۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

چهار كلمه حرف حساب

  1. بعد از تقريبا يك هفته بي وقفه با دوستان دور هم بودن، امروز مثل روز اول بعد از يك مسافرت دلتنگيم و گيج
  2. مي پرسن چه خبر؟ مي گم: هيچي، زندگي نكبت بار. و دقيقا منظورم همين است. دقيق دقيق
  3. چقدر چهار كلمه زياده.
  4. آني كه منم از آني كه من نيستم و بايد باشم متنفر است. اين رو نمي دونم چه كار بايد بكنم. آني كه هستم كه آدم نمي شود به هيچ وجه. مانده ام وسط اينها سرگردان


 


 


 

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

اعتراف

واقعا لازمه گزارش بدم که طی دو روز گذشته از تعطیلات چقدر درس خوندم؟

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

شرح حال

  1. چهار روز تعطيلي پيش رو است. بهش كه فكر مي كنم خوشحال مي شم. با اينكه نمي تونم برم از شهر بيرون اما خوشحالم. چون يك زماني مي شه براي اينكه با خودم يك كم دوست شم دوباره. اين مدت توي سختي ها، برنامه ها، كارهاي عقب مونده و خواب آلودگي هاي خودم بدجوري دست و پا مي زدم و اصلا هيچ فرصتي نبود كه به خودم و چيزهايي كه دوست دارم فكر كنم. با خودم تنها نشدم اصلا اين مدت.
  2. دارم فكر مي كنم به اينكه بزنم به سيم آخر و تا دو هفته ديگه پايان نامه مزخرفم رو تموم كنم. البته حتي اگه به تموم كردن نرسه قصد دارم كه اين چهار روز خيلي كارهاش رو انجام بدم. عهد كردم با خودم كه تمومش كنم. ديگه دارم از كش اومدنش رواني مي شم.
  3. پسر خاله خوش قلم داشتن هم نعمتي است ها. به خصوص كه مهربان هم باشد.
  4. اين بود انشاي من.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

آشفته ام

دو خط مي نويسم كه خيلي واسم مفيد است. توي آشفتگي اي كه دارم نوشتن تنها چيزي است كه كمكم مي كنه. نوشتن واسه اينجا حس آزادي بهم مي ده. حس خوبي كه بهش احتياج دارم. اما فكر مي كنم آدم هايي كه اين روزها از كنارم رد مي شوند و بخشي از آشفتگي من مربوط به اونها است اينجا رو مي خونن. مسلما هم مي فهمن كه دارم درمورد اونها غر مي زنم. روزبه معتقد است كه دقيقا مي فهمن كه درمورد اونها نوشتم. نمي نويسم. اما فكر مي كنم كه وب لاگي كه نمي شه دو جمله حس لحظه ات رو توش نوشت به چه دردي مي خوره. البته اين خودش يك تأييد طلبي اساسي است. يعني اگه داري توي فضاي عمومي مي نويسي نبايد سختت باشه اگه آدم ها بفهمن كه داري درمورد خودت در ارتباط با اونها مي نويسي... اگه سخت است يعني يك ايرادي هست توي من. آرشيو وب لاگم رو كه مي خوندم مي ديدم كه چقدر توي سال هاي 81 و 82 آزادتر مي نوشتم. والدم به شدت كمتر بود. ترسم از تأييد نشدن حس هام خيلي خيلي كمتر بود. به نظر مي رسه اينها اولين علائم پيري باشه. ديگه دارم كم كم پير مي شم


 


 

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

نوستالژي و خاطره ها

شروع كردم آرشيوم رو از وب لاگ پرشين بلاگ برداشتن. سال به سال و ماه به ماه و روز به روزش رو دارم كپي مي كنم. چون يك روش عاقلانه اي كه بشه همه اش رو يكهويي منتقل كرد پيدا نكردم. از هر ده پونزده تا يكي رو مي خونم و به خودم فكر مي كنم. به خودم و فكر هام و محيطم و دغدغه هاي اون روزهام.

حس هاي متناقضي پيدا مي كنم. بعضي نوشته ها نشون مي دن كه چقدر همون موقع ها هم بزرگ بودم، توي بعضي ها به طرز غيرقابل باوري كوچولو بودم. دغدغه هام با مزه است. لحن نوشتنم بيشتر از الانم شبيه خودم است.

تصميم گرفتم كه همه اش رو پرينت بگيرم و به جاي يكي از رمان هايي كه شب ها مي خونم، از اول تا الان بخونمش. خيلي حس جالبيه. اگه يادداشت، وب لاگ يا خاطراتي از قبلا هاي خودتون داريد به خوندن آرشيوش تشويقتون مي كنم.

سرمايه دار

از بانك سامان 148 ريال به عنوان سود موجودي شب مانده به حسابم واريز شده.

اين است زندگي اين روزهاي ما


 

خداييش اين مملكت است واسه زندگي؟

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

روزهاي ابري

روزهاي ابري و خواب آلود، روزهاي كثيف و آلوده، روزهاي غذاهاي بدمزه و مزخرف، روزهاي چاي هاي بي مزه، روزهاي حوصله هيچ كار نداشتگي هم در دنيا وجود دارند.

همين

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

روزهاي سخت

اومدم كه نظر قبلي ام رو پس بگيرم. كتاب "از شيطان آموخت و سوزاند" رو هنوز دارم ادامه مي دم. به هيجان اوليه اي كه در من ايجاد كرد و جذابيتي كه داشت، به خصوص در نحوه نگارش، توي 100 صفحه بعدي هيچي اضافه نمي شه. فقط تكرار است و تكرار.

البته هنوز اين هم نظر رسمي رسمي تلقي نمي شه. يك سوم كتاب هنوز مونده. ولي راستش دارم به اين فكر مي كنم كه كمتر كتاب نويسنده هاي ايراني رو خوندن در افزايش ميزان رضايت از زمان صرف شده تأثير مستقيم داره. اين هم البته هنوز نظر رسمي تلقي نمي شه.

همين

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

كتاب هاي من

بعد از يك مدت حرص خوردن از رمان بسيار بسيار بد رضا اميرخاني، بيوتن، ديشب يك كتاب از فرخنده آقايي شروع كردم. از شيطان آموخت و سوزاند. شيوه نگارشش براساس يادداشت هاي روزانه است. نمي دونم چي باعث مي شه اين شيوه خيلي من رو جذب كنه. شايد اينكه داستان رو مي تونم توي قالب زماني بريزم. اينكه مي تونم فكر كنم كه روز شنبه اين اتفاقات افتاده يا روز دوشنبه. يعني يك جورايي به تجسمم از داستان كمك مي كنه. يك كم به بيراهه رفتم. مي خواستم بگم كه قلمش خيلي خوبه. اگرچه داستان بسيار تلخ و تلخي اش تا مدتي زيرزبون آدم مي مونه، اما مي ارزه به خوندنش. حتي اگه نصفه شب مجبور شي بيدار بموني كه ببيني آخرش چي مي شه.

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

صميميت

اولين لحظه عدم صميميت اونجايي است كه يك حرفي مي خواي بزني، يك كاري مي خواي بكني، يك چيزي مي خواي forward كني، بعد يك لحظه فكر مي كني نبايد اين كار رو بكني. مي ترسي از اينكه

نكنه به نظرش جلف بيام.

نكنه به نظرش احمق بيام.

نكنه به نظر بچه بيام.

اين اولين گام عدم صميميت است. قرار گرفتن توش هميشه من رو ناراحت مي كنه. نشونه اين است كه ديگه از دوست داشته شدن بي قيد و شرط خودت مطمئن نيستي.

اما وقتي هزار سال از يك آدم دور باشي و ندوني كه اصلا توي چه فضايي است، چه كار مي كنه، به چي فكر مي كنه، دغدغه هاي الانش چي است، رسيدن چنين لحظه اي غير قابل اجتناب است. كاريش هم نمي شه كرد. بايد بهش خنديد و گذشت. يا ازش سو استفاده كرد و ازش سوژه وب لاگ نوشتن درآورد


 

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

دوباره

وقتي دوباره مي تونم پست هاي وب لاگم رو توي Microsoft Word 2007
بنويسم، انگار دنيا يك جورايي دوباره بهم رو كرده.

دوستان

كتاب بهمن رو توي فروشگاه شهر كتاب آمل به قول اين دوستمون در صدر مجلس ديدم، بلند به روزبه گفتم چقدر خوب كه اينقدر بزرگ شديم كه مي تونيم وقتي يك جايي يك آدم معروف مي بينيم بگيم كه «آره خلاصه، ما با اين بهمن آقا هم كلاس بوديم، تمرين ها از روي هم كپ زديم».

يك كم بعد داشتم با خودم فكر مي كردم كه حيف شد اين نوع بزرگ شدنمون با مهرداد بذرپاش شروع شد.


 

همين ديگه


 


 

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

ذهنيات روزبه يوسفي

خواستم بگم كه روزبه مدتي است داره توي "بي طبل و بي شيپور" مي نويسه.البته يك كمي سنگين تر از سواد ما صنايعي ها :) مي نويسه. ولي حتي براي من كه نصف عمرم رو در حال حرف زدن باهاش هستم، نوشته هاش خيلي جالبه.

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

امروز خوشحال و سرحالم. مي نويسم كه پسرخاله عزيز آن سر عالمم بدونه كه روزهاي خوشحالي هم دارم. اما روزهاي خوشحالي معمولا اينقدر بند نمي شم روي زمين كه بتونم چيزي بنويسم.خوشحالي ام البته به يك نمه آفتابي كه امروز توي آسمون است يا اينكه بعد از اين همه مدت يك كتاب پيدا كردم كه از سر تا ته خوندم ربط پيدا مي كنه. يا اينكه از راه دور يك دوستي رو ديدم كه اينقدر عصباني بود كه قرمز شده بود اما حضورش از ميان همه اون سيم هاي كه اينجا رو به هزاران هزار كيلومتر اونورتر وصل مي كرد نويد دهنده بود.

۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

وقتي دو هزار تا دوست داري، هر بار كه پنج تاشون مي رن خارج، عين خيالت نيست. خوشحالي واسه آدم هايي كه تو دوستشون داري و مي رن دنبال زندگي خودشون.
ولي وقتي ديگه فقط 5 تا دوست داري توي مملكت به اين بزرگي، يكي ديگه اشون هم كه بره 20 درصد زندگي ات است.
اين هم از اميرحسين. از اين به بعد واسم مي شه يك دگمه سبز يا قرمز توي Google Talk يا حداكثر يك New Album توي فيس بوك.

آدم هاي كوتوله هم جايگزين نمي خوام. گفته باشم از قبل

پي نوشت: با اينكه آسمون يك كمكي باريد اما امروز ظاهرا روز دلتنگي من باقي مي مونه
با اون كاپشن آبي و اون موهايي كه من مي شناسمش اون موقع صبح دم در اون شهرك تو آمل چه كار مي كردي كه وقتي زنگ تلفن من رو از خواب پروند اينقدر دلم پربكشه براي حرفي كه با هم نزديم و هم مجبور شم خنده ات رو كه من مي شناختم و ديگه بهش فكر نمي كنم هي براي خودم مرور كنم؟ اونجا چه كار مي كردي كه اين هجم دلتنگي رو براي صبح دل گرفته من با اين همه ابر نبارنده توي آسمون هديه آوردي؟ مروت مگر نداري؟

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

گشنه است. بدجوري گشنه. كودك منزوي غرغروام رو مي گم تصميم گرفته چون با روزبه نرفتم تفريح و قراره به زور ببرمش خونه بشينه پاي درس و مشقش، كه داره اون زيرها با عصبانيت مي گه كه «من رو نمي بري مهموني، دو كيلو همين امشب چاقت مي كنم». مطمئنم كار خودش است چون بهش مي گم كه واسش پيتزا سفارش مي دم مي گه نمي خوام. پيشنهاد يك شيشه خيارشور يا شيشه زيتون رو هم رد مي كنه. از پفك و چيپس كه خوشش نمي آد. تخمه هم تشنه اش مي كنه. غذاي مامان پز هم دوست نداره. بريدن هندونه هم واسش سخته. سالاد اگه بخوره سردش مي شه. شير دلش رو درد مي آره. هيچ خوردني اي پيدا نمي شه كه راضي شه اما هنوز اون ته داره جيغ!!! مي كشه كه گشنه است. فكر كنم بايد بزنم توي سرش و ببرمش بشونمش پاي كتاب و مقاله و كامپيوتر.

اگه ديدم آدم نشد كوتاه مي آم و يك Season سريال بهش هديه مي دم كه همه رو تنهايي ببينه و چشم من رو دربياره كه نبردمش تفريح. آره اين جواب مي ده. مي بينمش اون پشت مشت ها كه يك لبخند شيطنت آميز مي زنه.

يك دوست خوب باز امروز رفت. يعني امشب مي رود. رفتنش فقط يك خوبي دارد. اينكه چند باري رفته و آمده و من اعتماد دارم به اينكه وقتي مي گويد به اميد ديدار منظورش دقيقا به اميد ديدار است.
به روزهايي فكر مي كنم كه باز بدون حضور و كمك او سرخواهد شد. سخت است. اما حسش خيلي قابل تحمل تر از به اميد ديدار گفتن هايي است كه واقعا معناي به اميد ديدار را نمي دهد.
قابل تحمل است اما باز هم دلتنگ كننده است.

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

ترس و خشم

اينجا رو ديدم و واقعا حالم بد شد. صحنه تكان دهنده اي بود. غير قابل باور. يا بهتر بگم اينقدر قابل باور بود كه همه تصويرهاي ديگه اي رو كه از يك همچين حركتي توي ذهنم داشتم آورد رو. يكهو تجسم همه اونها شد. از هزار خورشيد تابان خالد حسيني. تجسم صحنه اي كه شوهرش مجبورش مي كنه سنگ هاي باغچه رو بجوه. از تصور اينكه اين عروس لر نمي تونه بلند شه از سر سفره مرد حقيري مثل اين احساس خفگي مي كنم. از تصور اينكه شايد خودش هم نخواد كه بلند شه و ننگ به هم خوردن عروسي اش سر سفره عقد رو يك عمر دنبال خودش بكشه احساس خفگي مي كنم. از ضعيف بودن داماد محترم!!!!!!!!!! وقتي كه بلند مي شه و يكي از خانم ها كه من دوست دارم تصور كنم مادرش است اونجوري مي كوبونش سرجاش احساس خفگي مي كنم.

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

يادآوري

(مسووليت هر نوع سطحي نگري، جواديته و اتهامات مشابه را در اين نوشته مي پذيرم)

گفتم اينقدر كه اين مدت ها اومدم اينجا نوشته كه زندگي سخته و قشنگ نيست و من دل گرفته ام و اينها، يكي دو روزي كه اينقدر خوشحالم هم بيام اينجا بنويسم كه چقدر خوشحالم.
سه چهار روز پيش شروع كردم به تصميم گرفتن هاي جديد توي زندگي ام. احساس پي رفتن دارم. از اينكه پايان نامه ام پيشرفت كرده خوشحالم. از اينكه خودم توي تصميم گيري پيشرفت كردم. اينكه تونستم به كمال طلبي ام غلبه كنم و يك زمان هايي رو به خودم اختصاص بدم خوشحالم. از اينكه باز توي وجودم نيروي مبارزه براي به دست آوردن اون چيزهايي كه مي خوام به وجود اومده خوشحالم. از اينكه توي هفته گذشته با سارا و با اميرحسين بعد از مدت ها حرف زدم خوشحالم. از اينكه روزبه اينقدر اين روزها كودك است خوشحالم. از اينكه براي اولين بار توي دوره هاي گذشته احساس نمي كنم مغزم داره كم مي آره يا حافظه ام ضعيف شده. از اينكه باز هم خود خود فعالم رو مي بينم خوشحالم
خيلي اين روزها خودم رو و شرايطي رو كه دارم، كه مي تونم بگم خيلي اش رو خودم براي خودم ساختم دوست دارم.
همين فقط. گفتم صفحه اي كه اينقدر غرغرهام رو پذيرا مي شه، يك روز كه خوشحالم هم يك سر بهش بزنم

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

بعد از سال ها دو كلمه حرف زدم باهاش
بعد از سال هايي كه از اون شب هايي گذشته بود كه شب تا صبح با هم حرف مي زديم.
بعد از سال ها از اون روزهايي كه با هم شهر رو متر مي كرديم
بعد از سال ها از اون روزهايي كه غم هاي بزرگ توي دلمون رو قورت نمي داديم پايين و گريه مي كرديم
بعد از سال ها از اون روزهايي كه دوستاي بالاي ابري هم بوديم

سال ها گذشته، من و تو هر كدوممون آدم بزرگ شديم. آدم بزرگ هايي كه زن و بچه دارن. خونه و زندگي دارن. همديگه رو با خانواده هاشون مهموني دعوت مي كنن. حرف هاي گنده گنده و مهم مهم مي زنن. مسافرت با هم مي رن. مسافرتي كه آرزوهاي كودكي هاشون بود.
سال ها گذشته، تو شدي رئيس هيات مديره و من شدم مشاور. سال ها گذشته. من شدم همسر آقاي فلاني، تو شدي همسر خانم فلاني
سال ها گذشته، تو ديگه يادت نمي آد كشف كرده بوديم مغازه حليم فروشي شهرك غرب كارمند يهودي داره. يادت نمي آد كه كنار خيابون شيركاكائو و پچ پچ مي خورديم. يادت نمي آد كه چقدر توي راهروهاي اون ساختمون منتظرت موندم. اينكه چقدر لذت بردم از دوستي اي كه با هم داشتيم. از اينكه يك نفر بود كه با من فقط به خاطر خودم، نه هيچ چيز ديگه، نه حتي دختر بودنم دوست بود. يك نفر كه از ابرها گذشته بوديم براي اينكه با هم دوست باشيم.

بعد از سال ها كه باهاش حرف زدم، حس كردم خودم رو گم كردم. قرار ناهار گذاشتيم براي هفته ديگه. اما مي دونم كه توي اون قرار تو باز همسر خانم فلاني خواهي بود و من همسر آقاي فلاني

بعد از سال ها دلم بدجوري هوايت را كرد

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

كسي هست كه كسي رو بشناسه كه پارسال اين امتحان رياضي كنكور دكتراي شريف رو داده باشه؟

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

تمام روز فكر مي كنم به اينكه چي مي خوام بنويسم اينجا. مي آم اينجا رو باز مي كنم. يك دور مي زنم. دلم رو مي زنه. مي بندمش و مي رم دنبال كارم.
البته اين كار هر روزم است ها

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

وانهاده سيمون دوبوار

بعد از 7 سال و نيم دوباره دارم كتاب وانهاده سيمون دوبوار رو مي خونم. توي نمايشگاه كتاب امسال فقط به قصد ور رفتن با نوستالژي ها و خاطره ها خريدمش. اما الان دارم با يك هدف ديگه مي خونمش. بيشتر براي اينكه ببينم چقدر با خود هفت سال پيشم تفاوت كردم. خود عيد سال 80 ام، تو سفر با لاله و سارا به مشهد. بعد از يك دوره سخت، عميق و طولاني و قبل از شروع يك دوره آروم و مهربون. توي كتاب اما فضاها ديگه اونقدرها كه اون موقع،‌ در اوج 22 سالگي خفه ام مي كرد،برام تاثيرگذار نيست . عجيب است خيلي. تفاوت خودم با خودم توي دو تا زمان مختلف خيلي عجيب است. ديگه اينقدر فكر نمي كنم كه بانوي داستان داره دست و پا مي زنه واسه اينكه موريس رو براي خودش نگهداره. بيشتر احساس روانشناسانه رو توي مغزم بلغور مي كنم وقتي مي خونمش. اينكه چقدر افسرده است؟ اينكه موريس چقدر افسرده است؟ اينكه چقدر نارضايتي تل انبار شده از هم دارن كه هيچ وقت درموردش نه تنها حرف نزدن، كه بهش فكر هم نكردن. اينكه توي اين فضاي نه چندان سالم، توي بچه هاشون چه جور شخصيت هايي شكل گرفته. ولي بيشتر از اونها، اين بار خودم، خود تحليل گر و حس كننده ام، برام عجيب است. نحوه نگاهم به داستان. به موقعيت ها و قضاوتم. اينكه آدم ها ديگه واسم به دو دسته آدم هاي عاشق و آدم هاي فارغ تقسيم نمي شن. آدم ها آدم هستن. خاكستري. نه سياه و نه سفيد. نه ناز و نه نياز. فكر مي كنم كه اين قضاوتم خيلي به آن چيزي كه واقعا آدم ها هستن نزديك تر است. البته نمي تونم مرزي قايل بشم واسه اينكه چقدر خودم دارم اين خاكستري بودن رو توي آدم ها مي بينم و اينكه چقدر دوبوار تونسته اين رو توي داستانش نشون بده.

ته مانده غمگيني رو كه اون بار موقع خوندن اين داستان داشتم، هنوز دارم و اين بار اين حجم غمگيني كه توي داستان حس مي كنم فقط دلتنگي است. دلتنگي براي آدم ها و فضاهايي كه چقدر برام جهت دهنده بودن توي فكر كردن و كتاب خوندن و اينكه چقدر الان اين فضاها رو كم دارم.

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه



من هميشه همه مقاومتم رو كردم و هنوز هم مي كنم. به درست بودن هر چيزي كه ادعا كنه مي تونه تو رو پيش بيني كنه. اما امروز روز بدي است، من ضعيفم و خلاصه روزي است كه مجبور شدم برم يك كم بيرون شركت راه برم تا دوباره بتونم انرژي ام رو جمع كنم كه دوباره برگردم و پشت ميزم بشينم. همين امروز بايد خيلي تلاش كنم كه هنوز مقاومت كنم به چيزي كه اينجوري امروز من رو پيش بيني مي كرده.



۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

آدم خوب و جدي قبلي، يكهو يك عكس العمل هايي از خودش نشون مي داد كه خيلي خيلي عجيب بود. سر آدم هايي كه باهاش حرف مي زدن داد مي زد، عصبي مي شد، خلاصه اينكه روزهاي بدي رو هم خودش مي گذروند هم ما.

آدم جديد ناز و گوگولي و شادي كه اومد جاش، يك ماه اول خيلي خوب بود. هم اون با ما، هم ما با اون، همه هم با كارمون. امروز اما سرم رو آوردم بالا و ديدم كه دقيقا همون حرف هايي رو مي زنه كه نفر قبلي، همون كارهايي رو مي كنه كه نفر قبلي، روزهاي خودش و ما باز خراب شده، عين نفر قبلي

فكر مي كنم به اينكه سيستم يا كار يا موقعيتي كه يك آدم داره توش كار مي كنه، فارغ از اينكه چه جور آدمي رو گذاشتيم توش، اون رو خراب مي كنه. يعني عصبي اش مي كنه. كلافه اش مي كنه. خسته اش مي كنه.

فكر كنم ديگه وقتش است كه يك دقيقه به خودمون نگاه كنيم. به خودمون و شرايطي كه براي آدم هاي اطرافمون ايجاد مي كنيم. شايد ايندفعه نوبت ما باشه كه يك چيزي رو عوض كنيم.

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

با آرش چت مي كنم مي گه كه خونه يگانه و حسين است. حسودي مي كنم. ممكنه لاله رو هم ببينه. باز هم حسودي مي كنم. به اينكه روزبه خونه است و علاوه بر ديشب كه من كار مي كردم، امروز هم خوابيده واقعا حسودي مي كنم. به اينكه همه خونه جديد مامانم اينها رو ديدن و من نديدم حسودي مي كنم. به همه كسايي كه از پايان نامه شون دفاع كردن، يا نه اصلا، كسايي كه دكتراشون رو گرفتن حسودي مي كنم.
تصميم مي گيرم براي درمان حسودي ام يك كاري بكنم. بهترين كار اين است كه پاشم برم كلاس ورزش ثبت نام كنم كه حداقل به كسايي كه يك كار مفيد توي زندگي شون انجام مي دن در طول روز حسودي ام نشه.

قورباغه رو قورت دادم

بالاخره بعد از مدت های مدیدی به کمک یک دوست خیلی خوب قورباغه رو قورت دادم. با اینکه با گذشت نیم ساعت از قورت دادنش هنوز ضربان قلبم طبیعی نشده بود، اما سبکبالی ای که بعدش بهم دست داده بود، رضایتی توش داشت که با هیچی عوضش نمی کنم
آرامشم رو دوباره به دست آوردم. (البته امیدوارم)
سال ها بود که لذت شب بیداری با یک عالمه کار برای انجام دادن رو حس نکرده بودم. الان با اینکه خیلی خوابم می آد و اینکه علاوه بر تحویل کارهایی که انجام دادم به استادم، یک روز سخت کاری رو هم در پیش دارم خیلی راضی ام. از اینکه تونستم تا حدی ساعت هایی رو که سر سریال دیدن از دست دادم جبران کنم
الان استثنائا خوشحالم.
یک روز در میان یک قرن

۱۳۸۷ شهریور ۱۷, یکشنبه

يك حجم عظيمي از عصبانيت بي مورد و فيزيولوژيك توي وجودم غلغل مي كنه. حجم عظيم ها. عظيم و خير قابل تصور. مثلا اصلا دوست ندارم كه موشواره !!! كامپيوترم رو سر (به ضم س) بدم روي پدش. دوست دارم بلندش كنم و پرتش كنم وسط مانيتورم. يا به ياد اون روزها با سارا تعداد زيادي خودكار بيك مي شكستيم، همه خودكارهايي رو كه توي اين جاخودكاري احمق هست له و لورده كنم و از پنجره پرت كنم توي سر گشت ارشادي هاي مزخرف.
پاشم از اين محيط مزخرف برم بيرون و سر راه يك لگد هم بزنم توي اون شيشه بلند پاساژ ايران زمين كه صبح هاي قيافه خواب آلودم رو فرو مي كنه توي چشمم.
يك ظرف گنده قورمه سبزي داشته باشم، يك كم بوش كنم بعد برش گردونم روي زمين. روي همه اين موزاييك هاي سفيد. بوش توي فضا بپيچه و همه جا رو كثيف و مزخرف كنه. فرار كنم برم شوندشت. توي حياط هيچ كس نباشه. حتي زنبورها هم نباشن. برم توي آب خنك زير آفتاب كوهستان. يك نفس بكشم. نفس آروم ولي طولاني.
شايد يك كم آروم شم. فقط يك كم.
طبيعي است كه آدم در بيست و نه سالگي اينقدر قدرت هاي ذهني اش نزول كنه؟

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

من دقيقا چه شكلي ام؟

بهترين نوشته اين دوران هايم حذف شد. به دلايل كاملا منطقي

غلط كردم نامه

غلط كردم نامه،‌ نامه اي است كه بعد از انجام يك عمل شنيع يا تا قسمتي شنيع نگاشته مي شود. البته شرط نگاشتن اين نوع نامه اين است كه نگارنده اثرات و عواقب آن عمل شنيع را ديده و پس از آن اقدام به نوشتن نمايد.
غلط كردم نامه امروز من درمورد خريدن ميزهاي شيشه اي است. اين عمل براي دنيا و آخرت شما خوب نيست. چون هر تعداد باري كه در طول روز روي آن را تميز كنيد باز هم جاي انگشت دست روش وجود داره. اگه از آن دسته آدم هايي باشيد كه اثر انگشت روي اعصابتون بره رواني تون مي كنه
اين بود انشاي من ديوانه يك روزه

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

فقط به تنها بودن با خود خودم احتياج دارم.
خودم تنها توي يك كافي شاپ
با يك بستني گنده جلوم و يك كتاب، يك كاغذ سفيد
سرم رو بگذارم روي ميز
آهنگ گوش كنم و فقط فقط با خودم تنها باشم
از دنيا الان فقط همينو مي خوام
اين درد مشترك كه ما داريم و بعد از سقوط هر هواپيمايي بدجوري دلمون رو درد مي آره، بد چيزي است. به خصوص كه هيچ وقت هيچ كس نمي فهمش.

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

وقتي كه دستم توي تايپ كنده و نوشتن هر يك كلمه كلي ازم انرژي مي گيره، نشون مي ده كه سطح انرژي ام خيلي پايين است. يعني امروز از اون روزها است كه بايد برم توي خونه بخوابم و اصلا نبايد صبح از رختخواب بيرون مي اومدم

سرعت تايپم اصولا شاخص مهمي توي حال و احوالم است

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

در آستانه

صبح نزديك هاي بيدار شدنم خوابش رو مي بينم. خواب مي بينم توي دفتر كارم يا كارمون نشستيم. مي دونستم كه پيش من زندگي نمي كنه ديگه و اين فرصت هاي ديدار خيلي محدوده. اما مجبور بودم برم حموم!!!! بهش گفتم بمون تا برگردم. گفت نمي تونه و بايد بره. شدت احساساتم اينقدر زياد بود كه توي خواب توي اون لحظه بدجوري گريه ام گرفته بود. اما جلوي اون باز هم مي ترسيدم. مي ترسيدم كه حسم رو نشون بدم. مي ترسيدم كه بگم كه چقدر دلتنگم و بگذارم كه اشكام بيان پايين. ژست "من خيلي قوي ام" كه من مي گيرم جلوي اون، كه تقليدي بچگانه از ژست "من خيلي قوي ام" خودش است، رو به زور حفظ كردم. تنها پيشرفتم اين بود كه يك روبوسي مختصر كردم باهاش و با همه دلتنگي ام اون رفت. بعضي وقت ها فكر مي كنم اگه وقتي كه رفت، مثل روز بعد از رفتن سارا يك دل سير گريه مي كردم، اينقدر اين بغض و غمباد احمقانه رو اين همه سال با خودم اينور و اونورنمي كشيدم.
مچ خودم رو مي گيرم و مي فهمم كه وقتي به بغض و غمبادم مي گم احمقانه، يعني كه "من خيلي قوي ام" توي خودم هم خيلي قويه.

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

از فيلم ارتفاع پست خوشتون اومده بود؟
اين رو خونديد؟

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

نمي دانم نامه

نمي دانم نامه هنوز ادامه دارد.
يك نفر، يك دوست مهربون، داره جلوي چشم من بال بال مي زنه. بال بال به معناي واقعي كلمه. براي اينكه بفهمه كه كدوم وري بره توي زندگي اش. و من مثل بز اخفش فقط مي تونم نگاهش كنم. چون راه درستي كه من بلدم، راه درست من است نه راه درست اون.
من دارم زير اين بار له مي شم.