينكه من فهميدم كه اگه الان كجاي دنيا باشم و چه كار كنم، تضمين مي كنه كه روزي كه خواستم چشم هام رو بگذارم روي هم حسرت اشتباهاتم رو نداشته باشم। نه. الان هم همه دغدغه زندگي ام اين است كه آيا من جايي كه بايد باشم هستم يا نه؟ اينكه جاي من توي يك گالري نقاشي است، توي باشگاه ورزشي* است، توي يك research center توي يك دانشگاه معتبره يا توي خونه بين چهار پنج تا بچه قد و نيمقد** است.
اينكه من كجام و كجا بايد باشم و كجا بهتره باشم، خلاصه خوره فكري هر روزه ام هست كه هست.
اين بود نوستالژي هاي يك من مدير نشده ديوانه
*: اينها همه مثال است وگر نه دوستان همه مي دونن كه من از نقاشي حتي صاف و صوف كشيدن يك دايره رو هم درست بلد نيستم. ورزش كردن كه بماند
**: اين يكي رو شوخي كردم. گفتم كه من احساس ساختن ندارم. حتي شريك شدن در ساختن نسل بعد هم به نظرم از فحش بدتره.

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

سيال ذهن ديوانه

يك- روزهايي كه مثل امروز عصبي ام يا سرگشته!! فقط يك چيز آرومم مي كنه. خوردن يا فكر كردن به خوردن يا فانتزي كردن درمورد خوردن يا گشت زدن توي سايت هاي آموزش آشپزي كه البته كلي هم بايد عكس داشته باشه. قديم ها فقط به خوراكي هايي كه دوست داشتم فكر مي كردم. مثلا اگه عصبي بودم حتما بايد پفك مي خوردم. اما الان مثل اينكه پيشرفت كردم. توي عمرم تا حالا اسنيكرز رو نه دوست داشتم، نه خورده بودم،‌ نه مي تونستم تحمل كنم كه بخورم. اما امروز بعد از تموم كردن تمام كشمش ها و هويج هاي دختر همكارم، مجبور شدم اسنيكرزها رو بخورم. اون وقت بود كه به عمق فاجعه پي بردم . به اينكه چقدر سرگشته ام امروز

دو- با دامون حرف مي زنم. از بچه ها مي گه. دلتنگ مي شم. مي رم يك سري به عكس هاي جديد دوستام مي زنم. دلم براي همه شون تنگ مي شه. نمي دونم اين منم كه زندگي ام رو اينجوري كردم يا زندگي است كه من رو اينجوري كرده

سه- روزهايي كه پوست دو تا دستام قلفتي ؟؟؟؟ (به معني درسته) كنده مي شن، روزهاي بدي ان. البته درست كنده شدنشون يا پوست پوست شدن و يك ذره يك ذره كنده شدنشون خيلي تاثيري توي اصل قضيه نداره ها!!! روزها روزهاي بدي ان

چهار- بگم جمله ضد زني رو كه به نظرم رسيد يا نه؟

پنج- همين ديگه. چند بار بگم امروز اعصاب ندارم؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

  • من تكليف خودم رو با خودم نمي فهمم وقتي اينجا مي نويسم به اين فكر مي كنم كه ديگه ننويسم و وقتي كه تصميم مي گيرم ديگه اينجا ننويسم، نمي دونم يكهو تمام روز توي ذهنم براي اينجا مي نويسم خلاصه نفهميدم چه كار مي خوام بكنم
  • اين روزها همينجوري الكلي الكي بدجوري عصبانيم نمي تونم علتش رو بفهمم مي دونم كه خسته ام- اثاث كشي و خر حمالي هاي مربوطه خوب خيلي انرژي گير بوده اما تبديل شدنش رو در درونم به اين عصبانيت فزاينده واقعا نمي فهمم خلاصه درگيرم حسابي با خودم كه البته هدفش اين است كه با ديگران درگير نشم. من عصبانيم و اين يك موضوع دروني است. اتفاقات بيروني رو نبايد بهانه كنم كه همه حجم عصبانيتم رو بريزم سر بقيه
  • يك عالمه چيزها خوشگل خريديم واسه خونه كه من كلي واسشون ذوق زده ام. از همه بيشتر براي كتابخونه! هامون. واقعا روزشماري مي كنم كه كتاب هامون رو توش بچينيم. از ديشب تا الان دو هزار جور چيدمان مختلف واسش طراحي كردم كه هنوز هم اين پروسه ادامه داره. يك بار كتابهاي خودم رو مي گذارم اون بالا، چند تا كتاب لاله رو كه دست من يا روزبه مونده، توي طبقه هاي در دار، كتاب هاي روزبه رو پايين، خوب واسه كتابهاي مشترك جا كم مي آد. نشد... از اول... كتابهاي لاله اون بالا، ...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

نجات

امروز بالاخره از يتيمي دراومدم و يك استاد راهنما پيدا كردم. بعد از چند هفته احساس مي‌كنم زندگي دوباره بهم لبخند مي‌زنه. به همين مناسبت خودم رو مهمون كردم به يك بشقاب گنده قرمه‌سبزي. البته ناگفته نمونه كه بشقاب گنده قرمه‌سبزي رو به اين نيت امروز با خودم آوردم كه بعد از شكست احتمالي در كسب موافقت استاد راهنماي جديد به خودم باهاش دلداري بدم. ولي اون چيزي كه مهم است همانا بشقاب قرمه سبزي است و نه چيز ديگري

يك مدت مي‌خوام آدم باشم. اينجا تعطيله، گوگل ريدر رو هم مي‌خوام تعطيل كنم. سريال ديدن هم از شش هفت ساعت در شبانه روز مي خوام بكنم يك يا دو قسمت بيست دقيقه‌اي. خلاصه يك مدت مي‌خوام آدم شم و اين حجم عظيم عقب افتادگي خودم رو و از اون بيشتر احساس خودم از شدت عقب افتادگي رو درمان كنم


 

پيش به سوي دنياي آدم‌هاي جدي، بدون سريال،‌ بدون گوگل ريدر، بدون مخدر ادبي


 


 

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

راديو جوان

اخبار صبحگاهي امروز راديو جوان (البته اونهايي كه يادم مونده):


قيمت نفت اوپك 117 دلار، نمي دونم چند بشكه در روز

مسابقات فوتبال ديروز اينجوري شد و اونجوري شد

يك مقامي توي اروپا گفت كه قيمت مواد غذايي در جهان از 20 تا 70 درصد رشد قيمت داشته است

نمايشگاه كتاب به سلامتي و ميمنت تموم شد

هيأت امناي صندوق ذخيره ارزي منحل شد

مكانيابي رصدخانه ملي ايران به دست تواناي مهندسين ايراني انجام شد. اين رصدخانه عظيم ملي!!!!!!!!! جايي در بيابان بين قم،‌كاشان و اصفهان ساخته خواهد شد. (منظورش اين بود كه تا اين مرحله دو تا مهندس يك نقشه رو گذاشتن جلوشون و يك ضربدر قرمز يك جايي بين قم و كاشان و اصفهان زدن.)

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

تبليغات و فمنيسم

اين پست وب لاگ براي تو رو وقتي خوندم كه حوصله و وقت داشتم و نشستم اولين چيزي رو كه به ذهنم مي رسه درمورد آيتم هايي كه گفته نوشتم. نتيجه چيز عجيبي شد كه سعي كردم اونجا بنويسمش نشد، مي‌گذارمش اينجا


 

(( وقتي سعي كردم اولين چيزي رو كه به ذهنم مي رسه بنويسم با يك چيز عجيب برخورد كردم:

من از زن فمنيست هميشه زني به ذهنم مي رسه كه خودش خيلي مورد اجحاف واقع مي شه و چون زورش توي محيط خودش نمي رسه كه با اجحاف ها مبارزه كنه داره بقيه رو براي اين مبارزه تهييج مي كنه. هيچ وقت در نگاه اول به ذهنم نمي رسه كه يك زن فمنيست آدم منطقي اي باشه و براساس منطق و با ايدئولوژي مشخص تفكرات فمنيستي داشته باشه

اما درمورد مرد فمنيست هميشه آدم هاي از نظر رواني سالم و بالغ و خلاصه عقل كل به نظرم مي آن. يعني حق فمنيست بودن رو براي مردان خيلي بيشتر قائلم تا زنان.

(اين تصوير ذهني اوليه است ها، ربطي به نظر من درمورد اين افراد نداره)


 

ترسيدم وقتي ديدم چه حجم عظيمي رسوبات ضد زن در ته افكارم هست. رسوباتي كه در تعامل با همين تبليغ يا ضدتبليغ ها به وجود مي آد. زن هاي فمنيست من اگرچه به زشتي و پرسبيلي زن هاي تو نيستن ولي بازهم واقعي نيستن. ساخته تبليغاتن ))

نوستالژي

لابه لاي همه نوستالژي‌ها، اين صفحه رو پيدا مي‌كنم. ياد نمايشگاه كتاب چندسال پيش مي‌افتم كه كتابشون چاپ شد و آرزو مي‌كنم كاش يك جايي، يك گوشه‌اي يك دوخط خبر بدن از حال خودشون. اينكه فقط هستن و خوبن. آرزو مي‌كنم كه باشن و خوب و شاد باشن.

خوشحالم

امروز روز عجيبي است. عجيبي روزها از صبح شروع نمي‌شه. از شب‌هاي قبلش شروع مي‌شه. اصلا زندگي‌ اين روزهاي من يك جوري شده كه هر روزش از ساعت 6 عصر شروع مي‌شه تا 6 عصر فرداش. حس روزم كه توي همه لحظه‌ها جريان داره از عصر شروع مي‌شه. تا شب كش پيدا مي‌كنه. توي همه خواب‌هايي كه مي‌بينم و غلت‌هايي كه مي‌خورم حضور داره. لحظه‌هايي رو كه صبح توي ماشينم پر مي‌كنه. توي خودم و ارتباطاتم و كيفيت كارم توي محيط كار خودش رو تثبيت مي‌كنه و عصر كه كارت مي‌زنم كه برگردم خونه تموم مي‌شه.

اين رو مي‌گفتم كه امروز روز عجيبي است. توي عجيبي همه امروز از پنجره خيابون شلوغ و هواي غبارگرفته و ابرهاي بي بارون رو نگاه مي‌كنم. آه حسرت بار اين روزهام رو مي‌كشم و خميازه‌ام رو قورت مي‌دم. صداي آشنايي مي‌شنوم كه سلام مي‌كنه. با خودم مسابقه مي‌گذارم كه حدس بزنم كيه؟ ناخودآگاه ولي برمي‌گردم. ناخودآگاهم مسابقه رو نمي‌پذيره. باورم نمي‌شه. بعد از كلي مدت اميرحسين است. تپل شده. همون مهربوني است كه بود. همه حس دوستي‌هاي بالا ابري‌ام، همه دلتنگي‌ام و احساس امنيتي كه توي دوستي مي‌شه كرد يكهو همه توي يك لحظه از ذهنم (شايد قلبم يا مغزم) مي‌گذره. عجيبي امروز همه حس اين لحظه است. به تنهايي عجيبي فكر مي‌كنم كه با وجود اين دوست‌ها، دوستي‌هاي عميق و حس امنيتشون، توي وجودم خونه كرده. به دوستي‌هاي بالا ابري و به حرف‌هامون با روزبه كه نبايد افتاد توي دام اين تنهايي‌اي كه زندگي مدرن و كودك منزوي دست به دست هم مي‌دن و واست پهن مي‌كنن.

اميرحسين كه مي‌ره دلم مي‌گيره. دلم دوستي‌هاي بالا ابري مي‌خواد. روزهاي دانشگاه مي‌خواد. سادگي و آرامش و هيجان اون روزها رو مي‌خواد. روزهاي سمند دزدكي سواري. روزهاي آهنگ فرانسوي، روزهاي همايش شهرداري، روزهاي سازمان فرهنگي هنري شهرداري، روزهاي گز كردن خيابون تخت طاووس، روزهاي شركت درسا، روزهاي عجيب و مهربون

امروز روز عجيبي است.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

نمايشگاه كتاب

من اين چند روز از ليست خريدي كه بقيه گذاشته بودن خيلي خيلي استفاده كردم و خيلي خيلي واسم مفيد بود. واسه همين اينها رو اينجا مي نويسم، شايد به درد كسي بخوره:


  1. خرمگس و زن ستیز، حسین یعقوبی، مروارید
  2. شب نشینی با شیطان، محمدعلی مهمان نوازان، مروارید
  3. اصل مطلب، ابوالفضل زرویی نصرآباد، همشهری
  4. مافیایی‌ها، لئوناردو شاشا، رضا قیصریه، ماه ریز
  5. راهنمای مسافران مجانی کهکشان، داگلاس آدامز، فرزاد فربد، کتاب پنجره (قابل توجه لوله)
  6. روانکاوری لئوناردو داوینچی، زیگموند فروید، پدرام راستی، ناهید
  7. پروانه آبی، نورخاطر، رضا عامری، نشر نی (داستان‌های عربی)
  8. چهره پنهان، مارگارت اتوود، جلال بایرام، نیلوفر
  9. لی لی و مایاکوفسکی، بن گت یانکفلت، علی شفیعی، چشمه
  10. یک کفش راحتی برای ادامه زندگی، ماریا تبریزپور، ثالث
  11. ترمینال آخر خطه، همه پیاده شن، سوزی مرژ نسترن، آرین زجاجی، ثالث
  12. مسیر خاطره انگیز، نیکلاس اسپارکس، هنگامه عارف نیا، ثالث
  13. سمیرا و سمیر، زیبا شکیب، امیرحسین اکبری شالچی، ثالث
  14. اپرای شناور، جان بارت، سهیل سمی، ققنوس
  15. از شیطان آموخت و سوزاند، فرخنده آقایی، ققنوس
  16. مفتش راهبه، کالین فالکنر، جواد سید اشرف، ققنوس
  17. تعطیلات
    خوش بگذره، مانولیتو، ترجمه فرزانه مهری، نشر آفرینگان (از ققنوس خریدم)
  18. مانولیتو به سفر می‌رود، ایضا
  19. من و جونور، (مانولیتو)، ایضا
  20. شوهر من، ناتالیا گینزبورگ، زهره بهرامی، نشر نی
  21. سوگ مادر، شاهرخ مسکوب، نشر نی
  22. رگتایم، ای ال دکتروف، نجف دریابندری، خوارزمی
  23. کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه
  24. مرگ در می‌زند، وودی آلن، حسین یعقوبی، نشر چشمه
  25. مستأجر، رولان توپور، کورش سلیم زاده، چشمه
  26. کسی گلدان‌ها را آب نمی‌دهد، آرش آذرپناه، چشمه
  27. هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه، پابلونرودا، احمد پوری، چشمه
  28. لاوینیا، جیوکوندا بلی، ملیحه محمدی، چشمه
  29. دن کامیلو و پسر ناخلف، جووانی گوراسکی، مرجان رضایی، نشر مرکز
  30. دسته دلقک‌ها، لویی فردینان سلین، مهدی سحابی، نشر مرکز
  31. قلم سرنوشت، جعفر شهری، انتشارات معین
  32. جام شکسته، آلن روب گری یه، خجسته کیهان، مروارید
  33. اما، جین آستین، رضا رضایی، نشر نی
  34. هیچ یک از آنها باز نمی‌گردد، آلبا دسس پدس، بهمن فرزانه، ققنوس
  35. عشق و جنایت در سیسیل، لوئیجی کاپو آنا، بهمن فرزانه، ققنوس
  36. هرگز رهایم مکن، کازو او ایشی گورو، سهیل سمی، ققنوس (كتاب اول از ليست 1000 كتابي است كه بايد قبل از مرگ خوان)
  37. تجاوز قانونی، کوبو آبه، علی قادری، مروارید
  38. بیمار، مایکل پالمر، محمدعلی مهمان نوازان، مروارید
  39. زمان لرزه، کورت ونه گوت، مهدی صداقت پیام، مروارید
  40. روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز
  41. داستان‌های ناتمام، بیژن نجدی، نشر مرکز
  42. وانهاده، سیمون دوبووار، ناهید فروغان، نشر مرکز
  43. رازی در کوچه‌ها، فریبا وفی، نشر مرکز
  44. طبل حلبی، گونتر گراس، سروش حبیبی، نیلوفر
  45. نیروی اهریمنی‌اش (5 جلد)، فیلیپ پولمن، فرزاد فربد، کتاب پنجره
  46. بن‌بست دوم، در آخر، پلاک 13، خانه داش آکل، حبیب الله حداد، نشر آویژه
  47. یک شنبه، ساعت 5، منتظرتم، نشر آویژه
  48. یک گفتگو، ناصر حریری با نجف دریابندری، نشر کارنامه
  49. دفاع لوژین، ولادمیر نابوکوف، رضا رضایی، نشر کارنامه
  50. قبله عالم، عباس امانت، استاد حسن کامشاد، نشر کارنامه
  51. مجموعه 30 جلدی کتاب مترو، نشر شهر
  52. مجموعه 6 جلدی کارنامه و خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی، نشر معارف انقلاب
  53. کلاغ، ادگار آلن پو، سپیده جدیری، نشر ماه ریز
  54. سه شب با مادوکس، ماتئی ویسنی یک، تینوش نظم جو، نشر ماه ریز (نویسنده کتاب قصه خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست ...-نقل به مضمون)
  55. گزیده شعر طنز، به کوشش اسماعیل امینی، کتاب همراه
  56. چند شاخه گل برای الجر نون، دانیل کیز، پرویز شهریاری، کتاب همراه
  57. مسأله پروفسور، آیزاک آسیموف، ، پرویز شهریاری، کتاب همراه
  58. مزرعه حیوانات، جورج اورول، مجید نوریان، کتاب همراه
  59. بز اخفش، فریبا کلهر، کتاب همراه
  60. برادرم ماکس، زیگریت سورت، رحیم میرزاییان، کتاب همراه
  61. باران‌ساز، جان گریشام، الف زیادلو، کتاب همراه
  62. در انتظار شعر، علی موذنی، کتاب همراه
  63. سپر بلا، سید فلایش من، منوچهر صادق خانجانی، کتاب همراه
  64. یک حرف قشنگ‌تر بزن، محمدرضا کاتب، کتاب همراه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

اعتراف

اينجانب بدينوسيله اعتراف مي نمايم كه همين امروز مورد يك فقره استعفا واقع شدم. يعني استاد راهنماي مربوطه از دست من دو در استعفا فرمودند. گفتم بنويسم اين دو جمله رو شايد مغزم يك تكوني بخوره و از اين شوك بيام بيرون


 

احساس بچه پرورشگاهي‌هايي رو دارم كه يك خانواده مي‌آن كه به فرزندي قبولش كنن ولي بي‌خيالش مي‌شن و مي‌رن. دو سه بار هم بردنش خونشون و براش بستني خريدن.

نمي‌دونم اين احساس رو از كجا درآوردم


 

سخت

سخت است كه دقيقا وقتي كه خيلي بدجور توي ذوقت خورده قيافه ات رو يك جوري مديريت كني كه خيلي نشون نده كه چه اتفاقي داره توي وجودت مي افته

سخت است كه دقيقا روزي كه فكر مي‌كني بالاخره راهش رو پيدا كردي، بري و طرف تو چشمهات نگاه كنه و بگه كه ديگه نمي‌تونه به اين كار مشترك ادامه بده، فرقي هم نمي‌كنه كه طرف كي باشه، همكار، دوست،‌ رئيس، استاد راهنما يا هر كس ديگه‌اي. سختي اش به اين است كه تو پر هستي از احساس "يافتم، يافتم"

سخت است كه وسط زمين و هوا دست و پا بزني

سخت است كه نتوني زمانت رو مديريت كني، هرچي سعي كني نتوني، تورم داشته باشي خيلي جاهاي زندگي‌ات و خفه شي از شدت كارهايي كه بايد انجام بدي و نتوني واقعا اين حجم رو مسطح توي زمان پخش كني

سخت است كه نتوني اوني باشي كه خودت دوست داري،

سخت است كه بدوني كه اوني كه دوست داري باشي يك كم سخت گيرانه است اما نتوني كاريش كني،

بارون هم كه نياد، نمايشگاه كتاب هم كه نري، دلت واسه دوستات هم تنگ شه ديگه سخت تر است.


 

سخت است خلاصه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه

داستان كوتاه

واقعا دارم از صبح فكر مي‌كنم كه من واقعا داستان كوتاه دوست ندارم يا كه چي؟

اگه دوست ندارم واقعا چرا؟ چون كم حافظه ام و تعداد داستان‌هاي توي ذهنم زياد مي‌شه؟ چون مخدر بودن كتاب واسم خيلي مهم است و داستان كوتاه چون خوندنش كم طول مي‌كشه من رو از محيطم جدا نمي كنه؟ يا چون بعضي وقت‌ها كه شروع كردم به خوندن جذابيت طرز فكر كردن و نوشتن نويسنده دونه دونه توي داستان‌ها هي كمتر شده و من رو كه شايد توي داستان‌هاي اول جذب كرده، دوباره رها مي‌كنه توي محيط واقعي خودم؟ يا اينكه واقعا بلد نيستم داستان كوتاه بخونم.

راستي داستان كوتاه رو بايد يك نفس صدتاش رو دنبال هم خوند يا دونه دونه كه ذهنت فرصت كنه با هركدوم از داستان‌ها ور بره و دوست شه باهاشون؟ اونوقت اگه بايد دونه دونه خوند من كه دوست دارم هردفعه چند ساعت كتاب بخونم بايد چه كار كنم؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

اين رو خوندم. 12 ارديبهشت سالگرد دوستي و ازدواج من و روزبه هم هست. اون زودتر معلم شده. پس من مجبورم ديگه كه كارگر بشم. البته نمايشگاه كتاب دار !!!!!!!!!! هم مي تونم بشم.


 

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

پراكنده ها

الان مي‌دوني چي مده؟

اينكه پيشنهاد بدي توي صنف شما يك OPEC؟؟؟؟؟؟؟ تشكيل بشه

امروز راديو پيام از رايزني با كشورهاي صادركننده گاز براي راه‌اندازي OPEC گازي مي گفت

توي خبرها خوندم كه تايلند هم پيشنهاد راه اندازي OPEC؟؟؟؟؟؟؟ برنج كرده

خلاصه كه مده

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

لج نامه 1

من از اينكه احساس اجحاف مي كنم يا اينكه وقتي احساس اجحاف مي‌كنم نمي‌تونم به اندازه كافي بالغ، بليغ و فصيح از حق خودم دفاع كنم لجم در مي‌آيد.

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

بودن با آدم هایی که زندگی شون خیلی خیلی ساده است و هر روز با دنیایی که تو توی اون هستی رابطه ندارن خیلی چیزها رو یادم آدم می آره
می بینی که زندگی می تونه خیلی ساده تر از این حرف ها باشه
همونطور که هر روز می بینی زندگی می تونه خیلی خیلی پیچیده تر و پربارتر از اون چیزی باشه که توداری اگه هر چند وقت یک بار هم ببینی که ساده تر و آروم تر هم می تونه باشه خیلی جالب است
من یکی رو که حداقل به فکر کردن وادار می کنه

۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه

من تئوري پرداز

دو استراتژي بعد از خوندن اتفاقي يك يادداشت از يك وب لاگ كه دوستش داري وجود دارد:

يا مي‌ري مي‌شيني همه آرشيوش رو مي‌خوني و گذشته تا حالاي نويسنده اش رو مي شناسي

يا اضافه اش مي‌كني به ليست وب‌لاگ‌هايي كه مي‌خوني و از امروز به بعدش رو مي‌شناسي


 

امروز همه‌اش دارم فكر مي‌كنم آدم‌هايي چه جوري كدوم يك از اين دو كار رو مي‌كنن. هيچ نتيجه‌اي پيدا نكردم. درنتيجه هيچ تئوري‌اي هم نتونستم بدم و امروزم هم مثل ديروزم و پريروزم بي‌فايده شد.

باباجان پس من كي بايد به عنوان يك نظريه‌پرداز خلاصه يك تئوري واسه خودم بتونم بدم؟؟؟‌

۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

هذيان هاي آي تي اي

بابا جان، چرا تاكسي ها POS ندارن؟ خوب من نمي‌خوام براي اينكه فردا صبح پول تاكسي داشته باشم الان پاشم برم بانك. زوره؟؟؟


 


 


 

پي نوشت: POS يا پايانه فروش از ايناست كه توي مغازه مي‌توني كارت بكشي و پول طرف رو بدي.

۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

واقعا روزنوشت

قيمت يك كيلو مرغ، 24 اسفند: 1700 تومان

قيمت يك كيلو مرغ، 17 فروردين: 2300 تومان

قيمت يك كيلو مرغ، 20 فروردين: 2370 تومان

قيمت يك كيلو مرغ، 24 فروردين: 2300 تومان



فيلم روز: How much do you love me?


بيشتر از حدي كه من درست و حسابي بفهمم هنري بود. البته هرچي فكر كردم نفهميدم كه چرا نيم ساعت اول فيلم اينقدر برام آشنا بود. به احتمال زياد قبلا نيم ساعتش رو ديده بودم و ولش كرده بودم. اما اين بار مقاومت كردم. تا تهش رو ديدم.



۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

اعتياد

لعنت به بهار و اين خميازه‌هاي كشدارش


 

نه كسي فكر كنه خميازه‌هاي من به خاطر ترك Google Reader‌ باشه ها!!!!

تسلسل

اول يك موضوع جديد پيدا مي‌كني. تكنولوژيك باشه، كاري باشه، فرهنگي باشه، سايت باشه، سريال باشه، كتاب باشه، اصلا فرق نمي‌كنه. مدتي حال مي‌كني و هر روز ذوق زده‌اي ازكشفش. وقت زيادي باهاش مي‌گذروني. بعد يك مدت مي‌بيني كه داره از كار و زندگي‌ مي‌اندازتت. يك مدت با عذاب وجدان مي‌ري سراغش و اتفاقا اينجوري خيلي هم كيفش بيشتره. بعد از چند روز ديگه نمي‌توني هيچ كاري‌اش كني. بايد بگذاري‌اش كنار. يك مدت سعي مي‌كني زمانش رو محدود كني ولي نمي‌شه. هركاري مي‌كني نمي‌شه. يك روز اونوقت ديگه قاطي مي‌كني و تصميم مي‌گيري تركش كني. اول‌هاش تنت درد مي‌گيره. حس و حالت به هم مي‌ريزه. ناراحتي. كلافه‌اي بعد كم كم عادت مي‌كني. بعد يك روز يك چيز جديد ديگه كشف مي‌كني و ...

اين لوپي نيست كه من يكي دو بار توش افتاده باشم. كار هر روز و هر روزم است. همين يكي دو ماه اخير رو اگه بخوام بشمرم يك ليست بلندبالا دارم. فيلم ديدن با روزبه، سريال Lost، بالاترين، Google Reader، سايت imdb، كتاب الكترونيك دانلود كردن، آن‌لاين داستان خوندن، خيارشور خوردن، ...

عبرتي هم در كار نيست. هنوز دو ساعت نيست كه تصميم گرفتن Google Reader زندگي رو كم كنم. ولي پري شيطون ته ذهنم داره دنبال يك بازيچه ديگه مي‌گرده. كسي چيز جديدتري سراغ نداره؟

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

اين رو كه ديدم خدايي ديوانه شدم.

خوابهايم

خوابهايم آرام شده اند. ديشب برخلاف ده – پونزده شب گذشته هيچ دزدي به ما حمله نكرد، هيچ دوستي من رو به زور نبرد دكتر، هيچ دكتري يك عالمه غده توي بدن من كشف نكرد، هيچ جا آتيش نگرفت و ما از هيچ‌جا فرار نكرديم. فقط از فراز يك ورزشگاه بزرگ سرسبز توي نيوزيلند!!!!!!!!!!! طلوع خورشيد رو ديدم. لحظه به لحظه. زيبا بود خيلي. تنها تشويش توي خوابم اين بود كه هرچي سعي كردم با دوربين يا موبايل از اين صحنه عكس بگيرم نشد. يا زوم دوربين اينقدر زياد بود كه فقط آدم ها توش مي افتادن و خورشيد نمي افتاد يا موبايلم كار نمي كرد يا وسط عكس گرفتن يادم مي رفت داشتم چه كار مي كردم. تنها مشكلم اين بود كه وقتي بيدار شدم سرم و بدنم به شدت درد مي‌كرد.فكر كنم به خواب‌هاي تشويش آلود معتاد شدم.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

بعد از عيدانه


بعد از اين همه مدت پاشدم اومدم اينجا و نشستم و مي‌بينم كه چقدر دلم واسه اين يك متر و نيم جايي كه اسمش ميز كار من است و اون چهل و دو متري كه اسمش خونه من است تنگ شده بوده. اين نشونه خيلي خيلي خوبيه.

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

نمي دونم شبكه شركت ما اينجوري است يا واقعا پرشين بلاك كلا فيلتره.

۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

اندي بر هر درد بي درمان دوا است

چاره نچسبيدن به صندلي و عدم علاقه به سركار بودن در اسفند ماه، كه شرح آن رفت، فقط و فقط فقط يك چيز است. خريدن يك لاك صورتي پررنگ براي كودكت از مغازه‌هاي طبقه پايين، قرار يك مهموني درست و حسابي گذاشتن واسه بعدازظهر و گوش كردن به آلبوم بلاي اندي و كوروس با صداي به اندازه كافي بلند. البته اينها شد سه چيز.

بوي عيد

صبح هيچ جوري دلم نمي‌خواد از خونه بيام بيرون. مي‌شينم چند دقيقه بازي محبوب همبرگرسازي‌ام رو هم بازي مي‌كنم. چاي مي‌خورم. كودكم رو نوازش مي‌كنم اما باز هم به زور از در مي‌آم بيرون. دوست دارم توي خونه بمونم. يا برم بيرون قدم بزنم. برم خريد. برم سينما. هر كاري بكنم غير از كاري كه مجبورم بكنم. سركار كه مي‌آم هنوز اين حس ادامه داره. دوست ندارم ثابت يك جايي بشينم. دوست دارم برم بيرون. تقويمم رو كه نگاه مي‌كنم تازه دستم مي‌آد كه اوضاع از چه قرار است. امروز 30 بهمن است و از فردا اسفند شروع مي‌شه. من همه اين چهار پنج سالي كه كار مي‌كنم اين حس رو دارم كه اسفند ماه سخت‌ترين ماهم واسه نشستن و چسبيدن به صندلي‌ام سر كار است. با اينكه خيلي وقت است كه عيد قدرت جادويي‌اش رو واسم از دست داده و غير از تعطيل بودن نصفه و نيمه‌اش چيز جذاب ديگه‌اي واسم نداره ولي اسفند هنوز بوي مست كننده شب عيد رو داره. هنوز حس خوب منتظر يك چيز خوب بودن توي روزهاي لعنتي اسفند هست. توي هوا هست . توي ترافيك همه ساعت‌هاي روز و همه خيابون‌ها و اتوبان‌ها هست. اسفند هنوز شب عيد باقي مونده و من اصلا دلم نمي‌خواد محصور توي يك فضاي 20 متري هشت ساعت از روزم رو بگذرونم. هرچقدر هم كه كارهايي كه مي‌كنم جذاب باشه.

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

سيمرغ زرين!!!!

"سیمرغ زرین بهترین فیلم از نگاه ملی (شرقی، دینی و ایرانی)"

دقيقا يعني چي؟


 

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه

سيال ذهن

فكر مي‌كنم نوشتن به صورت سيال ذهن فقط به نويسنده حال مي‌ده. اون وقتي بعد از مدتي كه نوشته‌اش رو دوباره مي‌خونم. خواننده شايد اين حال رو نكنه. گفتم شايد به به و چه چه بقيه به خاطر ژست روشنفكري‌شون باشه.


 

گفتم شايد...


 

اينترنت داغون

1-دقيقه نود فعلا تموم شده. به حساب چند روز سر از روي فايلهاي كاري بلند نكردن و چند شب خواب با استرس و كم خوابي و زود اومدن سركار و دير خونه رفتن. بدي اش اين است كه كار اين دفعه‌ام يك مستند است كه بايد حداقل چند ماه آينده رو باهاش سر و كله بزنم و نمي‌شه پرتش كرد و انداختش دور. اصولا من وقت‌هايي كه دقيقه نودي به يك كاري مي‌رسم بعدش اينقدر دوستش ندارم كه عذاب عليم است اگه بخوام برگردم بهش و حتي يك ويرايش ساده ادبي بكنمش. اما اين بار مجبورم كه هر روز و هر روز باهاش كار كنم.


 

2- يك كسي ظاهرا در حوالي منطقه خاورميانه پاش رو گذاشته روي فيبر نوري و اوضاع اينترنتمون اين روزها خيلي خراب است. در حدي كه فايل‌ساده چند كيلوبايتي رو هم نمي‌شه دانلود كرد. گفتم گفته باشم

۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه

دقيقه نود

من توي زندگي‌ام هميشه دقيقه نودي بودم. اين اصلا موضوع تازه‌اي نيست. هر بار هم اينقدر بهم فشار مي آد كه فكر مي‌كنم اين آخرين بار توي عمرم بود كه گذاشتم يك چيزهايي بمونه واسه دقيقه نود (بخوانيد: همه چيز بمونه واسه دقيقه نود)

ولي اون چيزي كه باعث مي‌شه روي اين تصميم نمونم و دفعه بعد هم كلي كار واسه آخر وقت بمونه، احساس موفقيتي است كه آدم وقتي تحت يك فشار مافوق بشري كاري رو تحويل مي‌ده مي‌كنه. احساس قدرت و "من مي‌تونم" يا احساس "من از پس هر شرايطي بر مي‌آم"، اينقدر لذت بخش هست كه آدم ناخودآگاه دفعه بعد هم دنبالش بگرده و شرايطش رو فراهم كنه كه خودش رو توي اين موقعيت قرار بده.

بدتر اما اين است كه كلي وقت باشه آدم اين موضوع رو توي خودش كشف كرده باشه اما فقط دقيقه نود به دقيقه نود يادش بيفته و كودكش با يك لبخند شيطنت اميز اون پشت مشت ها حال كنه و باز همون آش و همون كاسه

۱۳۸۶ بهمن ۱۱, پنجشنبه

دوست

اگر كسي از موسسه كپنهاگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در يكي از كشورهاي بلاد كفر اين صفحه را مي‌خواند بداند كه دلم بدجوري هوايش را كرده است.