۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

اي واي بر اسيري، كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صياد رفته باشد

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

شماره دار

١- غمش در نهان خانه دل نشيند
٢- همه چيز در مورد تو نيست
٣- بودن و ديده نشدن يا نبودن و ديده شدن. مساله اين است.
٤- مي ترسم راه رفتن خودم يادم بره
٥- براي هر كدوم از ارزش ها اگه يك دليلي داشته باشم، الان مي دونم چرا با نژادپرستي مخالفم. 
٦- امروز رفتيم حبيبي. 
٧- اگر اميرحسين نبود 
٨- تيمت رو براي شكست نبند 

۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

کلمه

گاهی کلمات کم می آرن برای بیان حس. برای بیان دوست داشتن، محبت، دلگرم بودن به وجود آدم ها. فقط باید نشست و نگاه کرد و لبخند زد. باید بغل کرد که یک بغل کردن به اندازه یک مثنوی هفتاد من حرف می زنه. از من ا مروز فقط همین برمی آد. خوشحالم و به خودم می بالم برای داشتن دوستان این چنینی. 

۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه

واگویه های اگزیستانسیالیست یک ترسیده

1- کتاب روانشناسی اگزیستانسیال اروین یالوم یکی از دو سه تا کتابی است که با خودم مهاجرت دادم. یک جور خوبی داشتنش بهم آرامش می ده. تو سه چهار ماه گذشته سه تا دغدغه اصلی انسان که تو این کتاب یالوم ازش حرف می زنه از اصلی ترین دغدغه هام بوده. بیشتر از همه تنهایی و آزادی، بعد مرگ، و آخر پوچی. 

2- آ...ی یک بار گفته بود که شاید زندگی ما در نهایت شبیه وب لاگ هایی که می خونیم می شه. من همیشه از این ترسیدم. نمی دونم چرا. هر وقت به تصمیمی فکر می کردم که می تونست یک آلترناتیو به سمت داستان زندگی یکی از وب لاگ هایی که می خوندم داشته باشه، دوبار فکر کردم. تنها نقطه عطف، زهرا جدا بود. اون همیشه مدلم بوده. جایی شده تو زندگی که به این فکر کردم که تصمیمم شبیه نقطه عطف اون هست و این بهم دلگرمی داده که تصمیمم رو بگیرم. 

3- می ارزید واقعا؟ به این دوری و این سختی می ارزید؟ وقتی می خنده و با شادی ای که سال ها بود توش ندیده بودم برام از درس و مشق و زندگی تعریف می کنه می گم می ارزید. شب هایی که بیدار می مونم و وقت هایی که ترسیدم شک می کنم به اینکه اگه دوباره برگردم پنج ماه عقب تر باز همین تصمیم رو می گیرم. 

4- بزرگترین ریسک زندگی تون چی بوده؟ بهتر بگم، بزرگترین ریسک زندگی که کردیدش چی بوده؟ زندگی مون پر از ریسک هایی است که نکردیم. از محافظه کاری، از ترس، از آینده نگری، از روی اخلاق، از عشق. خلاصه هر تصمیم یک دلیلی داره واسه خودش. گاهی یکی دیگه درد می کشه تا ما یک ریسک رو نکنیم. گاهی درد می کشیم و ریسک می کنیم. گاهی ریسک نمی کنیم و درد می کشیم. گاهی دو طرف با هم درد می کشن که ریسک بکنیم یا نکنیم. کلی موقعیت احتمالی دیگه هم با همین ریسک و درد می تونم تصور کنم. ولی دیگه مغز نصفه شبم نمی کشه. فقط می دونم که "دوستانی بهتر از آب روان".

5- دارم کم کم شخصیت مجزا و مستقلی پیدا می کنم. بزرگترین دستاورد این چند ماه تنها زندگی کردن همین بوده.  البته اگه بشه بودن من رو تو حلقه دوستای ساپورت کننده مهربون که یک لحظه هم در طول شبانه روز تنهام نگذاشتن "تنها زندگی کردن" گذاشت. اول می ترسیدم از حسش. از اینکه اگه نیاز به روزبه نداشته باشم برای زندگی چی؟ حالا یاد گرفتم که نیاز نداشتن و هنوز عاشق بودن، نیاز نداشتن و هنوز خواستن قشنگ تر است. 

6- فکر می کنید حسش وقتی بلیطت رو خریدی و  دستته با قبلش فرق کنه؟

7- من چه جوری می خوام این شهر و آدم ها رو بگذارم برم؟ من ضعیف تر شدم از سه سال پیشم؟ آکلند خونه تر از تهرانه؟ از بس که کندن از تهران و عزیزانم سخت بوده الان از انجام دوباره اش می ترسم؟ نمی دونم. فقط می دونم که دوست دارم همه روزها رو به چرخیدن توی شهر و بودن با آدم هام بگذرونم. 

8-دارم می خونم و کم کم یاد می گیرم که چه جوری باید با غولی به نام اضطراب زندگی کرد. دوست شد و پذیرفتش. هدف این است که دیگه باهاش نجنگم. یک بار باید بیام اینجا داستان های من و اضطرابم رو بنویسم. 

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

امروز بعد از سال ها رقصيدم. آزاد و رها و براي خودم. خونه دوستان بودم ولي اينقدر آروم و صميمي بوديم كه حس نكردم قضاوت مي شم. من خودم بودم و مي تونستم با وجود همه غم ها و استرس ها، ذره هاي شادي رو بكشم بالا و برقصمشون.
از رقص كه حرف مي زنم از چي حرف مي زنم؟ مدل محمد خردادياني شوي شصت و نه اي. مدل موهاي مصري ليلا فروهر و جووني شهرام شب پره و سبيل دار بودن داوود بهبودي.
امشب خودم بودم. زن سي و چهار ساله غمگين دست در دست نوجوون پونزده ساله درونم با هم رقصيديم. 
جاي خالي روزبه كه التماسش كنم و يك قركي بده و فرار كنه بره بشينه سر آهنگ اندي و كوروس با اون منهاي چرم قهوه اي خالي بود. با خيالش و حتي خاطره دايي خسرو كه با همين آهنگ مي رقصيد، رقصيدم.
غصه و شادي، اضطراب و آرامش دو روي يك سكه ان.

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

سراب

دیدن سراب مکانیزمی است که طبیعت طراحی کرده برای اینکه پیاده در بیابان مونده انگیزه داشته باشه برای راه رفتن. چون بدون راه رفتن نمی شه به جایی رسید. و لزوما هم با راه رفتن نمی رسی. ولی لازمه که صد بار راه بری تا ده بار برسی. دیدن سراب این وسط کمک می کنه که دوباره بلند شی. نگاش کنی و بری به سمتش. حالا امیدوارم سراب چهارده هفته ای من، واقعی باشه. سراب نباشه. ولی حتی اگه هم سراب باشه، امروز به من انگیزه بلند شدن داده و من از این خوشحالم. 

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

استراتژی فرار

برای انسان های اضطراب محور برنامه ریزی مثل من بدترین موقعیت این است که مطمئن نباشیم که در کنترل هستیم. همه دوماهی که از رفتن روزبه گذشته من ناراحت بودم چون نمی دونستم که کی قراره یا می تونم که بهش بپیوندم. این است که چند روز قبل پاشدم در یکی از لحظات خیلی بدم رفتم اتاق استادم. از دیدنم با اون قیافه ترسید. گفت که تا حالا فکر می کرده من خیلی خوشحال و خوبم و می خواسته که تا دسامبر (آذر) سال بعد بمونم. گفت که ایده ای نداشته که اینقدر واسم سخته. دیدم به عنوان پرچم دار و تکرار کننده شعار "حرف زدن معجزه می کنه، حرف بزنید از حس و فکرتون با هم" یک بار تو این دو ماه هیچ فیدبک واقعی  ای از خودم بهش ندادم با اینکه حداقل دو ساعت در هفته رو در رو حرف می زنیم. 
خلاصه کارهامون رو لیست کردیم و اونهایی که لازمه من اینجا انجام بدم رو درآوردیم و توافق کردیم که من تا جایی که می تونم بیشتر کارهای تز رو اینجا انجام بدم ولی لیست کارهای حضوری که تموم شد تصمیم گیری درمورد زمان رفتن با خودم باشه. الان می دونم که ممکنه اصلا نوشتنم رو تموم کنم بعد برم، ولی این احساس که حالا من ( و تبعا) روزبه هستیم که تصمیم می گیریم در این زمینه یک آرامش عجیبی بهم می ده. همه دلتنگی ها و نگرانی ها و اضطراب ها و سختی ها هستن. ولی من قوی تر و آروم ترم. می تونم دوباره پیوستنم به روزبه رو تصور کنم. می تونم زندگی کانادا رو تصور کنم. می تونم بیرون از پوسته این پرستویی که این مدت بودم، که اصلا خود من نبوده، به دنیا نگاه کنم. 

انگار یک جورایی من هم مثل کلاستروفوب ها نیاز دارم استراتژی فرار داشته باشم. 

۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

1- ساعت نه و چهل دقیقه است و من رسیدم به محل قرار. جلسه مون قراره ساعت  ده شروع شه. بیست دقیقه زودتر اومدم. البته با توجه به اون نیم ساعتی که رفتم دوستم رو ببینم یک ساعت و ده دقیقه زودتر رسیده بودم. ولی خوب...
نشستم پشت در اتاق طرف، لپ تاپم رو پام است و وب لاگ می نویسم. کسایی که من رو می شناسن می دونن که امکان نداره به 2- یک قرار زودتر برسم. اون هم بیست دقیقه. 

3-نه سالم است. اوایل تابستون است و مامانم رفته سر کار و من تو خونه تنها موندم. تازه چند روز از زلزله رودبار گذشته و همه فکر و ذهن من زلزله است. مامانم دیشب با تصویرهای تلویزیون گریه کرده. الان که فکر می کنم می بینم که شاید اون لحظه لحظه شکستن سیستم دفاعی من در مقابل احتمال زلزله بوده. ترسی که بعدها توی لحظات اضطراب آلود به شدت بالا می اومد. اینکه دردی می تونه باشه که حتی مامان من هم در مقابلش بشکنه و نتونه من رو محافظت کنه.
نه سالم است و تابستون است و همه رفتن سرکار و مهدکودک. من توی خونه تنهام. قراره تا ساعت دو که مامانم برمی گرده تنها باشم. اجازه ندارم وقتی تنهام برم بیرون خونه و با بقیه بازی کنم. تنها امیدم به کلاس قرآنی است که خونه یک خانم همسایه می رم که ساعت نه است. کلاس که نه. می ریم می شینیم دورش، از روی قرآن می خونیم. اون تشویقمون می کنه. ساعت هفت و بیست دقیقه صبحه. من همه راه هایی رو که بلدم برای گذروندن وقت و فکر نکردن به زلزله و زمان رو انجام می دم. از جمله لی لی بازی کردن روی همه گل های فرش. فکر می کنم که اگه برم بیرون و تو خیابون های اطراف بگردم و یک کم کنار بلوک بازی کنم ساعت نه می شه و من می رم کلاس قرآن و اونوقت با بودن و حرف زدن با یک آدم دیگه آروم می شم. می رم پایین و همه بازی های عالم رو می کنم و دور همه بلوک های مختلف رو می زنم تا زمان بگذره و برم کلاس قرآن. می رم کلاس. در می زنم و خانمه با قیافه خواب آلود می آد دم در. می گه کلاس که ساعت نه بود. می گم مگه الان ساعت نه نیست. می گه نه هفت و چهل دقیقه است. فکر کنم یک چیزی توی قیافه ام است که مجابش می کنه که بگه بیا تو بشین تا من لباس عوض کنم و درس کار کنیم. یک ساعت بعد از خونه اش می آم بیرون. ازم قول می گیره که یک راست برم خونه و من هم قول می دم. ولی پام رو که می گذارم بیرون، در رو که می بنده دوباره هوا سنگین می شه. دوباره همون ترس تنها موندن و وصل نبود به یک آدمیزاد دیگه می ریزه توی جونم. نمی دونم چی می شه و کجاها می رم. یک موقع می بینم که منگ و مبهوت دم بلوک خودمونم و مامانم هم وایستاده و داره گریه می کنه. ساعت یازده است. ظاهرا خانم معلم از قیافه من شک می بره و کلی این در و اون در می زنه و تلفن محل کار مامانم رو پیدا می کنه و بهش زنگ می زنه که این بچه ترسیده بوده. مامان مرخصی می گیره و می آد خونه و من مسلما نبودم. چون تحمل اینکه دوباره برگردم توی خونه رو نداشتم. این بار من فقط چند بار دور بلوک دور زده بودم. ولی نمی دونم زمان چرا اینقدر زود گذشته بود.


4-هر انسانی در زندگی اش نیاز به روانکاوی یا حداقل تراپی داره. اگه خیلی باحالید یا حس باسوادی دارید بخونید. در مورد شناخت خود، خیلی زیاد بخونید و زیاد فکر کنید. با این درد و گره ها نباید پیر شیم. نباید تبدیل شیم به نسل بعدی اون پیرزن پیرمردهای بداخلاق و عصبانی ای که همه مون دور خودمون دیدیم. تا هنوز زوده باید گره هامون رو پیدا کنیم. 

تنهایی

یک دوست داشتم می گفت تو اون آدمی هستی که تو تنهایی خودت هستی. کارهایی که تو تنهایی انجام می دی شخصیتت رو نشون می ده. باهاش نه موافقم نه مخالف. به نظرم نمی شه حکم کلی داد. ولی تو روزهای مطلق تنهایی مثل امروز فکر می کنم که من کی هستم. تا اینجای روز که من زنی هستم در یک یکشنبه تابستونی پای لپ تاپ اش می شینه. به زور سعی می کنه به ددلاین هاش برسه. کارهای عقب مونده و پریشانی های اتاقش رو سامون می ده. به امید دیدن سریال های دلپذیرش مشق می خونه. از نگاه کردن به آینه هم فرار می کنه. اگه تو چشمای خودش نگاه کنه رشته از دستش در می ره. صدای آهنگ فرانسوی اش رو زیادتر می کنه و وب لاگ می نویسه. جالبه که زن تنهای من به اندازه زن شلوغ پلوغ توی جمعم وب گردی هم نمی کنه. 

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

امروز

چیزی برای گفتن نیست. . .

۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

رکورد

امروز که تموم بشه، که بشه شش هفته و یک روز از رفتن روزبه، ما یک رکورد داریم. از دوازده اردیبهشت سال هشتاد تا حالا نشده بود که اینقدر طولانی از هم دور باشیم. آخرینش پارسال موقع سفر من بود که شش هفته بود. 

پدرندارد این شب تار*

گاهی هم هست که دکمه غلط کردم نداری. پریدی توش باید شنا کنی. شده تا خود آمریکا. **


*: تغییر یافته مصرعی از آهنگ چارتار (سحر ندارد این شب تار)
**: جکه یادتونه بچه به باباش می گه " نمی خوام برم آمریکا" باباش می گه" بچه حرف نزن، شنا کن"

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

غصه نخور كرگدن. تو هم بك روز مي پري.

مرد نيست و اين تنها واقعيت زندگي است. اين تنها واقعيت زندگي است كه تمام طول شب و روز بايد فراموشش كرد. بايد هي به ياد آورد كه چرا نيست. چرا اين تصميم درسته. چرا بايد صبور بود و روزها رو شمرد. همه روزها و هفته ها رو كه تلاش كني كه نبيني اين واقعيت رو، موفق مي شي بالاخره. يك جايي مثلا تو هفته هفتم ديگه عادت كردي به اينكه صبح كه بيدار شدي دنبالش نگردي. ماكزيمم دنبال رد پاش تو وايبر و ميل باكس مي گردي. ولي هنوز لحظه هايي هست كه يكهو مثل كسي كه داره با سرعت مي دوه و با كله مي ره تو ديوار شيشه اي، مي خوري به يك سدي. يك لحظه طول مي كشه كه يادت بياد كجايي و چرا. يك لحظه كه باور كني كه نيست. تو فاصله زير سي ساعت پروازي ات نيست. يادت بياد يك اقيانوس كبير و يك قاره فاصله هست بينتون. يك روز تموم. باورت نمي شه كه مرد نيست و نو انگار رها شدي توي هوا. بندهايي داري كه به زمين وصله ولي اون بند اصلي نيست و تو تنهايي.
به خودت مي لرزي و اين تنها كاريه كه مي توني بكني. 
اميرحسين مي گه اين به شهود رسيدن فقط يك بار نيست. بارها و بارها قراره تكرار شه. تو لحظه هاي شادي، غم، شكست، موفقيت. بايد پوست كلفت كرد.

به دنياي كرگدن ها خوش آمدي.

غصه نخور كرگدن. تو هم بك روز مي پري.

مرد نيست و اين تنها واقعيت زندگي است. اين تنها واقعيت زندگي است كه تمام طول شب و روز بايد فراموشش كرد. بايد هي به ياد آورد كه چرا نيست. چرا اين تصميم درسته. چرا بايد صبور بود و روزها رو شمرد. همه روزها و هفته ها رو كه تلاش كني كه نبيني اين واقعيت رو، موفق مي شي بالاخره. يك جايي مثلا تو هفته هفتم ديگه عادت كردي به اينكه صبح كه بيدار شدي دنبالش نگردي. ماكزيمم دنبال رد پاش تو وايبر و ميل باكس مي گردي. ولي هنوز لحظه هايي هست كه يكهو مثل كسي كه داره با سرعت مي دوه و با كله مي ره تو ديوار شيشه اي، مي خوري به يك سدي. يك لحظه طول مي كشه كه يادت بياد كجايي و چرا. يك لحظه كه باور كني كه نيست. تو فاصله زير سي ساعت پروازي ات نيست. يادت بياد يك اقيانوس كبير و يك قاره فاصله هست بينتون. يك روز تموم. باورت نمي شه كه مرد نيست و نو انگار رها شدي توي هوا. بندهايي داري كه به زمين وصله ولي اون بند اصلي نيست و تو تنهايي.
به خودت مي لرزي و اين تنها كاريه كه مي توني بكني. 
اميرحسين مي گه اين به شهود رسيدن فقط يك بار نيست. بارها و بارها قراره تكرار شه. تو لحظه هاي شادي، غم، شكست، موفقيت. بايد پوست كلفت كرد.

به دنياي كرگدن ها خوش آمدي.

۱۳۹۳ مهر ۹, چهارشنبه

سوال اصلي

وقتي همه رفتن، وقتي غبارها خوابيد، وقتي رفتم توي اتاقم، فكر كردم به اينكه آيا سخت ترين لحظه ها اون موقع ان كه كسي از روزبه خبر مي گيره يا اون لحظه هايي كه فكر مي كني زندگي جريان داره و انگار فقط تويي كه سوراخ بزرگي كه از نبودنش هست مي بيني. همينجا يكهو انگار يك چيزي خورده باشه به كله ام ديدم كه سوال اينها نيست. سوال اينه كه "من اينجا چه كار مي كنم؟"

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

گزارش یک ال دی آر *


امروز شد یک ماه و یک روز که روزبه رفت. یک ماه از چیزی که فکر می کردیم شش ماهه و الان می دونیم که کمتر از نه ماه نخواهد بود، در خوش شانسی کامل. این یک ماه همه انرژی ام صرف این شد که بشم یک آدم کامل. سیزده سال، دقیقه به دقیقه با یک نفر زندگی کرده باشی و حالا یاد بگیری که چه جوری دوباره بشی یک آدم کامل کار سخت و انرژی گیریه. راستش اصلا به خودم امید نداشتم که بتونم اینقدر دووم بیارم. از خودم تصور خسته تر و افسرده تر و داغون تری داشتم در این لحظه. کلا هیچ چیز شبیه تصورات من نبود. یک درسی که گرفتم این بود که همه چیز وقتی بهشون فکر می کنی ترسناک ترن. این واسه من که آدم "بسیار فکر کننده"** ای هستم، نتیجه خوبیه. خوب من همیشه عواقب و نتایج تصمیم هام رو تصور می کنم. دونستن اینکه بودن تو اون شرایط و تحملش راحت تر از تصوری است که ازش داری امیدبخش است. 

این یادداشت رو که شروع که کردم می خواستم بگم یک ماه گذشت و من دلتنگم و دارم سعی می کنم یاد بگیرم که دلتنگی رو بگذارم بشینه روی صندلی کناری در حالیکه من دارم زندگی می کنم. کار می کنم، فکر می کنم. هنوز موفق نبودم. هنوز می آد روی پای من می شینه. دو تا دستاش رو می زنه زیر چونه اش. یک جور بی تفاوتی به لپ تاپم و فایل های بازم زل می زنه. هیچی نمی گه ولی من می فهمم که می خواد بگه "وقتی اون اینجا نیست، بقیه اش چه اهمیتی داره". مقاومت می کنم ولی خیلی روزها موفق شده که من رو با همون ژست آروم دست زیر چونه اش از پا در بیاره. لپ تاپ رو بستم. یا کار رو بستم. خودم رو غرق کردم تو داستانها. فیلم، سریال، آهنگها و کمی کتاب. به سازش رقصیدم.  قدم اول برای باقی این روزها این است که یاد بگیرم چه جوری بتونم دلتنگی رو مجبور کنم بدون حرف بشینه روی صندلی کنارم. خودش سر خودش رو گرم کنه و کار به کار من نداشته باشه. تا بلکه بتونم بگردم سر رشته کارم رو تو این کلاف پیچیده به هم پیدا کنم. سعی می کنم. به هر حال آخرین درس این بود که انجام دادن هر کاری از تصورش آسونتره.


*: مخفف Long Distance Relationship یا رابطه از راه دور 
**: تو فارسی کلمه یا عبارتی داریم که معادل Over thinking باشه؟

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

نوستالژی معکوس یا نوستالژی شدید

مرد در کشور غریب رفته، شاید هم خانه جدید، رفته مهمونی خونه فامیل ها. رفته یک شهر کلی اونورتر مهمونی تولد جوجه یک ساله شون. چند سال پیش با هم مدتی مهمونشون بودیم. خوشحالم که آخر هفته تنها نیست. ولی از صبح که حرف زدیم یک درد عجیب و نامفهمونی ته دلمه. انگار که نوستالژی معکوس گرفته باشم. حای اون. یا نوستالژی اینقدر شدید که از اون ورش هم حتی می زنه بیرون. انگار که اون می ره جایی که با من ازش خاطره داره. انگار همه درد من از زندگی کردن تو خونه و شهری که اون همه جاش است اومده باشه بالا. انگار از اول رفته باشه. انگار همین دیروز رفته باشه. انگار نه انگار هر چی این یک ماه جون کندم و آروم شدم و تطابق پیدا کردم. انگار همه چی از اول. 

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

نوستالژی

1- من آدم نوستالژی بازی ام. یک دوره ای خیلی خجالت می کشیدم و قایمش می کردم. بعد یاد گرفتم کم کم بپذیرمش به عنوان خصوصیت خودم. اینم الان اینجا نوشتم که نگفته از دنیا نرم. 

2- روزبه که رفت کانادا، هارد اصلی ای که روش آهنگ هامون بود رو برد. من اصلا عادت نداشتم برم سراغش و از روی اون آهنگ گوش کنم. وقتی یوتیوب هست و وقتی بیشتر ساعت روزت پای کامپیوتری معمولا اصلا نیاز به آهنگ اینجوری پیدا نمی کنی. ولی از روزی که رفته این تصور که تنها موسیقی غیر آن لاینی که دسترسی دارم همین دوتا فولدر چارتار و همایون  روی کامپیوتر دانشگاه و اون دو تا آلبوم زیبای شیرازی روی لپ تاپ است حس بدی داشتم. حس می کردم که دینم رو به موسیقی پاپ ایرانی ادا نکردم. حس می کردم کجم. یک چیزی تو زندگی ام کمه. کی آخه می تونه بدون داشتن اندی و هایده و شهرام شب پره و ابی زندگی کنه؟ حتی اگه گوش نکنه بهشون؟ این شد که راه افتادم دارم باز از از سر آلبوم دانلود می کنم. تا حالا فول آلبوم سیاوش قمیشی و فرامرز اصلانی تموم شده. امروز تو کار ابی هستم. بعد هر آلبوم رو که شروع می کنم، همه خاطرات دورانی که بیشتر از همه اون آلبوم رو توش گوش می کردم می آد بالا. با "هوای خونه" سیاوش قمیشی کنکور دادم. با "هزار و یک شب ابی" شکست عشقی خوردم ... همین اخیرا هم با "اگه یک روز بری سفر" فرامرز اصلانی روزبه رو راهی کردم بره یک اقیانوس و یک قاره اونورتر. این آهنگها آینه زندگی ما هستن. حداقل زندگی من هستن. 

3-وقتی فکر می کنید ده دوازده تا چیز دارید که بنویسید، وسطش، یا از شماره 2 اش بلند نشید برید سراغ کارهای دیگه. وقتی برگردید غیر از همون دو تا چیز دیگه ای یادتون نمی آد. از من گفتن.

۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

:(

اسكايپ شوهر دسته گل من را خورد. 

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

روز

روزها معجزه اي دارن. اسم معجزه اش رو نمي دونم. ولي آفتاب كه مي تابه، همه لولوخورخوره ها و ديوانه سازها و مرگ خوارها غلاف مي كنن و نفس آدم بالا مي آد. به پيشينيان حق مي دم كه خورشيد رو مي پرستيدن.

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

گذر زمان

شده ام مثل اين زوج هايي كه هفته گرد و ماه گرد دوستي شون رو جشن مي گيرن. امروز شد يك هفته از رفتن روزبه و درست يك هفته شده كه من حتي يك قطره اشك هم نريختم. انگار منتظرم كه يك قطار بياد از روم رد شه. سلام اميرحسين. هر روز منتظرم راش آدرنالين بخوابه و من بفهمم چه بلايي سرم اومده. ولي هنوز نشده. امروز كه به هفته پيش فكر كردم و همزمان آهنگ "اگه يك روز بري سفر" پخش مي شد، قلقلك يك قطره اشك رو ديدم كه از اون ته راه افتاد. هنوز به مژه هام نرسيده بود كه يك كسي يك جايي افسارش رو كشيد و خشك شد. اون پتروسي كه با انگشتش جلوي اشك من رو گرفته نمي دونه اين يك مكانيزم رواني آرام كننده است. نمي دونه اگر گريه نكني دردت مي شه يك گوله داغ و توي گلوت مي مونه. بچه است ديگه. احمقه.

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

زنده ماندن یا جون سالم به در بردن

1- یک سری کلمه انگلیسی هستن که اگه بخوای فارسی شون رو استفاده کنی باید یک جمله کامل بگی. مثل survive. خواستم عنوان این پست رو بگذارم. بعد هر چی فکر کردم فارسی یک کلمه ای اش چی می شه به ذهنم نرسید. اون مفهومی که من می خوام بگم یک چیزی است شبیه "جون سالم به در بردن". ولی همین عبارت هم سالم موندن از یک فاجعه رو تداعی می کنه. من می خوام زنده موندن و دووم آوردن تو یک موقعیت سخت رو بگم. 
2-اعتراف می کنم که یک عمر کسانی رو که یک سال، نه سه سال، نه ده سال خارج از ایران زندگی کرده بودن و بعدش توی حرفاشون کلمه های انگلیسی می پروندن و "فارسی این چی می شه" می گفتن قضاوت می کردم. اعتراف می کنم که اشتباه می کردم. اعتراف می کنم که مهم کجا زندگی کردن نیست. وقتی بیشتر روز مغزت به یک زبان دیگه فکر می کنه، به خصوص وقتی هنوز هم بهش تسلط نداری، سیمات قاطی می کنن. بیشتر از همه هم خودت از ضعیف شدن زبانت و گم کردن کلماتت اذیت می شی. به چشم خودت می بینی که داره چی پیش می آد. تنها کاری که از دستت برمی آد خوندن و خوندن و خوندن و نوشتن است. بیشتر از این واقعا نمی دونم چه باید کرد.
3- اومدم بنویسم که مرد رفت و من به زندگی نرمال برگشتم. به مدرسه، به سریال دیدن، به خونه. تا وقتی بتونم مشق هام رو جمع کنم و بهش بپیوندم. بعد به حساب خودم، براساس احساسم، یک دو هفته ای می شه رفته.یعنی زمان اینقدر کش اومده برام. بعد وقتی شمردم دیدم که فقط پنج شبه رفته. اومده بودم بنویسم که "جون سالم به در بردم". که ماهی سیاه کوچولو راست می گفت که راه که بیفتیم ترسمون می ریزه. اومده بودم که بنویسم خیلی خیلی آسونتر از جهنمی که تصورکرده بودم گذشت این روزها. ولی بعد که شمردم و دیدم که فقط پنج روز گذشته. پشیمون شدم. ولش کن. 


۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

سي و پنج

در حين حيرت سي و پنج ساله شدم. 

بپر، زنده می مونی

ظاهرا هر چقدر هم درمورد حرکات دست و پا بدونی و بخونی و تو خشکی یا آب کم عمق تمرین کنی، فایده ای نداره. باید یک باری توی آب عمیق باشی و دست و پا بزنی و هی بری پایین و قلپ قلپ آب بخوری تا یاد بگیری که حرکت و حالت هر عضله چی باید باشه. اگه هم با زبون خوش و وقتی وقتشه نری تو عمیق، ظاهرا یکی پیدا میشه و هلت می ده بی هوا توی آب. 

اون موقع است که نمی تونی وقتت رو تلف کنی که غصه بخوری و داد بزنی که چرا هولم دادی. باید بری روی غریزه بقا. شروع کنی به دست و پا زدن و فیدبک بگیری و یک کم آب بخوری تا یاد بگیری که چه جوری باید روی آب وایسی. 

بعدش می گن که به نظرت ترس قبل از توی آب پریدنت به نظرت مسخره می آد.

من الان با کله تو آبم.از اونها نبودم که هلم داده باشن. خودم تصمیم گرفتم و پریدم. واسه همین انتظارش رو داشتم و برنامه داشتم واسش. ولی خوب. شوکه هم شدم. توی آب دیگه نه صداها، نه تصویرها، نه نتیجه حرکت ها مثل بیرون نیست. وقت ولی برای غصه و شوکه شدن ندارم. باید دست وباز  بزنم و فید بک بگیرم و زنده بمونم. باید بعدش بیام بیرون و به ترسام بخندم و یک جور مادرانه ای به کسانی که هنوز تو لرز قبل ازپریدنن بگم "بپر، چیزی نیست، خوشت می آد، زنده می مونی"

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

پنج شهريور

پنج شهريور نود و سه، بيست و هفت آگوست دوهزار و چهارده، زندگي مرد در چمدانهاي بيست و سه و هفت كيلو، پرينت بليطش توي دستش، و من انگار دارم داستان يك زوج ديگه رو نگاه مي كنم. 
از فردا، تا روزي كه منم راهي شم، يك زندگي جديد شروع خواهد شد. امشب ولي مال منه. امشب نه از زندكي جديده، نه زندگي قديم. امشب مال منه و هر كاري دلم بخواد توش مي كنم.
به افتخار امشب

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

روز

به سخت ترين چالشهاي زندگي تون شب ها فكر نكنيد. خيلي ترسناك مي شن. غير قابل تحمل حتي. صبر كنيد روز شه، تو آفتاب نگاهشون كنيد. ساده تر و قابل تحمل ترن. اصلا اونقدرها هم سخت نيستن.
حالا اگه خود چالش رو بايد يك شبي باهاش مواجه شيد، من ديگه كمكي نمي تونم بكنم. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

يك روز

يك روزي هم خواهد بود كه مرد از خواب بيدار شه. دست و صورتش رو بشوره. سيم ها و هارد ها و فلش مموري ها و كيندلش رو برداره. 
ولش كن. نمي خوام بقيه اش رو تصور كنم. 
مي خوام مرزهاي توانمندي هام رو هل بدم يك قدم اونورتر

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

قالب آدمي

اينجا رو باز كردم كه براي ثبت در تاريخ بنويسم كه قالب تهي نكن دختر. ديدم اون بالا نوشته "قالب آدمي". مشخصه آدمي است كه قالب تهي كنه وقتي اينقدر ناآشنا دور و برشه. از خصوصيات انسان بودنه كه برسه به نقطه شكستن وقتي كه مجبور شده خم شه و بعدش ببينه كه هنوز يك سانت ديگه مي شده خم شد و نشكست. 

تو روزهاي بمباران و موشك باران تهران، وسط صداي كش دار آژير خطر بابام هي به من هشت ساله و محمد چهار ساله مي گفت "نترس بابا، نترس" الان فكر مي كنم كه خودش يك مرد بيست و هشت ساله، سي ساله بوده. مسووليت دوتا بچه و خانواده و زن داشته. چقدر خودش ترسيده بوده وقتي به ما مي گفته نترس بابا جون، نترس.دماغم رو مي كشم بالا و براش مي نويسم كه "نترس، من الان قوي هستم. نترس" ً به دل بابام فكر مي كنم. 


نگران مامان بابام بودم كه غصه دلتنگي و تنهايي من رو بخورن. به مامانم گفتم نگران من نباش. خوب مي مونم. گفت معلومه خوب مي موني. مگه قرار بود نموني. من دختر اين زنم. من مي تونم. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

به دفع الوقت گذراندن

یک پدرآمرزیده ای (که الان دستم بهش برسه با چوب دنبالش می کنم) چند وقت پیش یک افزونه کروم معرفی کردی به اسم "متمرکز بمان" *. نصبش که می کنی ازت می پرسه تو چه سایت هایی وقت تلف می کنی؟ خوب شما هم جای من باشید فیس بوک و پلاس و توییتر و پینترست و اینها رو می نویسید دیگه. خدایی اش نمی نویسید؟ بعد می پرسه دوست داری در روز چقدر وقت تو اینها صرف کنی؟ خوب کمال طلبی و برنامه ریزی ات می زنه بالا دیگه. مال شما نمی زنه؟ مال من می زنه. گفتم کلا یک ربع تو روز. البته منظورم یک ربع هر کدوم بود. بعد می گه اگه خواستی حرفت رو پس بگیری می خوای من یک معما یا چالش بهت بدم؟ خوب معلومه که می گی آره. خوب خصوصیت فاز برنامه ریزی کمال طلبی و ایده آل گرایی است. خلاصه خواهر/برادری که شما باشید، ما گفتیم بله. حالا نگو اگه استفاده من از این سایت های مسدود شده به پونزده دقیقه در روز برسه، کلا اینترنت رو از روی مرورگر قطع می کنه. روز اول گفتم ای بابا. اشتباه کردم. برم تنظیمات رو عوض کنم. زهی خیال باطل. تنظیمات می خوای عوض کنی؟ معما رو باید حل کنی. معما چیه؟ یک متن گنده رو تایپ کردن بدون غلط. کپی کردن قبول نیست. با یک اشتباه هم حتی اگه یک فاصله اضافه بین دو کلمه باشه همه اش می پره و باید از اول تایپ کنی. متن راجع به چیه؟ دفع الوقوت ** و کارها رو به دقیقه نود انداختن. بعد بس که کار رایجی است که اصلا واسه خودش کلمه داره و اگه برید تو مقالات علمی روانشناسی بگردید کلی ادبیات داره و تکنیک داره و کتاب. بعد من مثلا خواستم به جای تایپ کردن این متن که بعدش برنده که شدم برم فیس بوک بازی به جای مشق نوشتن، برم بشینم کتابه رو بخونم. فکر می کنید جمله اول این کتاب چی بود؟ نوشته بود:

" اگه دارید این کتاب رو می خونید، احتمالا با این مساله دست به گریبانید. حالا یا واقعا می خواید حلش کنید، یا برای اینکه یک کار دیگه رو عقب بندازید الان به این نتیجه رسیدید که باید روی ریشه مشکل تمرکز کنید و این کتاب رو بخونید به جای اینکه برید کارهاتون رو قبل ددلاین انجام بدید."

من واقعا ترسیدم. احساس کردم که طرف چه جوری داره از اون پشت من رو می بینه. بعد نه که جمله اولش ها. تا ته کتاب همین بود. احساس می کردی نویسنده اصلا از دوران دبیرستان و کنکور دنبال من راه افتاده زندگی ام رو مشاهده کرده کتاب نوشته. نتیجه عملی خوندن کتابه واسه من تا حالا این شده که وقت هایی که دارم دفع الوقت می کنم رو می بینم و مکالمه شبه منطقی خودم با خودم *** رو که داره اولویت کاری که باید انجام بشه رو دست کاری می کنه تا تنبلی رو توجیه کنه می بینم. اگه دوست داشتید یک نگاه به کتابه بندازید. خیلی ساده نوشته شده و حتی اگه معمولا کتاب انگلیسی نمی خونید هم قابل فهمه.
Solving the procrastination puzzle: A concise guide to strategies for change
Timothy A. Pychyl 


*stay focused
**procrastnation
***rationalization

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

از مجموعه خنگی ها

از صبح رو کامپیوترم دنبال tune in ام می گردم که موسیقی بریزم روی موبایلم و عکس های روش رو بردارم. هر چقدر هم توی برنامه های کامپیوتر سرچ می کنم نیست. حالا با خودم هم دعوا که من کی دوباره این رو uninstall کردم. بعد چهار ساعت یادم اومده که اسمش itunes بود نه tune in.

دیروز روز در شهر گشتن و رانندگی و هی از این ور به اونور رفتن بود. بعد به یک دلیل خیلی بی خودی که نمی دونم چی بود، پشت تمام چراغ قرمزها، حتی وقتی سبز بودن ایستادم. تا دوباره قرمز و سبز شن. سر همه تقاطع هایی هم که حق تقدم با من بود، اینقدر وایسادم تا همه اونوری ها رفتن. چرا؟ نمی دونم واقعا. وقتی بهش توجه کردم حداقل دو ساعت بود این کار رو می کردم. 

روزبه پیاده شد. من هم رفتم دانشگاه. بعد یکهو دیدم که دانشگاه نیستم و توی یک خیابون اصلی دیگه هستم. نمی دونستم چرا. پارک کردم زنگ زدم به روزبه. گفتم اینجا چه کار می کنم، گفت نمی دونم ولی یادت نره بنزین بزنی. هاااااااا. راست می گفت. واسه این اینجا بودم. اصلا دم پمپ بنزین پارک کرده بودم. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

استتوس آپ دیت

امروز شروع تازه باقی زندگی ته

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

شغل رویایی

هنوز بعد از این همه سال رویام این است که شغلم تایپ کردن بود. نوشتن و تایپ کردن یک متن بزرگ. یک چیزی که یا از روی نوشته یکی دیگه باشه یا نوشتن بی فکر پشت سر هم، بدون نیاز به رفرنس دادن و ایده داشتن و توضیح متغیرها. شغل رویایی ام جی کی رولینگ شدنه. نه از اون جهت که نویسنده بود و مشهور شد و پولدار شد و اینها. از این نظر که صبح به صبح می رم تو یک کافه می نشست شروع می کرد به تایپ کردن. 

۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

صرفا غر، شب قبل از ارائه

گاهي وقت ها فقط خسته اي. خيلي زياد. به اندازه بيست و چهار ساعت خوابيدن. نمي فهمي جسمته يا روحت. گاهي وقت ها هم خسته اي، از توضيح دادن حست و درخواست از بقيه كه جاهايي كه اذيت مي شي رعايت رو بكنن. كه ده جاي ديگه انعطاف پذيري ولي يك جايي هم هست كه تو نمي توني خم شي. نگاه شون مي كني و نمي دوني ديگه چي بگي. 
ظاهرا همينجا هاست كه ياد مي گيري. ياد مي گيري كه حتي اگه نمي توني، ولي مجبور شي خم هم مي شي و مي گذري. بزرگ مي شي و ياد مي گيري. با چه هزينه اي، بماند. 

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

انجمن بغل

اول:
باز یک آدم تازه می آد و من باز با یک سلام و علیک یادم می ره همه خط و نشون هایی که با خود کشیده بودم و می کشم و تکرار می کنم هر روز. باز سر نیم ساعت سه تا کاغذ لیست و شماره تلفن و چه بکن و چه نکن روزهای اول می دم دستش. ازش می پرسم برای شب جا داری، می گه نه. می رم back packer پیدا کنم. بعد انگار یکی دستم رو می گیره و می کشه از وسط همه داستان ها رد می کنه. وسط همه دل شکستن هایی که باعث همه اون خط و نشون هان.  لبخند می زنم و می گم "ان شا الله پیدا می کنی." از اینکه برای زنده موندن، باید ربات شد متنفرم. 


دوم:
نوشته من مثل خودم را در زندگی ام ندارم. برایش نوشتم تو خودت رو داری که مثل خودت هستی. وب سایت پرسید: "ثابت کنید که ربات نیستید". لال شدم. دارم همه تلاشم رو می کنم که ربات باشم. هنوز نشده. به اون ثابت کردم که نیستم ولی از اون لحظه به بعد خودم از خودم می پرسم مگر راهی جز ربات بودن برای درد نکشیدن هست؟ 


چند جا تا حالا گفتم. یک روزی یک انجمن بغل می زنم، مخصوص کسایی که هر کاری شون کنی راه می افتن به بقیه کمک می کنن با سر می رن تو دیوار. انجمن ما یکی رو می فرسته در محل فقط بغلشون کنه، بزنه پشتشون، بگه هیچی نگو. می دونم. 

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

یکشنبه عصر

نمی دونم چرا هر بار اینجا روبازمیکنم که بنویسم عصر یکشنبه دلگیر است. این بار دیگه هر چی جون و توان و دوست و آشنا داشتم باهاشون جمعه و شنبه معاشرت کردم. حتی لباس ها رو شستم و ناخون هام رو هم گرفتم. یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداره برای اینکه حواس خودم رو از کسالت عصرهای یکشنبه پرت کنم. سریالم هم همین دیشب تموم شده. اینجور موقع هاست که تنها راه حل باقی مونده می شه کار کردن. گفتم کار تازه یادم افتاد. لیست کارهای عقب مونده ام رو اگه بخوام بنویسم بزنم به دیوار باید از این تخته ها بخرم که لوله شه بشه چند صفحه روش نوشت. 
همون بهتر که عصر یکشنبه بشه موسیقی کلاسیک و مشقی که سعی کنم بنویسم. 

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

پایان جام جهانی 2014

سه سال زندگی کردن توی کشوری که تلویزیون یک بار هم فوتبال نشون نمی ده، بلایی سر آدم می آره که یک ماه تمام ساعت چهار صبح بیدار شه بازی های جام جهانی رو ببینه. داشتن دوستان پایه و تجربه کردن جاهایی که فوتبال دوستای کشورهای مختلف جمع می شن مزه بازی ها رو بیشتر کرد. ولی طولانی بودن بازه زمانی بیدار شدن چهار صبح و اثری که روی راندمان روز آدم داره واقعا دیگه این اواخر دردآور شده بود. 
الان بین دو نیمه فینال است. مسلمه که دوست دارم آلمان ببره. ولی مستقل از نتیجه ای که حاصل بشه امروز، این جام جهانی، 2014، پر خاطره است. اوجش هم بازی ایران و آرژانتین و اگه آلمان قهرمان شه، همین بازی فینال امروز.


یک بار سر بازی های جام ملت های آسیا، وقتی من اوایل دبیرستان بودم و محمد، برادرم خیلی کوچیک تر، سر بازی فینال دست می کشید به صورتش  و به شوخی می گفت "باورت می شه، دوره بعد این بازی ها من ریش خواهم داشت و می تونم بهش دست بکشم فوتبال ببینم؟" الان جوجه کوچولوی من شده یک مدیر موفق و مرد زندگی و یک آدم بزرگ که من بهش افتخار می کنم. منم طبق رسم خانوادگی مون به آینده و سال 2018   فکرمی کنم و امیدوارم همه مون، به خصوص من و روزبه اون موقع جای خوبی در زندگی مون ایستاده باشیم. 

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

I am so disappointed in human beings

(این نوشته چیزی از داستان فیلم incendies لو نمی دهد)


به پیشنهاد مریم نشستیم فیلم آتش (Incendies) رو دیدیم. از فیلم های خیلی خیلی خوش ساختی بود که اخیراها دیدم. من که حداقل چهاربار گذشته ای که سینما رفتم یک جایی از سرعت کم فیلم حوصله ام سر رفته و از شما چه پنهون خوابیدم. فیلم درمورد جنگ است. در طول فیلم خوشحالی که خیلی از اتفاقات بدی که زندگی آدم ها رو تحت تاثیر قرار داده در گذشته افتاده. انگار دنبال این امید واهی می گردی که الان دیگه دنیا امن تر است. بعد یادت می افته که همین الان حداقل در سه تا کشور مختلف همچین جنگی در جریان داره. خانواده هایی هستن که بچه هاشون و زار و زندگی شون رو ریختن توی ماشین. راه افتادن به امید رفتن به جای امن. آدم هایی که با همه سلول های بدنشون می خوان فرار کنن ولی می خورن به مرزها، ایست بازرسی ها، احساس مسوولیت ها. بچه هایی که خانواده شون رو جلوی چشمشون از دست می دن و بارش رو یک عمر با خودشون حمل می کنن. از دنیایی که همین الان داره توش این اتفاقا می افته دردت می آد. در مرحله تلخ و سیاهی هستم از بزرگ شدن که کاملا امیدم رو از بشر بریده ام. 

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

چه باید کرد؟

گاهی هم هست که با دو تا چشمت می بینی که یک آدمی داره با خودش و زندگی اش چه کار می کنه. خوب اگه دوستی، یک اشاره می کنی و اون وقت دیگه تصمیم خود اون آدم است که می خواد آگاهانه به کاری که می کنه فکر کنه یا نه. همه ما هم برای خودمون بازی های روانی ای داریم که کمک می کنه زندگی رو یک جوری بچینیم که در نهایت احساس آرامش بیشتری بکنیم. ولی خیلی از بازی های روانی در لحظه احساس بهتری می دن به آدم، در حالیکه در بلند مدت بیشتر منجر به تنها موندن و زخم خوردن و خسته شدن آدم می شن. خوب باز هم هر کسی مسوول زندگی خودشه. 
ولی وقتی که تو یک سری بازی روانی ای هستی که دوستت یا کسی که دوستش داری هستی، اون وقت دیگه نمی شه گفت که انتخاب شخصی اون آدم است. وقتی می بینی که یک آدم برای فرار از احساسات خودش با تو بازی می کنه، سوال پیش می آد. آیا اینجا آدم باید بره یقه دوستش رو بچسبه و بازی رو بیاره جلوی چشمش؟ آیا آدم به خودش دفاع از خودش رو بدهکار نیست؟ بعد اگه این کار، یعنی نشون دادن بازی روانی، باعث بشه که اون آدم از تعادلی که توش هست خارج شه چی؟ درسته که این تعادل تعادل بیماری است، ولی به هر حال تعادلی است که یک آدم بعد از سالها بهش رسیده. سوال فلسفی من اینه: آیا آدم حق داره برای دفاع از خودش و ارزش های خودش و دوست داشتن خودش، بازی روانی ای رو که یک دوست به عنوان مکانیزم دفاعی خودش راه انداخته خراب کنه یا نه. 

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

بی سرزمین تر از باد

یک روزی هم می رسه که آدمیزاد باید یک جایی باشه که بدونه می تونه اینجا بلانسبت شما باسنگ محترمش را بر زمین گذاشته و بشینه. بمونه و زندگی کنه. آدمیزاد باید یک روزی دیگه، ترجیحا تا قبل تر از سی و چهار سالگی حتی، خودش رو از وضعیت سه تیکه بودگی در سه تا کشور مختلف دربیاره. آدمیزاد باید دیگه بدونه که می خواد تو این کشور زندگی کنه، آروم باشه ولی گرم یا می خواد بره اون کشور، بیشتر بدوه و سرد باشه ولی شاید راضی تر. بعد باید بدونه که می تونه هر موقع که دلش از دیدن عکس پدربزرگ پیرش فشرده شد یا هوای بغل باباش رو کرد خودش رو بهشون برسونه. باید بدونی که خلاصه کشور این ور اقیانوس یا اونور اقیانوس. بعد این اقیانوس کبیر لامصب اینقدر بزرگه که اینورش با اونورش یک دنیا فرقه. 
من فقط می گم، یک جایی آدم باید تصمیش رو گرفته باشه. ترجیحا زودتر از سی و چهار سالگی. 

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه


روزهايي هم هست كه مي بافي
فقط همين