بیشتر از هجده سال است که می نویسم. چیز ارزش داری نیست. واگویه های ذهن خودم است که بعضی روزها می نویسم تا از جست و خیز در مغزم دست بردارن و بگذارن کار کنم. آدم کم حوصله ای هستم که همه فعالیت های هیجان انگیز عالم بعد از زمانی برام حوصله سربر می شن. این وب لاگ طولانی ترین کاری است تو زندگی ام کردم. برای این است که اینقدر دوستش دارم.
۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه
۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه
بعد از عيدانه
بعد از اين همه مدت پاشدم اومدم اينجا و نشستم و ميبينم كه چقدر دلم واسه اين يك متر و نيم جايي كه اسمش ميز كار من است و اون چهل و دو متري كه اسمش خونه من است تنگ شده بوده. اين نشونه خيلي خيلي خوبيه.
۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سهشنبه
اندي بر هر درد بي درمان دوا است
چاره نچسبيدن به صندلي و عدم علاقه به سركار بودن در اسفند ماه، كه شرح آن رفت، فقط و فقط فقط يك چيز است. خريدن يك لاك صورتي پررنگ براي كودكت از مغازههاي طبقه پايين، قرار يك مهموني درست و حسابي گذاشتن واسه بعدازظهر و گوش كردن به آلبوم بلاي اندي و كوروس با صداي به اندازه كافي بلند. البته اينها شد سه چيز.
بوي عيد
صبح هيچ جوري دلم نميخواد از خونه بيام بيرون. ميشينم چند دقيقه بازي محبوب همبرگرسازيام رو هم بازي ميكنم. چاي ميخورم. كودكم رو نوازش ميكنم اما باز هم به زور از در ميآم بيرون. دوست دارم توي خونه بمونم. يا برم بيرون قدم بزنم. برم خريد. برم سينما. هر كاري بكنم غير از كاري كه مجبورم بكنم. سركار كه ميآم هنوز اين حس ادامه داره. دوست ندارم ثابت يك جايي بشينم. دوست دارم برم بيرون. تقويمم رو كه نگاه ميكنم تازه دستم ميآد كه اوضاع از چه قرار است. امروز 30 بهمن است و از فردا اسفند شروع ميشه. من همه اين چهار پنج سالي كه كار ميكنم اين حس رو دارم كه اسفند ماه سختترين ماهم واسه نشستن و چسبيدن به صندليام سر كار است. با اينكه خيلي وقت است كه عيد قدرت جادويياش رو واسم از دست داده و غير از تعطيل بودن نصفه و نيمهاش چيز جذاب ديگهاي واسم نداره ولي اسفند هنوز بوي مست كننده شب عيد رو داره. هنوز حس خوب منتظر يك چيز خوب بودن توي روزهاي لعنتي اسفند هست. توي هوا هست . توي ترافيك همه ساعتهاي روز و همه خيابونها و اتوبانها هست. اسفند هنوز شب عيد باقي مونده و من اصلا دلم نميخواد محصور توي يك فضاي 20 متري هشت ساعت از روزم رو بگذرونم. هرچقدر هم كه كارهايي كه ميكنم جذاب باشه.
۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه
سيال ذهن
فكر ميكنم نوشتن به صورت سيال ذهن فقط به نويسنده حال ميده. اون وقتي بعد از مدتي كه نوشتهاش رو دوباره ميخونم. خواننده شايد اين حال رو نكنه. گفتم شايد به به و چه چه بقيه به خاطر ژست روشنفكريشون باشه.
گفتم شايد...
اينترنت داغون
1-دقيقه نود فعلا تموم شده. به حساب چند روز سر از روي فايلهاي كاري بلند نكردن و چند شب خواب با استرس و كم خوابي و زود اومدن سركار و دير خونه رفتن. بدي اش اين است كه كار اين دفعهام يك مستند است كه بايد حداقل چند ماه آينده رو باهاش سر و كله بزنم و نميشه پرتش كرد و انداختش دور. اصولا من وقتهايي كه دقيقه نودي به يك كاري ميرسم بعدش اينقدر دوستش ندارم كه عذاب عليم است اگه بخوام برگردم بهش و حتي يك ويرايش ساده ادبي بكنمش. اما اين بار مجبورم كه هر روز و هر روز باهاش كار كنم.
2- يك كسي ظاهرا در حوالي منطقه خاورميانه پاش رو گذاشته روي فيبر نوري و اوضاع اينترنتمون اين روزها خيلي خراب است. در حدي كه فايلساده چند كيلوبايتي رو هم نميشه دانلود كرد. گفتم گفته باشم
۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه
دقيقه نود
من توي زندگيام هميشه دقيقه نودي بودم. اين اصلا موضوع تازهاي نيست. هر بار هم اينقدر بهم فشار مي آد كه فكر ميكنم اين آخرين بار توي عمرم بود كه گذاشتم يك چيزهايي بمونه واسه دقيقه نود (بخوانيد: همه چيز بمونه واسه دقيقه نود)
ولي اون چيزي كه باعث ميشه روي اين تصميم نمونم و دفعه بعد هم كلي كار واسه آخر وقت بمونه، احساس موفقيتي است كه آدم وقتي تحت يك فشار مافوق بشري كاري رو تحويل ميده ميكنه. احساس قدرت و "من ميتونم" يا احساس "من از پس هر شرايطي بر ميآم"، اينقدر لذت بخش هست كه آدم ناخودآگاه دفعه بعد هم دنبالش بگرده و شرايطش رو فراهم كنه كه خودش رو توي اين موقعيت قرار بده.
بدتر اما اين است كه كلي وقت باشه آدم اين موضوع رو توي خودش كشف كرده باشه اما فقط دقيقه نود به دقيقه نود يادش بيفته و كودكش با يك لبخند شيطنت اميز اون پشت مشت ها حال كنه و باز همون آش و همون كاسه
۱۳۸۶ بهمن ۱۱, پنجشنبه
دوست
اگر كسي از موسسه كپنهاگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در يكي از كشورهاي بلاد كفر اين صفحه را ميخواند بداند كه دلم بدجوري هوايش را كرده است.
فرصت طلبي
بچه كه بودم، شايد حتي تا اوايل دانشگاه، هميشه آدمهايي كه به هر دليلي دوستاي نزديكشون رو از دست ميدادن واسه دوست شدن به نظرم جذاب مياومدن. حالا اين از دست دادن هر جوري كه بود. از اثاث كشي و نقل مكان دوست سابق به يك محله يا شهر يا كشور ديگه گرفته تا عوض شدن كلاس يا مدرسه. يك جورايي حس ميكردم آدم بيدوست مونده قابليت خيلي زيادي براي دوست شدن و پذيرفتن دوست صميمي جديد داره. البته اين حس بيشتر درمورد آدمهايي تكرار ميشد كه من دوست داشتم باهاشون رابطه برقرار كنم و به دليلي مثل اينكه فكر ميكردم همه وقتش رو با دوست يا دوستاي صميمي خودش ميگذرونه، به خودم اجازه نميدادم كه بهش نزديك شم يا فكر نميكردم جاي واسه رقابت داشته باشم. نكته ديگه اين است كه واقعا آدمي كه به تازگي دوستش رو كه باهاش Time sharing و Time Structuringميكرده از دست ميده، شايد به خاطر تنهايي و شايد هم به خاطر اينكه وقت آزاد بيشتري داره، تمايل بيشتري نشون ميده به دوست شدن و ارتباط برقرار كردن با ساير آدمهاي موجود توي محيط. به اين قضيه حالا ميشه چند جور نگاه كرد:
اول اينكه بعضي وقتها حس ميكنم توي روابط اجتماعي دارم پير يا افسرده ميشم. مثلا ميبينم كه يك آدم تنها شدهاي وجود داره و مطمئنم كه به نظر اون و خودم، من match ترين آدم اطرافش هستم. اما حوصله انگيزهاي ايجاد نميشه توي وجودم واسه ارتباط برقرار كردن و شروع يك رابطه
دوم اينكه به گذشته كه فكر ميكنم ميبينم رابطه رو با خيلي از دوستاي واقعا صميمي الانم اينجوري شروع كردم.
سوم به اين فكر ميكنم كه چرا هيچ وقت توي بچهگيام جسارت نداشتم ، يا شايد هنوز هم ندارم، كه اگه يكي به نظرم جذاب ميآد و خودش هم خيلي پرطرفداره و دور و برش شلوغه تلاش كنم واسه دوست شدن باهاش. به اين فكر ميكنم شايد به اين خاطر است كه من توي پيشنويسم Don't Belongدارم.
با رها كردن ذهنم براي گشت زدن توي خاطرات بچهگيها و فكر كردن به اين موضوع به اين نتيجه ميرسم كه من هميشه بايد براي دوست شدن با بقيه، قبلش تصميم ميگرفتم. يعني رابطه رو رها برقرار نميكردم. تصميم ميگرفتم با يكي دوست باشم يا نباشم. از يك اكيپ بچهها دوري كنم يا با يك اكيپ نزديكتر شم. واسم جالب است كه همه افراد يا اكيپهايي رو هم كه تصميم گرفتم باهاشون دوست شم، الان از بهترين و نزديكترين دوستام هستن. اصولا اين رفتار محافظهكارانه دوستيابي كه در خودم كشف كردم، امروز به نظرم عجيب اومد.
گودباي پارتي
ميگه: گودباي پارتي يعني بري برنگردي
ميگم: گودباي پارتي يعني خوشحالم ميري برنميگردي
پيش خودم فكر ميكنم زياد گودباي پارتي رفتن يعني يك فرصت. يعني اگه تو بخواي بري ديگه لازم نيست مهموني بگيري، هيچ كس نمونده كه دعوتش كني.
۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه
سوتي
حالا جا خشك كردن يا خوش كردن چه فرقي مي كنه؟ خودت مگه تو عمرت سوتي ندادي (حالا سوتي اينجوري درسته يا اينجوري؟ "صوتي" ) J
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
بي خبري
اگه پستهات رو با اديتور مايكروسافت (ورد) بنويسي و پيغامهات رو هم تنظيم كني كه واست با پست الكترونيك ارسال شن، اونوقت تعجب ميكني وقتي بعد از يك ماه ميآي ميبيني همه اينترهايي كه بيخودي وسط نوشتنت زدي وسط صفحه بلاگت جا خشك كردن.
۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه
هذيانهاي چهار صبحي
ديدن رفتن خيلي فرق ميكنه با دونستن رفتن كسي. اينكه تو يك جايي وسط زندگي خودت باشي و بدوني كه يكي داره ميره يك جاي دورتر واقعا فرق ميكنه كه يكي از وسط زندگي تو بره يك جاي دورتري كه بدوني دستت هم بهش نميرسه. براي من امروز صبح اين اتفاق افتاد. تا حالا هيچوقت رفتن يگانه و حسين رو از وسط زمانبندي روزمره زندگيام نديده بودم. واسه همين هيچ وقت هم دلتنگ نشدهبودم. نبودنشون اينقدر طبيعي بود كه تو فكر كني بوشهر يا يزد يا مشهدن و اومدنشون هم اينقدر طبيعي كه به قول لاله انگار "وسط يك جمله گفته بودي، آره داشتم ميگفتم كه ..." (نقل به مضمون)
دلتنگي امروز صبحم اما نه فقط براي دورشدن از دو دوست يا چند دوست يا دور شدن الناز و روزبه از هم، هرچند كوتاه، كه براي ما بود. همه مايي كه محكوميم به اينكه "ديگر آرام نگيريم". ماندههامون از دلتنگي رفتهها يا شايد حسرت فرصتهايي كه در نرفتن از دست ميدهند. رفتههامون هم از دلتنگي ماندهها و حسرت دلبستگيهايي كه پشت سرشون گذاشتن و اومدن. دلتنگي امروز صبحم بازنوايي حسم است وقتي كه كاتي، يك دوست، بعد از بيست سال "رفته" بودن ميگفت فكر ميكنه داره فرصتهاي معاشرت با آدمهايي رو كه دوست داره از دست ميده يا يك سري دوست پنجاه ساله همه ميگن "علي خيلي حيف بود كه موند ايران، از همه ما باهوشتر بود و از همه ما كمتر رشد كرد. خودش رو اينجا حروم كرد"
ترس از اينكه علي نشيم يا كاتي، يعني حسرت رشد تو دلمون بمونه يا حسرت با هم بودن، دلتنگي اين روزهاي من است. به اين فكر ميكنم كه آدمهاي كشورهاي يك كمي پيشرفتهتر كه مجبور نيستن براي زندگي خوب مملكت خودشون رو ول كنن و ميتونن توي شهر محل زندگيشون همه چيزهايي رو داشته باشن ه ما مجبوريم 2 صبح بريم فرودگاه امام و بپريم تا يك گوشهاي از اون رو داشته باشيم.
دلتنگي امروز صبح من دلتنگي من و اينجا و امروز نيست. دلتنگي نسل ما است كه تيكه تيكه شديم و هويتمون و دوستامون رو اينور و اونور دنيا پاره پاره كرديم. ولي ميدونم كه بايد به دلتنگيام غلبه كنم، چشمام رو ببندم و مثل آدمهاي خوشبخت كتاب داستانم رو باز كنم و بخونم (البته يك بار اين وسط بايد چشمام رو باز كنم چون نميشه با چشم بسته كتاب خوند) و براي خودم داد بزنم:
"آه، من چقدر خوشبختم"
۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه
بازي هاي روزانه
از در ميآد تو. شاد و سرحال ميگه "فلان اتفاق كه قرار بود بيفته، كنسل شدها!!"
همه سرها به سمتش برميگرده. هيچكس دلنگران يا منتظر اين اتفاق نبوده اما لحن گفتنش توجه همه رو جلب ميكنه.
بالاخره يكي ميپرسه: "چرا، براي چي كنسل شد، چي شده بود مگه؟"
يكهو لحنش عوض ميشه و ميگه: "من چهميدونم؟"
بعد هم به شكل غرغر، با صداي كوتاه و باخودش ادامه ميده: "انگار من وظيفه دارم واسه همه چي به همه پاسخگو باشم، اصلا به من چه مربوطه؟ جواب همه رو من بايد بدم"
كمكم غرغركنان دور ميشه و ميره. بقيه همديگه رو نگاه ميكنن و بعد از چند ثانيه سرشون رو ميندازن توي كتاب خودشون
اين بازياي است كه خيلي روزها آدمهاي مختلف به صورت ناخودآگاه انجامش ميدن. اين بازي به تقويت يكي از حسهاي زير منجر ميشه:
"من قويتر و داناترم و اين دانش رو با شما هم share نميكنم"
"همه به اطلاعات من نياز دارن"
"اگه من نباشم همه ميميرن"
"من چقدر بدبختم و چقدر طلبكار دارم، انگار به عالم و آدم بدهكارم"
"بين اين همه آدم بياطلاعات مردم"
"به من توجه كن، اما كور خوندي!! تحويلت نميگيرم"
تا بازي بعد خدانگهدار
۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه
سفر
از دو سه ماه پيش تا حالا اين سفرهاي آخر هفته خيلي عوض شدن. اون مستي اوليه پريده، مسووليتها تموم شده، معاشرتها شكل گرفتن، جاي هر كسي توي روابط دوستي مشخص شده و انگار يك درياي متلاطم طوفاني سرگشته آروم شده و الان به مرحله "مستي هم درد من رو ديگه دوا نميكنه"رسيديم.
اين وسط دو سه تايي عروس و داماد تحويل جامعه داديم، به يك سري دانشجو هول و ولاي درس و كوئيز و امتحان وارد كرديم، با فاميل شوهر!!!! معاشرت كرديم، دوست جديد درست و حسابي پيدا كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه دنيا تموم نشده و اينقدر هم توش تنها نيستيم و هنوز هم ممكن است توي يك ثانيهاي كه انتظارش رو نداري سرت رو برگردوني و يك نفر رو ببيني كه دلت بخواد باهاش دوست شي و معاشرت كني و اين حرفها.
اين دوره از زندگي هم گذشت. پايانش آروم بود و خوب. هم من آروم بودم هم جو و محيط. اگه اين سفر آخر نبود همه چيز انگار يك جورايي ابتر (همان دم بريده اسلامي) باقي ميموند. سفر آخر نقطه پايان يك دوره از زندگي بود كه با همه لذتها و استرسها و ترسهاش تموم شد ولي تجربهاش خيلي ارزشمند است و فيلمهايي كه ازش داريم خوراك نوستالژيهاي جمعه عصرهاي من و روزبه است.
دلم براي همه دوستها و غير دوستام تنگ ميشه اما امروز يك قدم بالاتر از اين تجربه ايستادم و دارم مزه خاطراتش رو زير دندونم حس ميكنم.
۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه
جديدترين اعتياد
در راستاي كشف اعتيادهاي مختلفه در خويشتن خويش دريافتم كه آنچه در اين جانب اصالت دارد، ذات اعتياد است و موضوع اعتياد اصلا مهم نيست. مثلا اگر براي ترك اعتياد به پفك خوردن به خوردن پورتقال روبيارم بعد از يك هفته ميفهمم كه يك معتاد بالفطره بالبرتقال هستم. همين اتفاق هم وقتي افتاد كه بعد از ديدن ترك وول خوردن در سايت "بالاترين" توسط همكار ميز بغلي، تصميم گرفتم من نيز اعتياد لعنتي رو ترك كنم و فوقش در طول روز دو سه بار برم سايت يا وب لاگ دوستاي خودم رو بخونم. واسه همين يك اشتراك توي "گوگل ريدر" باز كرده و چند تا آدرس بهش اضافه كردم. دو سه هفته گذشته و وب لاگ هايي كه گه گاه ميخوندم رو به اونجا اضافه كردم. تعدادشون خيلي زياد شد. ماشا الله با چه سرعتي هم آپ ديت ميكنن.
گوگل ريدر نامرد هم يكهو سرويس اشتراك مطالب ايجاد كرد و حالا من علاوه بر وب لاگ دوستام هر روز با يك عالمه مطلب جديد روبرو هستم كه دوستام به اشتراك ميگذارن. كمال طلبي لامصب هم كه اجازه نميده دو تا مطلب نخونده اونجا باقي بمونه. خلاصه اين شد كه من ديگه كم كم دارم اخراج ميشم. اعتياد به گوگل ريدر آنچنان به جانم افتاد كه صد رحمت به همان بالاترين . فاجعه ولي وقتي است كه يك آدم معتادتر از خودت رو به عنوان دوست اضافه كني و اون روزي دو هزار تا مطلب جديد به اشتراك بگذاره. ديوانه ميشي
و البته اخراج
۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه
اين روزها
توي face book مي چرخم. عكسهاي بچهها رو نگاه ميكنم و فكر ميكنم كه دلم براي خيليها خيلي تنگ شده. نه فقط خيلي دورها. حتي براي دامون و مونا كه دو تا كوچه بيشتر باهاشون فاصله ندارم. از خود جديدم خيلي خوشم نميآد. از خود پيچيده توي هزار تا task انجام شده و نشده. از شلوغياي كه دور و برم رو گرفته. به don't belong خودم فكر ميكنم. به اينكه چه كارهايي بايد براي بهتر كردنش ميشه انجام داد. به عصر پنج شنبه فكر ميكنم و به افسردگي زمستاني. افسردگي زمستاني رو اولين بار از ساناز فرهنگي شنيدم، همرتبه با جنون گاوي. ولي بعدها كشف كردم كه خيلي شديدش رو خودم دارم. با اينكه هيچوقت از گرما خوشم نمياومده و با خورشيد دوست نبودم اما نبودنش اين هفته واقعا افسردهام كرده.
از face book ميآم بيرون و همه تلاشم رو ميكنم كه يك لقمه نون امروز رو حلال كنم. سرم رو مياندازم مثل بچه آدم توي گزارشي كه دارم مينويسم و ديگه به هيچي فكر نميكنم.
۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه
تجربه هاي عجيب
دارم تايپ ميكنم. دستهام رو اما اصلا حس نميكنم. پوست دستهام نازك شده. كف پام رو كه زمين ميگذارم يك سوزش كوچيك اما محسوس توي پوستم ميپيچه. دستهام انگار مال من نيستن. مثل معتادهاي عميق و عجيب دو تا دستم از بيخوابي درد ميكنه. دقيقا مثل معتادهاي "آينه عبرت" كه قصد داشتن مواد رو ترك كنن. صبح دقيقا لحظهاي كه ساعت رو براي باز هزارم
Snooz
كرده بودم و ديگه هيچ كاري نمي شد كرد و بايد بلند ميشدم، كودك درونم يك نگاه كوچيك زيرچشمي بهم انداخت. ديد كه حرف زدن و التماس كردن فايدهاي نداره. آروم و بي سرو صدا بلند شد. حاضر شد و اومد سركار. اما همه كانالها و
Connection
هاي ارتباطي اش رو بست. آروم و بيصدا و خيلي خيلي مسالمت آميز اعتصاب كرد. حالا نه مغزم فكر ميكنه، نه تمركز ميتونم بكنم، نه لذت ميتونم ببرم. انگار براي تنبيه والدي كه برش داشت و بعد از اون همه زحمت و خستگي آوردش اينجا هم خودش رو تنبيه كرد و هم والد رو. هيچ حس و لذتي رو هم درك نميكنه. حتي سرش رو برنميگردونه كه ببينه اين لذت چي هست. حتي يك نيم نگاه هم نميكنه كه ببينه دلش ميخواد يا نه. ميدونه كه براي تنبيه من بهترين كار اين است. با اينكه به خودش هم خوش نميگذره اما حاضره براي اينكه روز من رو خراب كنه، همه كانالهاي ارتباطي رو بسته نگهداره و به جاش بها اش رو هم بپردازه. حتي وقتي هم كه نشستم تست هوش بزنم هم حاضر نشد حتي يك لحظه فكر كنه.
خوب فعلا زور اون به من ميرسه. كاريش هم نميشه كرد. تسليم
۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه
فرق من
امروز داشتم به فرق خودم با معتادهاي خوابيده گوشه خيابون فكر ميكردم. به اين نتيجه رسيدم كه انصافا فرق زيادي ندارم. مشخصات معتاد گوشه خيابون خوابيده بدبخت مفلوك اراده نداشتنش است. ديدن واقعيت وجود خودش، دنياي اطرافش و زندگياش وقتهايي كه حالش سرجاش است و فراموش كردن اين واقعيت يا اهميت ندادن به اين واقعيت وقتهايي كه حالش خراب است و طلبه يك چيزي كه بهش آرامش ميده همه چيز يادش ميره. ترس و تصميم و اراده و همه چيز.
اين منم. حتي اگه تهديد به مرگ بشم. حتي اگه مطمئن نباشم كه همين امروز رو به آخر ميرسونم و فردا صبح رو ميبينم يا نه. حتي اگه اينقدر ترسيده باشم.
اين منم
۱۳۸۶ دی ۲, یکشنبه
خوابهاي عجيب
پيچهاي سفيد و پر برف جاده هراز
موسيقي آروم و ملايمي كه توي فضا است
احساس عميق و غمگين من از امروز صبح، نه از ديشب
خواب عجيبي كه ديدم و گريههاي هاي هاي اي كه توي خواب كردم
اشكهام كه آروم و بيصدا از گوشه چشمام مي افتن پايين
شقايق كه ساعتها گوشه مهموني نشست و يواشكي اشكهاش رو پاك كرد
صورت قرمزش و من چقدر دلم خواسته كه گريه كنم اين سان
كنترل خودم كه جمله "حقت بود، ميخواستي فكرهات رو قبلا بكني" از دهنم نياد بيرون
پيچهاي سفيد و پر برف جاده هراز
برفي كه آروم ميزنه روي شيشه
قليون توي رستوران دوستان
با همه دوستان، عميد دكتر نشده
برف
چشمهاي بسته من و نياز عميقم به بودن تو، بودن شما، بودن من با شما
لذتي كه همه اين سه هفته تجربه كردم از بودن با هم شما
غصهاي كه توي دلم گرفته از تموم شدن اين فرصت
دلم كه ميخواد اينجا بوديد
دلم كه ميخواد اونجا بودم
اينكه چقدر حتي روزي كه سارا رفت، دوست داشتم با هم گريه كنيم
اينكه چقدر روزي كه تو رفتي دوست داشتم گريه كنم
اينكه مغز نداري كه فرار كردي
اگه داشتي كه فرار نميكردي، ميموندي و پيچهاي جاده هراز رو كه سفيد سفيد شدن نگاه ميكردي
از دوستي جديدم كه هنوز سربر نياورده در نطفه خفه شد
و من كه خودم رو كنترل كردم كه نگم "حقت بود، ميخواستي فكرهات رو قبلا بكني"
روز خوبي است امروز
به پيچهاي سفيد هراز فكر ميكنم
ساعت 10 است
اشكام رو پاك ميكنم و خيلي جدي ميرم توي جلسه دستورالعمل نويسي براي پروژه جديد شركت كنم
برميگردم و باز به پيچهاي سفيد فكر ميكنم
و به تو كه توي خوابم با هم خنديديم
به تو كه همه جمعه رو غصه خوردم به سختياي كه داشتي ميكشيدي
يا من فكر ميكردم كه داري ميكشي
روز خوبي ميشد امروز
اگه اينقدر دلتنگ شما نبودم
روز خوبي ميشد امروز
۱۳۸۶ آذر ۲۷, سهشنبه
امروز من
صبح ...
خواب ...
خواب ...
زنگ ...
Alarm ...
خواب ...
دير ...
شانه ...
پرتقال ...
ترافيك ...
ترافيك ...
دربست ...
چمران ...
گلستان ...
خواب ...
لاله ...
تولد دختر همسايه ...
ببخشيد ...
خانم همكار واحد بغلي ...
كيك ...
سه تا ...
سه تا كيك ...
آهنگ فرانسوي ...
بورسيه ...
مقاله ...
غرغر ...
عجله ...
فوري ...
همبرگر ...
مايونز گرم شده ...
GPS ...
اديت ...
صندلي چرمي ...
شكلات ...
هاله ...
خواب ...
قهوه ...
لعنتي ...
خواب ...
كتاب داستان ...
جا گذاشتم ...
گم كردم ...
ضدحال ...
ببخشيد ...
عقبم ...
التماس ...
آسايش ...
راحتي ...
خواب ...
صورتي ...
روزبه ...
آژانس ماشين نداره ...
اگه نداشته باشه؟ ...
اون ور پل ...
سيامك ...
مسووليت ها و وظايف ...
خواب ...
كاش ...
ساعت 5 ...
كاش ...
خواب ...
خونه ...
غصه سفر فردا ...
آخرين جلسه كلاس ...
من معلم تمام شدم ...
اما بيش از تمام ديوانه شده ام ...
كاش يك پازل داشتم ...
شب به خير
۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه
بودن يا رفتن
درحالي كه با خودم درگيرم و با مرگ و پديده هاي اطرافش. نگرانم براي خودم و براي عزيزم كه توي همين دست بي خبري ها دست و پا ميزنه اين نوشته حامد رو ميخونم. بعد هم خيلي اتفاقي از اينجا، تريلر اين فيلم رو ميبينم كه راجع به يك اختلال است كه ممكن است طي بيهوشي براي بيمار با يك احتمالاتي كه خيلي هم به نظرم كم نبودن پيش بياد.
كودكم ترسيده و رفته اون پشت مشتها قايم شده. درد دستم كه ديروز فكر كردم بهخاطر سرماخوردگي است، الان برام ابعاد تازهاي پيدا كرده. يك پرستوي بدجنس اون پشت مشتها داره كودكم رو ميترسونه.
به اين فكر ميكنم وقتي كه قرار است فقط كمي بعد همهمون بميريم واقعا چقدر مهم است كه چقدر وقت صرف كرديم واسه اينكه كارهاي بيهوده توي زندگيمون بكنيم. چقدر مهم است كه چقدر وقت صرف كرديم كه بهترين كفشي رو كه ممكنه بخريم. چقدر وقت و عمر و انرژيمون رو صرف كمالطلبيمون كرديم. چند تا مهموني و با عذاب تحمل كردن يك كفش پاشنه بلند يا لباسي كه توش راحت نيستيم گذرونديم.
همين جملههايي كه الان نوشتم هم خودش يك روش پرستوي بدجنس است كه كودك درونم رو بترسونه. اين صفحه رو كه ببندم و سرم رو توي كارهاي زيادي كه روي ميزم تل انبار شده فرو كنم همه اين حس ها ميرن پي كارشون. به اينكه اين روش، براي درمان تفكرات منفي است يا روشي براي انكار و عدم پذيرش واقعيت هم فكر نميكنم. هر كي هم اينها رو يادم بياره خره. آره. اينجوري زندگي خيلي بهتر ميگذره
۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه
لذات نيمه روز
بابا جان، چه جوري اين رو بگم. كودك من نميتونه براي مدت 9 ساعت در روز آدم جدي اي باقي بمونه و كارهاي جدي كنه. احتياج داره كودكي كنه. منم امروز تصميم گرفتم كه هر يكي دو ساعت يك تفريح واسش پيدا كنم. به عنوان اولين گام چشمام رو بستم و فكر كردم كه كودكم درهمين لحظه بيشتر از همه دلش چي ميخواد. يواشكي از گوشه چشم ديدم كه تصوير يك كيك خوشمزه ميوهاي يا شكلاتي داره جلوي چشمام رژه ميره. بعد رفتم توي سايت
youtube
و بعد از جستجوي چند تا لغت خلاصه تونستم به يك سري ويدئو در مورد تهيه و پختن و سرو كيكهاي خوشگل و خوشمزه برسم. حالش رو بردم اساسي. امتحان كنيد اين رو حتما. حالا اگه كيك دوست نداريد با شكلات، بستني، ساندويچ يا پشمك امتحان كنيد. اگه هم شكمو نيستيد خوب يك موضوع جذاب ديگه انتخاب كنيد. ولي حالش رو ببريد حتما
۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه
واحد گزارش وضعيت هوا
كوههاي شمال تهران براي بيستمين بار از اول صبح تا حالا (دروغ مي گم. تو مايه هاي شش هفت بار بوده) زير ابرهاي سياه پوشيده شدن.
از همين تريبون اعلام ميشود به دليل هجوم كليه كاركنان شركت به سمت پنجرههاي شمالي براي ملاحظه اين صحنههاي بديع و ايجاد اختلال در روند عادي كار شركت از طبيعت بكر شهر تميز تهران شكايت به عمل خواهد آمد.
گزارش لحظه به لحظه- بازي طبيعت
از شهرك غرب، خيابان ايران زمين گزارش ميكنم. اين سومين بار طي امروز است كه كوههاي گوگولي شمال تهران زير مه يا ابر – پدر بيسوادي بسوزه- پوشيده شده و دوباره آفتابي شدن. انگار كه ما مسخرهايم كه هر بار تصوير عوض ميشه پاشيم بريم يك ربع دم پنجره وايسيم و نگاه چپ چپ رئيس رو به جون بخريم. طبيعت هم ما رو گير آورده ها!!!!
آمل
همه حرفهاي قبليام رو درمورد اينكه كلاسهاي آمل خيلي زود ميگذرند پس ميگيرم. يا حداقل بهش يك جمله اضافه ميكنم::
"اگه مثل سگ خوابت نياد""
پس از باران
خيلي دوست دارم بنويسم. اما بعضي وقتها كلمات توي ذهن آدم يك زنجيره به هم پيوسته نيستن كه اگه سر نخشون رو بگيري بتوني تا آخرش بري. كلمات شكل يك درخت N شاخه به هم چسبيدن كه از هر شاخه كه بري يكي دو سه تا لغت بعدش نيست. ميرسي به بن بست. اونوقت ترجيح ميدي ديگه ننويسي و به كوههاي پوشيده از برف پشت پنجره نگاه كني و هر از چند گاهي يك نگاهي به اهداف فناوري اطلاعات كه بايد از نظر زماني شكسته بشن فكر كني.
۱۳۸۶ آذر ۱۳, سهشنبه
لوله شون
يك سري پديدهها هستند كه وقتي وجود دارند بسيار بسيار لذت بخش هستن. اما امان از روزي كه نباشن. ماهيتا اينقدر اعتياد آور هستن كه وقتي كه نيستن مكانيزم طبيعيتون به هم مي خوره، گيج ميخوريد و نميدوني كه چه كار ميكنيد يا بايد بكنيد. از مخدرهاي دارويي و ادبي و كتاب و تلويزيون و اينها كه بگذريم، يك نوع جديد از اين پديدهها اخيرا كشف كردم. الان هم دو سه چهار روزي است كه به دليل نبودش استخون درد :-) گرفتهام.
اين نوعش كه من كشف كردم يك كرم كتاب واقعي است. خوشگل است. خندههاش آدم رو سر حال ميآره. شوخ است. فقط با اون ميشه از ته ته ته مغزت حرف بزني. اين روزها سرش شلوغ است و آدم رو تحويل نميگيره. دنيا بدون وراجي كردن با اون يك جور عجيبي است. ولي اگه وراجيها رو باهاش هر روز و هر روز داشته باشي، شفاهي يا نوشتاري، احساسهاي خوب "تو خيلي عجيب و غريب نيستي. توجيهپذيري. آدمهاي خوب ديگهاي هستن كه مثل تو فكر ميكنن و هنوز خوب باقي موندن. از شر والد ميشه نجات پيدا كرد و تو با اينكه شلخته و تنبلي ولي هنوز دوست داشتني هستي و خيلي احساسهاي خوب ديگه" بهت دست ميده.
۱۳۸۶ آذر ۱۲, دوشنبه
روزهاي كشدار
روزهاي كشدار، كش دار هستند. يعني نه زمان توي اين روزها خوب ميگذره. نه تو حال و حوصله انجام كارهايي رو داري كه باعث بشن زمان زودتر يا بهتر بگذره.
روزهاي كشدار، از اون روزهايي هستند كه ويسكوز هستند. يعني شبيه يك سيالي هستند كه خيلي خيلي خيلي غليظ است. اينقدر كه جريان نداره. اگه يك قلپ هم ازش بخوري بدجوري توي گلوت مي مونه و نه بالا مي ره نه پايين.
روزهاي كشدار از دور كاملا قابل تشخيص هستن. حداقل از روز قبلشون ميدوني كه فردا قرار است چه بلايي سرت بياد. اما هيچ كاري نميتوني بكني. حتي اگر تصميم بگيري كه فرداي كشدارت رو دير بياي سركار و صبح بخوابي، باز هم هيچي از كشداري اين جور روزها كم نميشه. تنها درمان روزهاي كشدار خوابيدن است. اين جور روزها اصلا نبايد از تخت بيرون اومد. بايد همونجا بموني، يك خوردني دوست داشتني بخوري. كتاب بخوني و وسط هاش هي چرت بزني. بعد بيدار شي و ببيني كه هنوز روز كشدار مزخرف تموم نشده. باز بخوابي. شام خوشمزه بخوري و بعدش براي اينكه خستگي روز كشدارت در بره بخوابي.
روزهاي كشدار بايد بدوني كه هر موقعي كه به آژانس زنگ بزني اصلا مهم نيست. به هر حال ماشين نخواهند داشت. اين روزها بايد بدوني كه توي يك خيابون يك طرفه يادت ميره سر كوچهاي كه بايد پياده شي و مجبور ميشي خيابوني رو كه با پول به آژانس دادن ازش رفتي بالا، توي بارون پياده برگردي پايين. اين روزها غذاهاي بدمزه رو زير نگاههاي عجيب و غريب ميخوريد و هيچ لذتي ازشون نميبريد.
آره ميگفتم، همون خوابيدن توي روزهاي كشدار خيلي بهتر است.
فروغ فرخزاد
دو دوره توي زندگي من بوده كه فروغ رو توش با همه وجود احساس كردم. اولي توي 18-17 سالگي. روزهايي كه داشتم احساسات زنانه رو توي خودم تازه كشف مي كردم. دومي هم اين روزها. نمي دونم خصوصيات اين روزها چيه. اينكه بزرگ شدم. اينكه با دنيا روبرو شدم. نتونستم هنوز اين رو كشف كنم. اما احساسات قوي اي كه توي شعرهاش هست و ذره ذره به من منتقل مي شه اين روزها واقعي است. واقعي و عميق. اينجا رو كه ديدم و يادداشت مجله شهروند امروز رو خوندم درمورد اينكه شعر "زني تنها در آستانه فصلي سرد" _ نقل به مضمون- خوندم انگار همه اين حسها، از نوجوونيام تا حالا همه با هم توي ذهنم دوباره نواخته شدن. الان احساساتيام عميقاً و خوشحال از اينكه فرصت اين رو داشتم كه تجربه كنم اين احساسات رو. روحش شاد
پي نوشت:
دبيرستان كه بوديم يكي از بچهها به عنوان كار فوق برنامه، هميشه ده دقيقه اول كلاس ادبيات، اشعار فروغ رو با صداي خودش مي آورد و توي كلاس پخش ميكرد. عكسالعمل معلم ادبياتمون كه خيلي خانم ماهي بود اما شديدا مذهبي بود و عصباني ميشد از اينكه ما به اين مزخرفات گوش ميكنيم، يادم نميره هيچ وقت. راستي چرا بعضي آدمها، حتي بعضي زنها، دوست دارن وجه زنانگي وجودشون رو انكار كنن؟ از خبيثانه بودن اين حركت وقتي كه ميدونستيم دبيرمون چقدر با اين كار تأسف ميخوره واسمون خندهام ميگيره الان.
۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه
پياده روي ميان روز در حياط دانشگاه
روزهايي كه آمل مي رم سر كلاس همه ذهن و حواسم به اين است كه ساعت Break بشه و بتونم بيام توي حياط قدم بزنم. آسمون آبي و ابرهاي گوله گوله سفيد كه با باد اينور و اونور مي شن. صداي باد كه ميپيچه توي دكل آنتن موبايل و يك هوهوي وحشت برانگيزناك مي كنه. بوي نارنج و نارنگي رسيده روي درخت ها. درختهايي كه ميشه يواشكي ازشون ميوه چيد و خورد. اين ميشه كه كلاسها نه تنها قابل تحمل ميشن كه خيلي هم زود ميگذرن.
روزهاي باراني
روزهاي باروني به خودي خود روزهاي جذابي هستن. به خصوص اگه بعد از هزارسال كساني رو ديده باشي كه دلت براشون تنگ شده بوده، و بعد از يك روز كساني رو ديده باشي كه دوست نداشتي ازشون دور بشي. به خصوص وقتي كه مي دوني يك جايي هزاران كيلومتر اون طرف تر دو نفر بعد از اين همه مدت همديگه رو ديدن و چه حالي كه نمي كن. به خصوص وقتي اينجا رو مي خوني و مي توني يك نفس عميق بكشي و بلند بخندي
۱۳۸۶ آبان ۶, یکشنبه
تحليل رفتار متقابل
۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه
من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
۱۳۸۶ مهر ۲۴, سهشنبه
روزمرگي
همه زندگيمون همينجوري مي گذره. خيلي جاهاش خيلي لذت بخش است اما مي دونم كه دلم مي خواد بيشتر از اينها زندگي كنم. بيشتر از اينها از خودم، اطرافيانم و زندگي ام لذت ببرم. من دلم مي خواد برم جنگل. بتونم اگه دلم خواست برم توي يك كوره راهي كه دورش پر از درخت است. بتونم اگه دلم خواست برم توي يك جنگلي كه اگه به بالا نگاه كنم بتونم برگاي درختا رو تك تك بشمرم.
همه زندگيمون همينجوري مي گذره. درحسرت چيزهايي كه نداريم. به قول سارا مي گذره درحالي كه احساس مي كنيم شيره زندگي رو نكشيديم.
همه زندگيمون همينجوري مي گذره.